هنوز فرصت نشده بود لباس عید پارسالمان را جایی بپوشیم که عید امسال از راه رسید. ما خانوادگی خیلی به قوانین پایبندیم و برای هر سفری که امسال به شمال داشتیم پروتکلهای اعلامی را خوب بررسی کردیم. سپس با تدبیر و امید زدیم به دل جاده. مثلا اوایل پارسال که اعلام کردند فقط کسانی مجوز تردد در جادههای شمالی را دارند که تصویر سند ملکشان در شهرهای شمالی را در سایت راهور آپلود کرده باشند، از سایت دیوار یک مستراح مخروبه در رامسر پیدا و معامله کردیم. بعد هم که اعلام کردند فقط کسانی اجازه تردد دارند که پلاک ماشینشان مربوط به شهر مقصد باشد، یک پراید کاربراتوری مدل ۶۸ نمره بابلسر خریدیم. به دلیل پوسیدگی بدنه از سوراخ ها سوز به پهلویمان میزد اما مهم نبود. ما هدفمان سفر بود که بحمدا... محقق میشد. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا اینکه پای کدملی مسافرین به موضوع باز شد. گشتیم در میان دوست و آشنا نوه عمه مادرمان را پیدا کردیم که متولد کلاردشت بود و با کدملیاش میتوانستیم یک سفر به کلاردشت داشته باشیم. مشکل بدخلقی و نچسبی فرد مذکور بود. اما چارهای نداشتیم. بعد از سالها تماس گرفتیم و پس از کلی تعارف و احوالپرسی برنامه سفر را به سمع و نظرش رساندیم! به تعجبش هم توجهی نکردیم. به اصرار ما بالاخره موافقت کرد. روز سفر از ابتدای راه غرغرش شروع شد. ما فکر همه چیز را کرده بودیم. یک قرص خواب در چایش حل کردیم و بقیه مسیر را در آرامش سفر کردیم. البته قبل از اینکه خوابش ببرد مقاومت میکرد و در مورد موج جدید کرونا و رنگ بندی شهرهای مختلف حرف میزد. اما نمیدانست ما موج سواران قهاری هستیم. بالاخره خوابید و توانستیم در ایست بازرسی شناسنامهاش را نشان بدهیم و عبور کنیم. جای شما خالی خیلی هم دارد به ما خوش میگذرد.الان سه روز است که نوه عمه مادرم بیدار نشده و مزاحممان نیست. فقط سرفه و تب کمی اذیتم میکند ولی هوا عالی است.