فکر کنید چوپان دروغگو امروز و در جهان معاصر زندگی میکرد:
او در یک بعدازظهر دلانگیز پس از یک خمیازه عمیق بالاخره به دنیا آمد. مادرش در کودکی او را برای تحصیل علم به مکتبخانه گذاشت تا در تربیت او اهتمام بورزند. در آنجا وی پس از فارغالتحصیلی به درجهای از درستکاری رسید که نگو. منتهی به دلیل اشباع مشاغل و این حرفها وی مجبور شد رو به کاسبی بیاورد. وی در کاسبی روزبهروز بیشتر از نردبان ترقی پایین میرفت و این به سبب راستگویی وی در کاسبی و قسم دروغ نخوردن او بود، تا اینکه بالاخره موفق شد صاحب حجره را به خاک سیاه بنشاند. پس از این وی اخراج شد. چوپان همینطور روزها را با اسکولی پشت سر گذاشت و اندک پساندازش هم تمام شد و گرسنگی بر او غالب شد. چوپان هم یک اخلاقی داشت که وقتی گرسنه میشد عین سگ پاچه میگرفت. همینطور توی خیابان داشت پاچه مردم را میگرفت که چند روستایی او را دیدند و با خود گفتند: «والا خوبه از این یارو بهعنوان سگ گله استفاده کنیم. ببین چطور پاچه میگیره» و قرار بر این شد که هفته دیگر به روستای مذکور برود و در مصاحبه چوپانی شرکت کند. زمان موعود رسید و چوپان قصه ما دیگر زرنگ شده بود و دریافت که با راستی کارش پیش نمیرود و باید همانگونه که عین سگ
پاچه میگیرد، عین سگ هم دروغ بگوید. بنابراین به مردم گفت: «کاری میکنم گوسفند نر، تخم دو زرده بذاره، ماده دیگه بهجای خودش.» گفتند: »عجب! دیگه چیکار میکنی؟» چوپان گفت: «اونچنان چوپانی کنم که هر گوسفند اندازه ده گاو شیر بده. به بزغالههاتون هم انگلیسی یاد میدم.» همه که دیدند نه بابا این یارو جنم کار کردن دارد، بهاتفاق آرا وی را بهعنوان چوپان خود انتخاب کردند. و چوپان هم تا آخر عمر بهخوبی و خوشی به مردم دروغ گفت و روزی یک گوسفند برای خود برداشت. قصه ما به سر رسید.