شاید در یک جمله کلی بتوان گفت، داستان «خوابِ سنگینِ شیخ خزعل» (از مجموعه «در پشت آن مه»)، نمادی است از به خوابرفتگی یک ملت که استیلا و استعمار بیگانگان را تجربه میکند. گستره این نماد آنچنان بزرگ استکه میتواند تمامی یک سرزمین را دربربگیرد. در این داستان، شیخ خزعل، کاراکتر محوری داستان، بیآنکه خود بخواهد، نماد اضمحلال و عقبماندگی و از دستدادن است؛ و درعوض، «کرنل» کاپیتان کشتی، که نماینده کمپانی انگلیس است، نماد تفوق و پیروزی و به دستآوردن است. اصغرعبداللهی سعی میکند در این داستان، از تقابلی دوگانه استفاده کند. شاید بتوان گفت تقابل بین شیخ خزعل وکاپیتان کرنل، تقابلی است بین نیرنگ و راستی، و یا تقابلِ سیاست در برابر بیخبری و خاماندیشی.
داستان با مرگ کشیشی به نامِ «کارلُس»،که دوست مستر کرنل «کاپیتان کشتی» بوده، شروع میشود. 10 سال پیش از آن کارلُس در نخلستان دچار سانحه میشود. مسترکرنل میخواهد بداند چه بلایی سرِکشیش آمده یا چگونه و چرا کشته شده است؟ اما پاسخی قطعی پیدا نمیکند. شواهد و قراین محلی میگویندکه کشیش ناپدید شده. اما ناپدیدشدن کشیش، دستاویزی میشود برای مقاصد و اهدافِ دیگرِ کرنلکه هرروز او و مردان انگلیسیاش به بهانهای قسمتهایی از خاکِ خلیج را حفاری کنند. در این بین، بومیان فکر میکنندکه آنها میخواهند اسکلت مردههاشان را از خاک دربیاورند و با خود ببرند. پس تصمیم میگیرندکه شبانه مردهها را از خاک بیرون بیاورند و در حیاط خانههاشان خاک کنند. از طرفی شایع میشودکه افراد کرنل، دنبال طلا میگردند یا مثلا میخواهند خاک و گیاهان را با خود ببرند. در اینجا دیپلماسی کرنل کارساز میشود. و هربار گرهای در داستان به وجود میآید که عناصر ساختاری داستان را قوام بیشتری میبخشد. اما داستان با یک چرخش که کارِ نقطه اوج وگرهگشایی را انجام میدهد، سمتوسویی دیگر میگیرد. در جریان حفاریهای به عملآمده مشخص میشود که قاتلِ کارلس کسی
نیست جز گاوِ زایرخلف که جمجه سرِ آن را در داخل قبر او مییابند:
کرنل از روی عرشه داد زد: «خزعل، تو به من دروغ گفتی. ما اسکلت کشیش کارلُس را پیدا کردیم. تا غروب قاتل را به ما تحویل بده.»
شیخ در مقابل کشتی بزرگ بریتانیایی،کوچک بود، با اینهمه داد کشید: «قاتل همانجا بود، کنارِ کشیش.»
در اینجا بهنظر میرسدکه گرهگشایی داستان، با تمهید و دلالت نشانهای به پایان رسیده است. اما تعلیق در ذهن کاراکتر اصلی داستان، یعنی شیخ خزعل همچنان ادامه مییابد که چرا مستر کرنل و افرادش زمین را حفاری میکنند. چرا مستر کرنل بهطور ضمنی از مرگ کشیش میگذرد و کوتاه میآید و چرا خزعل را به اتاقِ خودش ـ «اتاقِ کاپیتان» - میبرد و بهروی نقشه، زمینهای اطراف خلیج را به او نشان میدهد و چرا حتی قصرِ شیخ خزعل راکه روی نقشه مانند یک نقطه زردِ کوچک است، نشانه کرده است. در اینجا شیخ خزعل به خود میآید. او به اهداف شوم کرنل پیمیبرد و همهچیز را بربادرفته میبیند؛ هم زمینهایش را، و هم غرور آباء و اجدادیاش را.
عبداللهی در این داستان درخشان و لایهدار که وجه استعاری آن با ظرافت خاصی در تاروپود آن تنیده شده، میخواهد از یک جریان «نواستعماری« پرده بردارد و از آن تمثیلی بسازد که چگونه یک سرزمین با آنهمه عظمتِ تاریخی، مورد تاختوتاز و چپاول بیگانگان قرار میگیرد و این کمپانیِ وعده دادهشده به چه قیمتی میخواهد سر کار بیاید.
راوی دانایکل داستان، همراه و همگام با کرنل و شیخ خزعل، از ورای دوربینیکه شیخ خزعل درآن مینگرد، لنجها را به ما نشان میدهد. اسکله را با کودکان برهنه که در اطراف آن شنا میکنند، و زنیکه ماهیهای مرده را توی زنبیل میریزد. فضای منطقه، فضایی محنتزده است که هنوز مرگ کشیش را بعد از 10 سال به یاد دارد. این مرگ هنوز در ذهن شیخ خزعل و کرنل، ایجاد تعلیق میکند. داستان با گرهافکنیهای فرعی روال منطقی خودش را طی میکند... .
«خوابِ سنگینِ شیخ خزعل»، تلفیقی است از دیدگاه دانای کل محدود و دانای کل نامحدود. اما دیدگاه دانای کل محدود، بر تمامی داستان سیطره دارد و همان نقشی را دارد که راوی قابل اعتماد. چون تمام رخدادها و کنشهای شیخ خزعل را میبیند. شروعِ داستان، تصویری است و تداعی به گذشتهای نهچندان دور، که با یک فاصله زمانی دهساله، از آخر به اول شروع میشود. اصغر عبداللهی با اینکلمات، تصویر آغازین داستان را میسازد: «شیخ خزعل سوار بر اسب قهوهای، باران، کشیشکارلس، و نخلستان» در این داستان، گرهِ اصلی داستان به مرگ کشیش کارلُس تعلق دارد. یعنی درحقیقت ظاهر قضیه، مرگِ کشیش کارلس است، اما در ادامه و پایان داستان، تمام گرههای فرعی و کوچک داستان، در برابر نقشه کرنل حقیر و رنگباخته بهنظر میرسند؛ هرچند تا پیداشدن اسکلتِ کارلُس به قوت خود باقی میمانند.