بستن
کد خبر: ۱۰۰۷۹۶۱

داستان کدوی قلقله‌مرد و گرگ ناقلا

داستان کدوی قلقله‌مرد و گرگ ناقلا
حسین جان‌بزرگی

روزي روزگاري در ده‌ دور افتاده‌اي مردي زندگي مي‌کرد که از دار دنيا فقط يک گاو داشت که شيرش را مي‌دوشيد و مي‌برد شهر مي‌فروخت و با پول آن زندگي ساده و فقيرانه‌اي را مي‌گذراند.

يک روز تقي به توقي خورد و مسئولي عوض شد که در نتيجه‌ آن ذرت علوفه‌اي و کاه در بازار کمياب شد و قيمتش سر به فلک کشيد. مرد دريافت که ديگر دامداري و زندگي در روستا برايش نمي‌صرفد. براي همين تصميم گرفت به شهر برود و در کارخانه‌اي جايي مشغول به کار شود. از آنجايي که پول لازم براي کرايه‌ راه را نداشت تصميم گرفت برود داخل يک کدو و هي قل بخورد تا اين‌طوري به شهر برسد.

مرد رفت و رفت و رفت تا رسيد به يک شير سياه. کدوي قلقله‌مرد رو به شير کرد و گفت اي شير، بدان و آگاه باش که همه‌ شيرها زردند تو چرا سياهي؟

شير گفت چيزي نيست دو دقيقه پاي اخبار و برنامه‌هاي تلويزيوني نشستم سياه شدم.

مرد قانع شد. آن‌گاه شير رو به مرد کرد و گفت: اي مرد تو بگو ببينم، کجا داري مي‌ري؟

مرد گفت: دارم مي‌رم سر قبر پدرت. شيرک (به معناي شير کوچک) بيست سوالي مي‌پرسي؟

شير که ديد مرد اعصاب ندارد ديگر چيزي نگفت و مرد دوباره راهش را گرفت و باز رفت و رفت و رفت تا اين‌بار به کسي نرسيد. مرد کمي فکر کرد و با خودش گفت: چرا اينجوري شد؟ من الان بايد به گرگ ناقلا مي‌رسيدم که! بعد فهميد راه را اشتباه آمده. دور زد و از يک کوچه فرعي ميانبر انداخت و رفت و رفت و رفت تا بالاخره به گرگ رسيد. گرگ گفت: چرا دير کردي؟ نمي‌گي من گرسنمه؟ بخواب مي‌خوام بخورمت. مرد گفت ببين من الان بيکارم. لاغر مردني‌ام. بزار برم شهر کار کنم پولدار بشم، چاق بشم، چله بشم، بعد تو بيا منو بخور. گرگ گفت تا اون موقع که من از گشنگي مُردم. من الان گرسنمه. الان چي بخورم؟ مرد گفت: بيا اين کدو‌رو بخور. گرگ گفت: من که گوشتخوارم، کدو نمي‌تونم بخورم. زود باش. بخواب مي‌خوام بخورمت. و مرد که ديد چاره‌اي ندارد، همان‌جا تسليم شد و گرگ هم، مرد را خورد.

نتيجه‌ اخلاقي: ما از اين داستان نتيجه مي‌گيريم که هيچ وقت نبايد بندازيم توي جاده فرعي و ميانبر برويم چون ممکن است به گرگ ناقلا برسيم. قصه‌ ما به‌سر رسيد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی