ديروز ماشينم خراب شد. با هزار جور دردسر و هول دادن، ماشين و رسوندم به آقا سعدي مکانيک و گفتم: سلطان به دادم برس که بازم اين ماشين دستمون و گذاشت تو حنا.
آقا سعدي خندهکنان جواب داد: البته با اين حالي که اين طفلي داره شما فعلا دستت رفت يک جاي ديگه و همونطور خندهکنان از موتور ماشين رفت داخل و از اگزوز اومد بيرون و گفت: مرد حسابي چيکار کردي؟ همهجاش يا پوسيده يا پکيده، شبها براش ماسک آب و آهک ميذاري؟ يا تو آب نمک نگهش ميداري؟ بعد شروع کرد يک ليست بلند بالا از لوازمي که ميخواد و نوشت و داد دستم. منم ليست لوازم گرفتم و براي خريد لوازم يک تاکسي اينترنتي گرفتم و راهي بازار شدم.
تو مسير داشتيم ميرفتيم که تلفن آقاي راننده زنگ خورد. آقاي راننده از آينه به من نگاه کرد و به من گفت: ببخشيد من چون دارم از مسيرياب استفاده ميکنم و هندزفري هم جا گذاشتم، اشکال نداره بزنم روي اسپيکر؟
منم که خيلي برام تفاوتي نداشت، گفتم: نه آقا، راحت باش. بعد با لبخند شيطنتآميزي ادامه دادم: ببين اگه خصوصيه، من پياده بشم راحت باشي؟
راننده هم خنده ش گرفت و گفت: خيلي چاکرم، نه بابا، دوستمه، يک مسئول محترمه که هر چند وقت يکبار زنگ ميزنه و حالم و ميپرسه.
قضيه برام جالب شد. توي دلم به خودم گفتم، عجب مسئولين با معرفتي داريم، همش حال مردم و ميپرسن، واقعا از همين تريبون و از توي دلم ازشون تشکر ميکنم و ميگم: مسئول محترم دمت گرم.
تلفن وصل شد و مسئول محترم گفت: سلام جون دل، خوبي عزيز؟ چرا دير برداشتي؟ نگرانت شدم جون دل.
راننــده با بيحوصلگي گفت: سلام از بنده ست، دستم بند بود. اي بد نيستم، ميگذره ديگه، شما خوبين؟
مسئول محترم گفتن: ببين عزيز، سر کيفي، بدجوري هم سر کيفي. الکي اداي آدم حال بدهارو درنيار؛ جمع کن خودتو، چي کم داري تو مرد؟
آقاي راننده با تعجب گفت: خودتون که در جريانيد اين ماشين اجارهاي هستش و من روش کار ميکنم، من که اصلا چيزي ندارم، فعلا فقط زندهام و نفس ميکشم.
مسئول محترم گفتن: آفرين، همين ديگه؛ زندهاي و نفس ميکشي. بگو جان جانان شکر، الهي هزار بار شکر. ميدونستي خيليها الان هستن که همين نفس سادهرو نميکشن؟
راننده با تعجب و گيجبازي گفت: واقعا! کيا؟
مسئول محترم با يکم دلخوري گفت: مردهها ديگه.
من که ديگه از شنيدن صداي مسئول محترم تو پوست خودم نميگنجيدم، گفتم: مسئول محترم، سلام عرض ميکنم. منم، حيدري. خوبين شما؟ آقا ارادت داريما.
مسئول محترم با خوشحالي گفتن: چطوري پسر، خوبي؟ دلم برات تنگ شده بود.
من گفتم: خوبم عزيز، شما خوبي؟ برقراري جون دل؟
مسئول محترم جواب دادن: اي شيطون، تو از کجا اين تيکهکلامهاي من و ياد گرفتي، آقاي راننده لطفا از طرف من لپش و بکش. راستي تو اونجا چيکار ميکني، با هم کار ميکنيد؟
راننده با تعجب من و از تو آينه نگاه کرد که من بهش آروم گفتم: داداش همکاريم، مسئول به من لطف داره و گاه گاه زنگ ميزنه و حال منم ميپرسه.
بعد خطاب به مسئول محترم گفتم: نه بابا مگه آهنگه با هم فيت بديم جون دل؛ حقيقت ماشينم خراب شده، مزاحم رفيقمون شدم برم بازار خريد لوازم بکنم.
مسئول محترم از پشت تلفن برام دست زد و گفتن: آفرين، با اين کارت خيلي حال کردم. منم مثل خودتم؛ گاهي اوقات براي خودم پاداشي، وامي، چيزي مينويسم و ميرم تو صف حسابداري تا قدر مسير کارهاي اداريرو بدونم و به همکارام ارج بدم و بهشون بفهمونم که حواسم بهشون هست. راستي حال کردي پول جديد چاپ کرديم، چهارتا صفرشم کمرنگ کرديم؟
من که ديگه گيج شده بودم جواب دادم: بله شنيدم. اخبار ديشب يک چيزايي ميگفت، چه فايده براي ما داره خب، اصلا شما هم شنيدي بعد از موز که شد کيلويي 60 هزار تومن، خيار هم شده کيلويي 20 هزار تومن؟
مسئول محترم گفتن: معلومه که خبر داريم جون دل، خوب الان چهار تا صفر برداريم، قيمتش ميشه چقدر؟
من گفتنم: ميشه 2 تومن. چه ربطي داشت؟
مسئول محترم گفتن: 2 تومن بيشتره يا 20 تومن جون دل؟
گفتم : خوب معلومه 2 تومن.
مسئول محترم با خوشحالي گفتن: برقرار باشي هميشه، تو 2 تومن هم برات زياده جون دل؟
من گفتم: خداييش نه، زياد نيست، دستتون درد نکنه. چرا به ذهن خودم نرسيده بود.
مسئول محترم گفتن: فداي تو جون دل، ما اينجاييم که شما خودت رو خسته نکني، همه خستگيهاتون مال ما.
تازه صحبتها با مسئول محترم گل انداخته بود و داشتيم با مسئول حرف ميزديم که ديدم يکي داره شونم رو تکون ميده. راننده بود که ميگفت: آقا لطفا بلند شين، بلند شين. رسيديم به مقصد.