بستن
کد خبر: ۱۰۰۷۸۷۳

به یاد عمو فری

به یاد عمو فری
محمدرضا حیدری

من هميشه ماشين و خيلي تميز و مرتب مي‌کنم، حالا نه فقط به خاطر اينکه مسافر به‌هم نمره کامل بده، براي خودمم خيلي مهم هست.

سمت ميدان نيلوفر يک مسافر سوار کردم، همين‌طور که داشتم نيلوفر‌رو پايين ميومدم، يک صحنه‌اي ديدم که دلم ريخت که اي دل غافل، آقا فريدون که صاحب ساندويچ فريدون بود، فوت کرده. يک لحظه اومدم کنار و زل زدم به تابلوهاي تسليتي که روي در و ديوار مغازه زده بودند.

خانم مسافرم گفت: آشناتون بود؟ بهتون که نمي‌خوره مشتريش بوده باشين.

من با يکم شوک‌و‌غم گفتم: آره، خدا بيامرزتش، آشناي همه دهه شصتي‌ها بود‌. ما چقدر خاطره داشتيم اينجا. عالمي بود براي خودش.

مسافرم گفت: واقعا اونجوري بود که بهش مي‌گفتن؟

من گفتم: کثيف؟ نه بابا، مرتب نبود. يه‌جورايي با ژيگول‌بازي اين روزگار کنار نيومده بود خدابيامرز، خيلي خودش بود. ساندويچ فريدون و پيتزا داوود توي خيابون فرانسه، يک اغذيه‌فروشي ساده نبودن که، خروار خروار خاطره‌اند. تازه اکثر مشتري‌هاشون تيپ جوون بودند و اکثرا ژيگول و مرتب. خانم اينجا خوش مي‌گذشت.

مسافرم گفت: بله درست مي‌فرمايين، يادش بخير يک زماني همه از ليواني که کنار آب‌سردکن زنجير شده بود آب مي‌خورديم، اين مريضي که اومد صفاي اين‌جور چيزها هم رفت.

من با لبخند جواب دادم: آره به خدا، من خودم نون ميفتاد زمين برمي‌داشتم، فوتش مي‌کردم، مي‌خوردم، الان هر چي از بيرون مي‌گيريم صدبار مي‌شوريم.

مسافرم با خنده گفت: آقاي راننده من دانشجوي شهرستان بودم، هروقت سوار اتوبوس مي‌شدم، يادمه شاگرد راننده با يک ليوان و پارچ پلاستيکي مي‌اومد و از سر تا ته اتوبوس هر کي تشنه بود‌و سيراب مي‌کرد.

من که رفته بودم تو خاطرات خودم، با ذوق گفتم: گفتيد دانشجويي، زمان دانشجويي ما براي اينکه مجبور نشيم تو‌ي خوابگاه ظرف بشوريم، کف بشقاب سفره يکبار مصرف مي‌نداختيم خانوم.

خانم مسافرم خنده‌کنان گفت: آره، ما هم يک‌بار توي تشتي که جوراب مي‌شستيم هميشه، چون ظرف تميز نداشتيم و حوصله ظرف شستن هم نبود، توي همون تشت سالاد اولويه درست کرديم و هشت نفري خورديم.

بعد يک مرتبه خنده‌اش جمع شد و گفت: دلم مي‌خواد گريه کنم، چي بود و چي شد.

من يکم صدام و آروم کردم و دوستانه گفتم: تلخ هست، بيايد تلخ‌ترش نکنيم خانوم، ديگه چه خاطره‌اي دارين؟ مثلا من عاشق دوغ‌هاي بازار بودم که تو يک قابلمه درست مي‌کردند، بعد برات مي‌ريختند تو ليوان و با همون دست که پولت‌و مي‌گرفتند، پونه و گل مي‌ريختند روي دوغت و آدم بعد از خوردنش، جيگرش حال ميومد‌.

مسافرم با خنده از ته دل گفت: بلال ، بلال. يادش بخير بلال مي‌گرفتيم، بعد فروشنده بلال‌رو تو سطل آب نمک مي‌کرد و مي‌داد دستمون، ما هم يک گاز مي‌زديم و مي‌گفتيم، نمکش کمه و بعد همون بلال دهني‌رو دوباره تو سطل مي‌کرديم.

بعد يک لحظه سکوت کرد و با خنده بيشتري گفت: شايد باورتون نشه، اما من يک عادتي داشتم که سيب که مي‌خرديم‌، سريع پوستش‌رو با يک دستمال تميز مي‌کردم و مي‌خوردم، معمولا هم گلاب به‌روتون، تهش يکم مشکل معده‌اي برام پيش مي‌اومد که مي‌رسيدم خونه سريع يک شربت آبليمو و خاکشير مي‌خوردم.

من با علاقه بيشتري ادامه دادم: حيف که روم نمي‌شه از خاطرات دوران سربازي بگم که چه کارها که نکرديم، مثلا مثبت‌ترين و بدون‌سانسورترينش اين بود که يک سيگار و دونفري مي‌کشيدن بچه‌ها، چون هم ممنوع بود و هم کم.

مسافر خوش روي من ادامه داد: يادش بخير من زمان مدرسه معمولا زنگ تفريح يک ساندويچ فلافل مي‌گرفتم و يک ليس هم روش مي‌زديم که مثلا هيچ‌کس نخوره، همه مي‌خوردن، عجب روزايي بودا.

من با تعجب گفتم: چه جالب، من فکر مي‌کردم اين کارها فقط مال پسرها بوده. زمان مدرسه من خودم از بيرون مي‌اومدم و مستقيم مي‌رفتم سر يخچال، مادرمم هي سرم هوار مي‌زد که اول برو دست و روت و بشور بعد بيا يک چيزي بخور، مگه از قحطي برگشتي بچه، ولي کي گوش ميکرد.

خانم مسافرم گفت: دختر و پسر نداره اين چيزها که. خدا عمو فري رو بيامرزه، احتمالا اينم نشونه تموم شدن اين دوران طلايي و با صفاست ديگه.

منم با لبخند گفتم: شايد اما لعنتي ياد کردنشم کيف مي‌ده، اون که فعلا تو ذهنمون زنده است. مگه نه؟!

مسافرم گفت: اون که بله، خداروشکر. راستي آقاي راننده موزيک قديمي خوب ندارين بذاريد برامون.

منم گفتم: بله، حتما و موزيک رو روشن کردم و جفتمون ساکت شديم و حالا صداي ايرج بود که داشت چه‌چه‌زنان تمام خاطرات ريز و درشتي ما‌رو مرور مي‌کرد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی