توی اتاقم داشتم فیلم میدیدم که مادرم برای صرف شام صدام زد. وقتی رفتم سر سفره، دیدم ای دل غافل، شام سوپ داریم. در همین لحظه وجدان خبیثم ظاهر شد در گوشم گفت: یک آقایی بکن و یک وردی بخون من پاشم برم و باهاتون همسفره نشم، آخه سوپم شد شام؛ تا اومدم ورد بخونم، یادم افتاد که دیروز ازش خواستم واممرو جور کنه و من هم بتونم به زندگی خودم و خانوادهام سروسامانی بدم، ولی بیحیا برگشت گفت: تو به این حرفا نمیخوری سبک مغز. این دیگه خیلی لقمه بزرگتر از دهنته!
ادامش رو حتما میتونید خودتون حدس بزنید که چی شد؟! افسرده و شیدا با لبی کج رفتم تو غار تنهایی خودم و به کارهای بد خودم اول فکر کردم، وقت اضافه اومد، به کارهای بد دیگران هم فکر کردم.
حالا وقتش بود که انتقام بگیرم. نه تنها بسما... نگفتم تازه کلی فلفل هم ریختم توی سوپ؛ چشمتون روز بد نبینه، وجدان خبیث هرچی ضجه مویه کرد که نکن عقدهای، با یک لبخند سخره گونهای گفتم: بخور عزیزم، بخور نوش جونت برای کرونا گرمی خوبه. بعد از یک هفته، الان که لنگ روی لنگ انداختهام و دارم بهش فکر میکنم، حسی بههم میگه ته دلم خنک شده؛ خب مگه چی میشد من رو به اون میرسوندی بیانصاف؟ ایشون موجه، پولدار، بانمک و کاریزماتیک، حالا گیریم من یکم زشت، بیپول، بینمک و تفلون صفت، راه دوری میرفت واقعا؟ بعد پولدار میشدیم دنیا هم از نظر مالی و زیبایی به تعادل میرسید.
داشتم به همین چیزها فکر میکردم که یک مرتبه ظاهر شد و گفت: این اسی دیوونه رفیقت هست؟! گفتم: خب! گفت: فردا شب فرستادمش خواستگاری همسایهشون، تلافی اون داستان.
از شدت عصبانیت خندهام گرفت ولی خودم و جمع کردم. حالا اون بود که داشت میخندید، بعد گفت: بخند ولی من آخرش جورش میکنم با این اخلاق گندت، که من گفتم: درست حرف بزن، من آدمم تویی که آدم نیستی، اون حرکتم خفن بود. وجدان خبیثم هم در جوابم سری تکون داد و گفت: کاش یکم به پدرت آدم رفته بودی. ببین پسر خوب این به تلافی اون دو روزی که وقتی بعد از خوردن سوپ پر از فلفل میرفتم دستشویی و توی تمام بدنم سوزش داشتم. اینجا بود که خودم با چشمان خودم دیدم که با لبخند سخرهگونهای سوزشرو در تمام جانم تزریق کرد و رفت. ولی ماجرا به همینجا ختم نشد. تمام امید و آرزوهام، از ازدواج موفق تا پول و شراکت تو ساختمونسازی با همسر آیندهام داشت بر باد میرفت. نشستم و کلی فکر کردم و یکمرتبه یاد رفتار ناشایست سلطان اسی افتادم و اینکه پارسال یک مدتی تفریحی معتاد شده بود و وقتی در هپروت بود چه حرفا که نمیزد. دست بر قضا من کلی فیلم ازش داشتم. همینجا بود که در حق رفیق از همهجا بیخبرم نامردی کردم، اون هم کجا؟ شب موعود. گذاشتم برن خواستگاری، وسط مهمانی برای داداش دختر همسایه فیلمهارو فرستادم و نیم ساعت بعد، دیدم که وسط کوچه داداش دختر
همسایه اسی و پهن زمین کرده و داره جعبه شیرینی یکجا وارد دهن اسی میکنه و این بنده خدا هم برای نجات جونش داشت التماس میکرد و خوب من به صورت ناجی رفتم سراغشون تا سوا کنم و اینجوری جلوی خانواده همسر آینده و البته رفیق گرمابه و گلستانم خودی نشان بدم، غافل از اینکه مثل الان که خیلی بالام، اونقدر بالا بودم که کلی موقع ارسال فیلم بد و بیراه هم به خانوادشون گفته بودم و دلتون نخواد علاوه بر برادرش ، پدرش هم شروع کرد تا جفتمون و کف زمین چرخ کنن.