در زمان حمله مغولها به ایران، حاکم شیراز ثابت کرد که همیشه هم مقاومت جواب نمیدهد و گاهی با یک حرکت به ظاهر چاپلوسانه میتوان از بروز یک فاجعه بزرگ انسانی جلوگیری کرد؛ در غیر اینصورت چهبسا از دیوان بزرگ حافظ و سعدی چیزی برایمان نمیماند و ما هرگز نمیتوانستیم بفهمیم رکنآباد کجاست و مصلا کجا؟
آن زمان اگرچه امکانات امروزی نبود و نمیتوانستند با پولشان فخرفروشی کنند، ولی خیلی چیزهای دیگر بود. نمونهاش هم اینکه در کوچههایش بوی عنبر میآمد، آنجا که میگوید عبیرآمیز میآید شمالش. متاسفانه کوچههای ما برعکس این بوها حس میشود که همین برای زهرمار کردن زندگیمان کفایت میکند. بعد معشوقهاش نیازی به بوتاکس و تزریق و پروتز نداشت. یک ابروی کمان داشت و یک جوش چرکی سر سیاه که حافظ به آن خال میگفت و احتمالا یک قابلمه هم بادمجان و سیر میخورده و او را میدیده. با همینها کیف دنیا را میبردند و خوشبخت بودند. نه از اینترنت خبری بود که عاشق امبر هرد و سیکسپکهای کریستین رونالدو بشوند، و نه آدمهای آن موقع برده پول بودند و صبح تا شب، بدبختی میکشیدند که بتوانند باهاش شاسی بلند خریده و چشم فامیل را دربیارند. (ضمنا از هیات نظارت بر مطبوعات عذر میخواهم که چند سطر بالاتر کلمهی عاشق و بالاتر، کلمهی معشوق را به کار بردم!)
خیلی هم دور نرویم. همین چند دهه پیش خودمان هم اینطور بود. آنجا که سهراب، کفشهایش را درمیآورد و پایش را در آّب جوی میگذارد و میگوید: چه سبزم امروز... دوستانم کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد.
سهراب اگر امروز زنده بود، احتمالا درحالی که خسته از سرکار برمیگشت، میرفت زیر دوش حمام و میگفت: من چه زردم... دوستانم کجا هستند؟ تف به ذات زیرآّبزنشان!
وحافظ در حالی که روزی صدبار استغفار میکند از ازدواجش، (مجددا بابت گفتن کلمه ازدواج عذر میخواهم!) درحالی که دودآلود و خسته از سر کار برمیگردد، آقای حاجیلو از پشت شمشادها میپرید جلویش و در حالی که سعی میکرد دماغش را در چشم حافظ فرو کند، میپرسید: عید چند تا نقطه داره؟ من نگرانم. یکی به من بگه عید چند تا نقطه داره؟
و بعد خسته و کوفته میرود خانه تا کپه مرگش را بگذارد که فردا دوباره برگردد سر کار تا این چرخه معیوب و مایوس دوباره و چندباره پشت هم تکرار شود.