همین چند سال قبل با پدیده ای روبرو بودیم که به جای اجرای قوانین، مشکلات را برای مردم مطرح میکرد به عنوان مثال توقع عموم اشتغال بود بعد ایشان رو به دوربین میگفت واقعا مشکل جوانان ما اینه؟! بعد از پشت دوربین اشاره میشد آره واقعا همینه! بعد ایشان در باب شغل داشتن جوانان و معایب بیکاری و اینکه چه کارهایی باید کرد تا اشتغال ایجاد شود ساعتها بحث میکرد و در پایان نتایجی از اقدامات صورت گرفته را بیان میکرد که تا به امروز نه آن نتایج لمس شده و نه از آن اتفافاقات خبر موثقی وجود دارد. همین چند خط و همین چند جمله از آن بزرگمرد بطور عجیب و غیرقابل باوری در تمام سطوح مدیریتی جامعه در بخش های مختلف گسترش یافت و امروزه روز دیگر ما با چیزی به اسم پدیده مواجه نیستیم بلکه با یک رسم ریشه دار طرفیم که به جای کار ملموس و گزارش واقعی همصدا با مردم از دردها میگویند از موانع حرف میزنند و وعده های نامشخص میدهند. مثلا میگوییم هوا آلوده است میگوید این مشکل سازمان ما هم هست و ما هم به شخصه توقع نداریم هوا آلوده باشد! میگوییم بوی بد محور فرودگاه تهران کلافه کننده شده میگویند ما هم این بو را حس میکنیم و امیدواریم روزی این بو برطرف شود و ما دیگر بوی بد نداشته باشیم، میگوییم مدیریت منابع آب صحیح نیست میگویند عجیب است که شما هم دغدغه های ما را دارید ما هم به این نتیجه رسیده بودیم که منابع آبی خوب مدیریت نمیشود! میگوییم حیات وحش و مناطق حفاظت شده در خطرند میگوید ما هم این خطر را حس کرده ایم، میگوییم راهکار شما چیست میگوید مهم این بوده که ما با شرایط آشنا هستیم و طبق برنامه هایی که در آینده تدوین خواهد شد این معضلات را کاهش میدهیم میگوییم این آینده دقیقا چه زمانی است میگوید ای آقا ستون من و مدیر مربوطه ستون کناری است من که نمیتوانم یکبار اینجا پاسخگو باشم یکبار آنجا! مدیران دیگر چه میگویند؟! میگوییم در کل به نظر شما ما باید امیدوار باشیم میفرمایند همین دریاچه ارومیه را ببینید با مدیریت اصولی ما چه بارانی در فروردین آمد و دریاچه را زنده کرد بقیه هم به همین شکل! مدیر مربوطه رفت و من به شخصه نفهمیدم برای شناخت و بیان مشکلات چه نیازی به تحصیلات عالیه و پست و حقوق سازمانی!؟ مگر اینهایی را که ایشان به عنوان دستاوردش میگوید من نمیتوانستم بگویم؟ تازه من حقوق هم نمیگیرم!