ادامه از صفحه یک
مدرنیزاسیون مطرح است، تمامی آنچه که پیرامون عقبماندگی تاریخی ما از روند توسعه و ترقی و جا ماندن از قافله شتابآلود جهان مدرن، مشروحا گفته و شنیده میشود، با مفهوم «سودای سربالا» توضیح دادنی است. کسی که مقیمِ ته چاه است، سرش را به بالا نمیچرخاند، دستش را به سمت رسن دراز نمیکند، نمیخواهد به وسیله آن خودش را بالا بکشد، حتی آنانی را که آن بالا ایستاده و او را تشویق به تقلا میکنند به دیده تردید یا تحقیر مینگرد، محکوم به عقب ماندن است، درجا زدن در همان تهِ چاه. ما بیشتر «میدانیم» و کمتر «میخواهیم». علم ما نسبت به امور با میل ما نسبت به آنچه که باید بخواهیم، تطابق ندارد و همعنان نیست. انبان ذهن ما مملو از اطلاعات است ولی در روح و روان ما میلِ سربالا یا وجود ندارد یا کمرمق است. بیشتر شبیه کسی هستیم که حتی در آخرین لحظات غرق شدن نیز از دیگری میخواهد تا بهجای او فریاد زند و تقاضای کمک کند. در حالی که «میداند» در حال فرو رفتن است، سودای رهایی و نای تحرک ندارد. ریشه این عدم تقارن و عدم تطابقِ «علم و میل» در کجاست و عنان آن به دست کیست؟