روزگار عجیبی شده است، در محفلی بودم از دوستان پرسیدم: یک مصرع از اشعار سعدی رو بخونیدهمه سرشان را داخل گوشی موبایلشان کردند و یک نفر قصد داشت از پنجره بیرون بپرد که با دخالت بزرگان جمع بیخیال شد.آنوقت کافیست شما یک کلمه بگویید ابروی سعدی کج است، همان کسی که قصد داشت از پنجره بیرون بپرد، با گازانبر از وسط به فارسی سخت شما را به دو قسمت تقسیم میکند.در همین رابطه با یکی از مدیران مربوط به بحث فرهنگ تماس گرفتم تا در مورد سعدی با ایشان صحبت کنم؛
من: سلام و عرض ادب.
مدیر: منم عرض سلام و زهرمار دارم خدمت تو و همه شنوندگان.
من: شنونده نداریم، خواننده داریم!
مدیر: این روزها هرکی از پدرش قهر میکنه خواننده میشه!
من: خواننده روزنامه منظورمه!
مدیر: روزنامهها هم خواننده آوردن؟
من: کشتی منو! خواننده روزنامه یعنی کسی که روزنامه میخونه!
مدیر: خُبه خُبه! صداتو واسه من نبر بالا! کارت چیه اصلا؟
من: در مورد سعدی سوال داشتم، خواستم بدونمشما به عنوان یکی از متولیان فرهنگی براب سعدی چه کار کردید؟
مدیر: براش ایستگاه مترو زدیم که راحت بتونه بره و بیاد.
من: اینکه نشد جواب؛ شما میدونید این کشورهای همسایه واسه مولانا و ابوالسعید چه بزرگداشتهای برگزار میکنن؟!
مدیر: همین دیگه، این سعدی و حافظ موندن اینجا چیکار؟! چرا نذاشتن توی دوران طلایی ترانسفرشون کنیم؟! حالا که نرفتن پس همینه که هست.
من: قربان اینا مفاخر ملی ما هستن، باید خیلی بیشتر از اینها بهشون توجه کرد.
مدیر: ببین عزیزم یاد بگیر که پهلوان زنده را عشق است.دنبال مفاخر ملی میگردی؟! یکیش خودم! چه گلی به سر من که زندهام زدید که میخوای به سر سعدی بزنی؟ الو؟! الو؟! قطع کرد! بیشعور دنبال سعدیام هست با این رفتارش!