يکي از صناعات مهم و يکي از دغدغههاي هر داستاننويس، ورود و مدخل ورود به داستان يا به عبارتي گشودن داستان است. بارها چه از تازهکارها و چه حرفهايترها شنيده شده که در مدخل ورود به داستان ماندهاند که از کجا داستان را شروع کنند؟ اما داستاننويساني که به استادي رسيدهاند، عموما کمکم به مدخلهاي ناخودآگاه نزديک بههمي دست پيدا ميکنند؛ که اصغر عبداللهي نيز از اين دست داستاننويسان است.
همه آثار عبداللهي، شروعي جذاب و درگيرکننده و عيني و پرشتاب دارند. يعني بيمقدمه ميبردت به ميان يک واقعه که يا از اوج شروع ميکند يا از پايان. اما اين اوج يا پايان براي مخاطب به زمان حال با عمل داستاني تبديل ميشود که به خاطر خصلت نگاه واقعگراي او- که سنت تمامداستاننويسان جنوب است- بسيار عيني و نمايشياند. اما عبداللهي از شگردي استفاده ميکند که به مولفه آثار او تبديل ميشود؛ که او در اين گشودگي از آن به کرات استفاده ميکند و داستان را درگيرکننده ميکند و آن، استفاده از مکان و معرفي مکان نه به شکلي نقال، بلکه با نشانههايي است که سريع ميبردت به دل مکان و مرايا، بياينکه حرافي کند و در کمال ايجاز اين صناعت را به کار ميبرد.
مکانها در داستانها خود به شخصيت تبديل ميشوند و بسترياند که قهرمان با آنها عجين است و هويت پيدا ميکند و تبديل به زمينه و بستري ميشود که آناتِ داستان و حالوهواي شخصيت اصلي بدان الصاق نميشود يا مکان به همچنين. از منظري ديگر، مکانها نهتنها عنصري تزييني نيستند، بلکه بسترساز و شتابدهنده و برانگيزاننده عمل داستانياند که بسيار شبيه زندگي است. در عين حال که اين مکان به خوبي پرداخت ميشود، بلکه با نشانههاي جغرافيايي آشناي ديگر مثل باران، مه، شرجيبودن هوا و گرماي طاقتبر، اسکله و کشتي و جاشوان، حالوهواي داستان را و مکان را، احاطه ميکنند و پيشبرنده عمل داستانياند. داستاننويس، اينقدر زندگي شخصيتها را از قبل زيسته که به خوبي ميداند که در چينش عناصر کاملکننده مکان چگونه عمل کند تا مخاطب را به دل واقعه بکشاند. طوري به اين پرداخت ميرسد که آنها را حتي اگر نديده باشي، چنان دقيق توصيف و پرداخت ميکند که برايت آشنا ميشود و نخنما نميشود؛ بلکه عجين با داستانند. اصولا عنصر مکانها بسترساز و پيشبرنده داستانهايند و لحظهاي از بيانشان دريغ نميکند. نه به شکلي که اطلاعات دهد و نقل کند، بلکه با ايجازي دقيق و مهندسيشده به اين ميرسد؛ که اصلا تزييني به نظر نميرسد و دروني منطق روايتند. انگار عبداللهي از قِبلِ سينما ميدانسته و روايات بيشتر عينياند که اين نمايشي روايتکردن در ذات اين داستاننويس بوده است که بعدها او را به سمت سينما ميکشاند و داستانگوييهايش را به سينما ميبرد که هيچوقت به قوت داستانهايش نشدند.
اما بهتر است، اين منظر را با گشودن در چند داستان به پيش ببريم و نشان دهيم اثبات اين مدعا را... که کاش زنده بود و تأويلهاي بعد از اين، از داستانهايش را ميديد که خيلي کم آثار عبداللهي مورد تحقيق و نقد قرار گرفتند که توصيه ميشود به داستاننويسان جوان و حتي کشتهکارها، که هر داستان عبداللهي، هر کدام کارگاه عملي داستانند.
يکي از داستانهاي نمونهاي او در مجموعهداستان «در پشت مه»، که شاهکارهاي او در اين مجموعه جمع شدهاند (آن هم از داستاننويسي که در 28 سالگي به اين اوج دست پيدا کرده، چون داستانهاي اين مجموعه در سالهاي 60 تا 64 نوشته شدهاند.) داستان «زائر گياه هرز» است که چنين شروع ميشود:
«شب که شد، مه غليظ شد و پايين آمد و حالا فقط تهرنگي از چراغهاي اسکله و کشتيها پيدا بود و جاشويي در لنجي که آن دورها لنگر انداخته بود آواز ميخواند. آخرين قطار باري از پناه ساختمان گمرک بيرون زده بود و نور واگنهايش توي تاريکي و مه دويده بود و حالا فقط تقتق واگنهاي انباري قطار ميآمد.»
داستاننويس با استادي تمام، تنها با چند نشانه سريع، مکان و موقعيت را برايمان روايت و ترسيم ميکند و در طول داستان از اين مکان بهره ميبرد، تا آن بستر ساختهشده را به مکان رخدادها تبديل کند که اين نشانهها که حال دروني متن ميشوند تا به رخدادها و داستان، مکانبخشي و هويت دهند و جداي از داستان توصيف نشوند، و عنصري تزييني نباشند. نشانههايي مثل شب مهگرفته، اسکله، کشتي لنج و جاشو و قطاري که از کنار اين بندر رد ميشوند؛ به نشانههايي آشنا برايمان بدل ميشوند که از اين عناصر، بهره داستاني ميبرد و در دل آنها عمل داستاني به وقوع ميپيوندد، بدون توصيفي اضافه و کاربرد دقيق مکان و مرايا، اما دقت شود همه اين توصيف عيني در پنج سطر به وقوع پيوسته است.
داستان بعدي «براي من بنواز، مادام»: «خمسه پشت پيشخوان قهوهايرنگ قوز کرده بود و نگاهش به پنجره بود. پلک نميزد. پسر 25 سالهاي که کت قهوهاي پشمي تنش بود از پاگرد پلکان گذشت و آمد در مدخل رستوران ايستاد.»
عبداللهي، در سه سطر، سريع مکان را برايمان ترسيم ميکند و موقعيت و مکان شخصيت را برايمان ميشناساند. حال در طول داستان از اين مکان بهره ميگيرد و رخدادها را با همين نشانهها به پيش ميبرد و مکان باز تعيينکننده و بستر ماجراها است و عنصري تزييني نيست؛ اما با قدرت و ايجاز از اين صناعت براي گشودن داستان استفاده ميکند.
داستان ديگر مجموعه، «در پشت مه» است که عنوان کتاب نيز هست: «وقتي همه آن دختران نوبالغ از دهانه خن لنج بيرون آمده بودند، همهمه غريبي برخاسته بود. هياکل جنبان بوميان آنطور که باشتاب در گلولاي چسبناک شط ميدويدند به رقص ماهي شبيه بود.»
داستاننويس اينجا با لحني شاعرانه- که اين مولفه از مولفههاي بررسيشونده آثارش است- با نشانههاي آشنايي که از قبل در داستانهاي ديگر ترسيم کرده، سريع باز مکان را براي نمايش رخدادهايي آماده ميکند که باز هم اينجا، با ايجاز، به اين صناعت دست يازديده است.
در ادامه داستان ميخوانيم:
همانوقت بود که علويه روي دماغه لنج، زير لب دختران، خال سبز اجدادي را کاشت و بعد بال مقنعه سياهش را دور صورتش پيچيد تا وقتي ذکر ميخواند، اهل دريا چانهاش را نبينند و نبندند. و باد بود و غروب بود و قيامتي بود. و من دور ايستاده بودم، آنقدر دور که وقتي دختران مماس بر خط تيره افق رج بستند، فقط گذر نور را از ميان موهاي وزکردهشان ميديدم و کمانه نارنجي آفتاب را که پشت سرشان در خط افق پايين ميرفت. اما انگار از آن فاصله دور، چشمان دختران را ديده بودم يا لکههاي خون را بر دامنشان که سردي لرزشي در شانههايم دويده بود.
هاشم گفت: «شانههاتان تکان ميخورد.»
«شانههاي من؟ تو کجا بودي؟»
«پشت سرتان ايستاده بودم آقا!»
به خانم صادقي گفته بودم: «اينطوري ناخنهاتان را نجويد، اتفاقي است افتاده. هروقت ديگري هم ممکن بود اتفاق بيفتد. يعني پيش ميآيد که عادت روزمره با اتفاقي...»
و او ميجويد. هر چهار انگشت را ميکرد لاي دندانهايش و ناخنها را ميجويد.
گفته بودم: «خودم گزارش واقعه را به اداره مينويسم. يعني خواهم نوشت.»
گفته بود: «يعني هيچ کمکي از من ساخته نيست؟»
«دو تار مو سفيد کردهايد؛ قبلا نديده بودم.»
گفته بود: «يعني ممکن است به دختر به آن کوچکي...»
فرستادمش خانه زايرحبيب. گفتم شايد بتواند به زنش دلداري بدهد. بيفايده بود. نتوانست وقتي رسيدم، زن زاير حبيب چسبانده بودش به ديوار و موهايش را چنگ ميزد و او کز کرده بود و خرناس ميکشيد. به زور کشيدمش بيرون. ميلرزيد و دودو ميزد.
گفتم: «چه گفتي بهش که اينطور زارش گرفته بود.»
گفت: «هيچي... اما حق داشت، هنوز جاي ماتيک روي لبهايم بود.»
گفتم: «پس اينطور لبهايت را گار نگير. سرختر ميشوند.»
دم پاسگاه نشاندمش پشت وانتباري که ماهي بار زده بود. کنار راننده، يکي از اهالي نشسته بود. جاضر نشد جلو بنشيند. مسافر به تعارف افتاده بود. خانم صادقي فقط سرش را تکان ميداد. بعد که برايش همان پشت، جا درست کردم و او کجکي نشست، ديدم جوراب پايش نيست. و از زانو به پايين سفيدي پوست توي چشم ميزند.
گفت: «يادم رفت، يعني راستش همان يک جوراب را داشتم. ديروز نخکش شد.»
به راننده گفتم: «پس معطل چي هستي؟»
گفت: گروهبان، آقا! بايدبارم را ببيند.»
گروهبان از پاسگاه بيرون آمد و بياعتنا، به راننده اشاره کرد که برود...