مُردن تو ایران همینجوری الکی هم نیست؛ شاید شما کارتون با آدمای زنده تموم شده باشه، اما اونا با مردنتون تازه کارشون با شما شروع میشه، مخصوصا اگه یه فرد مشهور باشی. فکر کنین من در آینده یک نویسنده مشهورم که مرده.
درست بعد از انتشار خبر مرگم همه، از سلبریتیهای نوپا گرفته تا سلبریتیِ ناشناس و در حال ساخت، و دوستان من، هر کدوم یه فیلمبردار مجالس عروسی و یهکیلو پیازرو با خودشون ورمیدارن میبرن جلوی بیمارستان تا از گریههاشون فیلم بگیرن و بدن به پیجهای اینستاگرامی.
اونایی هم که تو ترافیک موندن و نتونستن خودشونرو به بیمارستان برسونن، تو همون ماشین به گوشه پریده گلاس گوشیشون خیره می شن و گریه میکنن و یه لایو از همین صحنه میگیرن.
چند ساعت بعد، افراد مختلف شروع میکنن به انتشار اسکرینشات چتهای خصوصیشون با من. اینجا صرفا هدف پائین کشیدن و نشون دادنه (چت از حالت پرایوت!)، به خاطر همین فرقی هم نمیکنه محتواش چیه؛ ممکنه یک نفر فقط یه جوک واسهام فرستاده باشه و منم با «چندتا ایموجی خنده + دهنت رو عشقه» جوابشو داده باشم. اگرم با من چت خصوصی نداشته باشن بالاخره من زیر یکی از پستاشون یه کامنتِ «عالیه» گذاشتم دیگه، همونم غنیمته.
مرحله سوم تو مراسم ختم اتفاق میافته و اونجا واسه اینکه آدمای مختلف به هم نشون بدن که کدومشون به من نزدیکترن، سرودستوپاچهاس که همینجوری میشکنه؛ انگار که صف مرغ یا روغنه! یعنی کلی خاطرخواه پیدا میکنم که از شانس بدم، همهشون سبیله.
یه مدت که گذشت، حالا نوبتی هم باشه، نوبت زمین چمن گرفتن و گلکوچیکه؛ اینجا بهنام بانی زخمت میکشه و توی واتساپ یه گروه به اسم «دوستداران مرآت ساعی» میزنه و ضمن دعوت از بقیه هنرمندای ایرانی درونمرزی و برونمرزی و حتی لبه مرزی، تاکید میکنه که با شبکه سه برای پخش زنده بازیشون هماهنگ شده تا گروه از هم نپاچه. برنامه هم اینه که آخر هفته واسه «بازی یادبود هنرمندان استقلال و پرسپولیس» دور هم جمع بشن و بعد بازی هم برن لواسان ویلای یکی از آشناهای داییِ مدیر گروه.
توی بازی هم اینقدر بهشون خوش میگذره که من از اون دنیا میگم: «بیمعرفتا رو میبینید؟ بدون من چقد بهشون خوش میگذره؟ حالا اگه من زنده بودم عمرا اگه جمع میشدن تا ۶ صبح جمعه بریم کوه، یه املتی هم بزنیم... رفاقتها بوی بد میده»