متمایزترین ویژگی در تمامی آثار تام راب اسمیت، جنایت است؛ یا بهعبارتی دقیقتر واژه crime انگلیسی، که میتوان این مفهوم را عمومیتر کرده و به «جرم» ترجمه کرد. او در تمام آثارش مخاطب خود را درگیر مفهوم جرم میکند و درنهایت او را در برزخی رها میکند که مجبور شود به آن فکر کند؛ مجبور شود برای خود استدلال بیاورد که آیا مفهومی چون جرم (یا جنایت) وجود دارد، یا نه، تنها مثل بسیاری از مفاهیم انتزاعی، ساخته ذهن نیازمند و کاوشگر بشر است.
او در اولین اثر از سهگانه خود، «کودک ۴۴»، این مفهوم را با شعار معروفی که در زمان زمامداری استالین بر اتحاد جماهیر شوروی باب شده بود، مطرح میکند. در بهشت کمونیستی استالین، چیزی بهنام جنایت وجود ندارد و هر تصوری از آن اقدامی است توطئهگرانه؛ طوریکه هیچکدام از شهروندان شوروی حتی اجازه ندارند درباره قتل، دزدی، خرابکاری و... گزارشی بدهند. این شعار، آرمان قهرمان داستان اسمیت، لئو دمیدوف است، ولی آرمانی که خیلی زود درهم میشکند.
مخاطب اسمیت در طول سهگانه او -کودک 44، گزارش محرمانه، مامور 6- طی دههها حکومت شوروی و رهبری استالین، خروشچف و برژنف همراه «لئو»یی میشود که حالا نهتنها برایش اثبات شده جنایت هم وجود دارد، بلکه در ذهن مخاطب، خود یک جانی است. او که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و تثبیت قدرت استالین، در نقش یک قهرمان ملی دستش به خونهای بسیاری آلوده شده، هرکاری میکند تا گذشتهاش را بشوید و پاک کند. ولی هر عذاب و شکنجه بیرحمانهای که لئو متحمل میشود، آنهم با قلم ظالمانهای که اسمیت برای قهرمانانش دارد، آیا میتواند لئو دمیدوف، افسر اداره امنیت شوروی را رستگار کند؟ تنها چیزی که تام راب اسمیت در پایان سهگانهاش برای خوانندهاش میگذارد جدالی است همیشگی بین عقل و احساس، بین ذهن و دل؛ ذهنی که نمیتواند گذشته لئو را فراموش کند و دلی که برایش میسوزد.
در بخشی از کتاب «کودک 44» میخوانیم:
«لئو به آپارتمان بلوک هجده خیره نگاه کرد- آپارتمانی کوتاه با بلوکهای سیمایی خاکستری. بعدازظهر گذشته بود و هوا تقریبا تاریک شده بود. یک روز کامل کاری را با انجام وظیفهای ناخوشایند و بیاهمیت گذرانده بود. با توجه به گزارش ضمنی نیروهای نظامی بومی، جسد پسربچهای چهار سال و ده ماهه روی خطوط راه آهن پیدا شده بود. پسر شب گذشته، میان خطوط راهآهن بازی میکرده و یکی از ماموران قطار او را پیدا کرده بود؛ بدنش زیر چرخهای قطار تکهتکه شده بود. راننده قطار ساعت بیستویک به قصد خاباروفسک در گفتوگویش در اولین ایستگاه گفته بود کمی بعد از ترک ایستگاه یاروسلافسکی ووکزال در نگاهی آنی کسی یا چیزی را روی ریلها دیده. هنوز مشخص نشده بود که این قطار بچه را زیر گرفته یا نه. شاید راننده نمیخواست بپذیرد بچه را زیر گرفته. ولی نیازی نبود موضوع به مطبوعات کشیده شود: این تصادفی تراژیک بود که مساله مقصر در آن مطرح نبود. پرونده باید سریعا بسته میشد. معمولا دلیلی وجود نداشت که لئو استپانوویچ دمیدوف عضو آیندهدار ام.جی.بی، اداره امنیت دولتی، درگیر اینگونه وقایع شود...»
موتیف جنایت در زمان آخر اسمیت هم، «مزرعه»، با شدت و بیرحمی بیشتری تکرار میشود. اینبار داستان نه شخصیتی از دل تاریخ و کشوری دوردست، که نزدیکترین اشخاص زندگیاش وارد این ماجرا میشوند؛ والدینش. تمام عناصر داستان پیشین اسمیت در «مزرعه» هم به چشم میخورد، ولی اینبار در ابعادی نزدیکتر و واقعیتر به خود نویسنده. اینبار، نه یک ملت، که خود نویسنده و خانوادهاش هستند که درگیر جنایتی شدهاند و البته که این مفهوم در «مزرعه» شکلی انتزاعیتر از داستان لئو دمیدوف بهخود میگیرد. ما در همان صفحات اول «مزرعه» با جنایت مواجهایم، ولی رفتهرفته و با بررسی دقیق جزییات داستان، بهخصوص با صحنهگردانی مادر از یکطرف، و پدر از سویی دیگر، این مفهوم رنگ میبازد و به مهمترین پرسش در ذهن نویسنده میرسد؛ آیا درحقیقت، جنایت وجود دارد یا نه؟
تام راب اسمیت فعالیت هنری خود را در رسانه ادبیات محدود نکرده و پس از موفقیتش در این عرصه، حالا وارد سینما شده. او نویسنده فصل دوم از سریال داستان «جنایت آمریکایی» است که به ترور جیانی ورساچه، یکی از طراحان مد شناختهشده میپردازد. اسمیت پس از نویسندگی این سریال، حالا سریال خودش را نوشته و تهیه کرده: «مادرپدرپسر». او که در زمینه داستاننویسی قدرتش را در خلق درام بهرخ کشیده بود، حالا در این دو سریال، و بهویژه در دومی، تا توانسته از بار درام اثرش کاسته و سریالش را با گفتوگو پیش برده، گفتوگوهای درخشانی که خاصه ادبیاتند، ولی حالا در مدیوم سینمایی جا گرفته و همچون برگبرگ رمانی درخشان ماجرای دردناک خانوادهای سهنفره را پیش میبرند. خانوادهای سهنفره؛ که یکبار دیگر با چنین موتیفی، یادآور خانواده سهنفره رمان «مزرعه» است، خانوادهای خوش، که در لایههای درونیاش پر از دروغ بود و تخم نفرت میکاشت. حالا در «مادرپدرپسر» هم، مثل صفحهصفحه و فصلفصل رمانهای اسمیت، در هر قسمت به جنایتی نزدیک میشویم که شاید هست، شاید نیست.