مساله هويت از مباحث مهم و چالشبرانگيزي است که طيف وسيعي از شاعران و نويسندگان به آن پرداختهاند. جهان امروز با پيشرفت چشمگير در زمينههاي مختلف انسانِ امروزي را با پرسشهاي بسياري در رابطه با چيستي و هستي خود رودررو کرده که نهايتا به آشفتگي و گمگشتگي او منجر شده است. در رمان «بوي مار»، نوشته منيرالدين بيروتي، با شخصيتي از اين دست آشنا ميشويم.
رمان با پيشانينوشتي از «نويسنده»اي درونمتني آغاز ميشود که خواننده را ارجاع ميدهد به نامهاي در صفحه بعد، که «نيرفام»نامي در وصف «عميد»نامي نوشته است. گرچه اين دو بخش جزو بخشهاي سهگانه رمان به حساب نيامدهاند، اما خود دريچهاي هستند براي گشودن رماني که روايت زندگي شخصيتهايي است که «گرفت و گير زندانهاي تودرتو و هزارتو را دارند و هر دري را که به زور و ضرب رياضت و تمرين و تکرار وا ميکنند، به در ديگري ميرسند.»
پس از اين دو مقدمه، رمان به سه بخش مجزا تقسيم ميشود که دو بخش اوليه در قالب نامه روايتگري ميکند و اختصاص دارد به نامههاي عميد که با مخاطب قراردادن افراد مختلف، «با هر کلمه تخمي در زمين داستانش ميکارد» و جهان عيني و ذهني خودش را پيش روي خواننده آشکار ميسازد. او در اين نامهها «رجبهرج ذهنش را و پلهپله حس و روحش را در پي خودش ميگردد»، بلکه از «غوغاي درونش» بکاهد. در بخش اول و بيست نامه ابتدايي که تحت عنوان «زندان در آزادي» نام گرفته، عميد در ظاهر آزاد است. سرِ کار ميرود؛ در مراسم خاکسپاري پدري که «از او متنفر است» شرکت ميکند، در کافيشاپهاي خيابان وليعصر با دوستان مونثش وقت ميگذراند و در پارک لاله با دوستانش به گفتوگو و گاه جدل مينشيند. اما او در ذهن، اسيرِ خاطراتي است که با اندک تلنگري يا واژهاي برايش تداعي ميشوند و زندگياش را همراه ميسازند با حجمي از پرسشهاي بيپاسخي که باعث ميشوند همواره در برزخي ميان خواب و بيداري، خيال و واقعيت گرفتار باشد تا به اين حد که گاهي «انگار از خودش جدا ميشود و ميرود به جايي که نميداند کجاست.» علاوه بر اين، عميد خود را اسير در حلقه خويشان و آشناياني ميبيند که با جهان فکري او بسيار فاصله دارند؛ از يکسو خواهر و برادرانش که جز ارث و ميراث برجامانده از پدر و کسب قدرت و موقعيت اجتماعي دغدغه ديگري ندارند، و از سوي ديگر زناني که جز حسادت و قهر و آشتي هنر ديگري بلد نيستند. عميد در برخورد با اين آدمها نيز نوعي سرگشتگي دارد که نه ميتواند رشته پاره کند و نه ميتواند از آنها بگريزد. اين مساله در برخورد با زنها - صهبا و صبا (همسر سابق عميد و خواهرش)، غزال (عشقش) و صنم، (آشناي صاحبخانهاش) - بيشتر مشهود است: اگرچه در زمان روايت براي غزال نامههاي عاشقانه مينويسد و از نظرش «همان يک نفري است که او را به تمام دنيا و آدمها وصل ميکند»، با صبا در کافيشاپ قرار ميگذارد و زيباييها و ظاهرش را ميستايد، جذب سردي و بياعتنايي صنم ميشود و حتي در ديداري با صهبا دلش ميخواهد «در آغوشش بگيرد و موهايش را نوازش کند و سرش را روي شانهاش بگذارد.»
عميد در بخش دوم، تحت عنوان «آزادي در زندان»، در زندان است؛ همسر سابقش با به اجراگذاشتن مهريهاش او را روانه سلولي دوازده متري کرده است که شش هفتنفر در آن چپيدهاند و هر يک داستاني و حکايتي دارند. اين بخش نيز گرچه خطاب به برادرش، احسان، روايت ميشود انگار برگهاي دفتر خاطراتي است که عميد در آنها به شرح شرايط زندان و خُلقيات زندانيهاي اطرافش پرداخته و نيز خفقاني را که گريبان خودش را گرفته است و روزبهروز حالش را بدتر ميکند، بيان ميکند. برخلاف نام اين بخش و ادعاي عميد مبني بر اينکه به زندانافتادنش «فرصت خوبي است براي فکر»کردن و خوشحال است از اينکه در زندان «ورود ممنوعي هم هيچکجا ديده نميشود»، او همچنان زندانيِ افکار آشفتهاش است و «حس ميکند در آستانه جنون است»؛ جنوني که طبق ادعاي دوستش نيرفام در بخش پاياني رمان، سرانجام به «گموگور»شدنش ميانجامد. اگرچه تاريخ پاي هر نامه و نيز ذکر زمان سپريشده در اين نامهها روايت را محدود به بازهاي دو سه ماهه ميکند، زمان در ذهن عميد بهقدرِ تمام سالهاي عمرش است و ميتوان سايه سنگين و سياه خاطره تلخ خودسوزي مادرش را به وضوح حس کرد. از نظر عميد خاطره «کيميا و اکسير» است و خطاب به برادرش در اين باره ميگويد: «جرقهاي که بهش ميچسبي و آنقدر دم به دمش ميدهي تا شعلهاي بشود نگفتني» و به مدد همين شعله است که در صفحات رمان بر مضماميني همچون عشق، خيانت، مرگ، طمع مال دنيا و سياست نور تابانده ميشود و رمان را از تکمحوريبودن بيرون ميآورد.
و اما بخش پاياني رمان به قلم «نويسنده»ي درونمتني است و اختصاص دارد به ديدارهايش با نيرفام، دوست مشترکش با عميد، که در ابتداي رمان نامهاي از او را به خواننده ارائه داده است. نيرفام در خلال نامههاي عميد چنين معرفي ميشود: «کاملهمردي» کتابخوان که «با کوچکترين بهانهاي به غشغشه ميافتد و وقتهايي که از کسي دلخور ميشود رکوراست به طرف بدوبيراه ميگويد و البته نيم ساعت بعد انگار هيچ اتفاقي نيفتاده باشد ميرود پيش طرف و بگو و بخند ميکند!» نيرفامي که در نامههاي عميد معرفي ميشود «راز خلقت» را در حماقت ميداند و در اوج نگرانيها و دلآشوبهاي عميد به او توصيه ميکند: «احمق باش، آدم احمق چونوچرا نميکند.» اما نيرفامي که از طريق نامه اول رمان و گفتههاي نويسنده درونمتني به خواننده شناسانده ميشود چندان با گفتههاي عميد همخوان نيست و او نيز آدمي است گمگشته که حتي با ديدن سگي از خود ميپرسد: «خدايا نکند اين بيپدر خودِ منم که حالا ماندهام مات خودم؟»
اين گمگشتگيها عدمقطعيتي بر فضاي داستان حاکم ميکند که هويت واقعي اين دو شخصيت را براي خواننده نيز در پردهاي از ابهام فروميبرد و در خطوط پاياني رمان اين پندار را با نشانههاي درونمتني برايش به وجود ميآورد که شايد تمام نامههاي عميد که قاعدتا بايد به آدرس مخاطبانشان پست و در اختيار آنها باشند و نه در «کيسهاي مشکي بالاي کمد» خانه نيرفام، به قلمِ خود نيرفام هستند؛ چيزي که در نامهاي از زبان عميد هم به آن اعتراف شده: «مثل يک سومشخص به خودم نگاه ميکردم و برايش نامه مينوشتم.»