پدر من مرد زحمتکشی بود هر روز صبح در جاده تهران- شمال 100 متر جاده را میکند و جلو میرفت. غروب مسئول مربوطه عوض میشد، دستور میرسید برگردید عقب. روز بعد جاده را پر میکرد و به عقب میگشت دوباره فردای آن روز با دستور مدیر جدید 100 متر میکند میرفت جلو، روز بعد با حکم رئیس جدید پر میکرد و به عقب برمیگشت. 30 سال تمام این 100متر را جلو رفت و برگشت تا بازنشسته شد، وقتی خواستند عملکردش را حساب کنند دیدند صفر است، چون همچنان روی نقطه اول مانده بود. به همین خاطر پدر من هیچوقت پیشرفت نکرد. با اینکه 30 سال زیر آفتاب جادهسازی کرد نتوانست سرکارگر شود، نتوانست مسئول کارگاه شود، حق نداشت رئیس، مدیر، معاون وزیر و حتی وزیر شود. به همین خاطر ما نتوانستیم پراید بخریم و چون نمیتوانستیم پراید بخریم، رانندگی هم یاد نگرفتیم و چون گواهینامه نداشتیم قاعدتا بنز هم نتوانستیم بخریم. برای همین این سوال در خانواده ما ابدی شد که اگر پدر ما زحمت میکشید پس چرا ما بنز نداریم. اگر این همه عرق ریخت پس چرا ما پراید هم نداریم. حال اصلا از ما فرزندان بگذریم؛ چرا پدرمان حتی یک پراید هم نداشت. مگر پدر ما دوست نداشت وزیر بشود، مگر نمیتوانست مدیر بشود، مگر ما نمیتوانستیم آقازاده و بزرگزاده بشویم؛ پس چرا ما هیچ نشدیم و از بابت این هیچ، هیچ به ما تعلق نگرفت. مگر معیار همین عرق جبین و دست کارگر و آفتاب داغ تابستان و سرمای سوزان زمستان نیست؟ پس چرا این زحمات به هیچ چهار چرخهای تبدیل نشد. چرا ما هیچوقت حامی نداشتیم، چرا هیچکس زحمات پدر من و امثال پدر من را ندید، چرا برای آن همه تلاش پدر من کسی جامه ندرید و چرا هیچ سلبریتیای از ما نگفت و از ما نشنید. مگر فرق پدر ما و پدر آنها دقیقا چه بود؟ مگر متر و معیارها عوض شده است؟ مگر بیمگر، همینه که هست، بهتر است زودتر چند متر آخر را درست بیل بزنم که حقوقم حلال شود. اصلا شاید تفاوت در همین بیل ما و هنر آنهاست که این بیل به جایی نمیرسد و آن هنر ظاهرا به همهجا! البته شاید متر بنز هم غلط باشد مثل بقیه مترها! اصلا همینه که هست!