براي اولين بار دزد به خانهمان زد. آن هم وقتي که فقط براي دو ساعت خانه نبوديم و جالبتر اينکه دزد آنقدر وجدان کاري داشت که حتي به لپتاپ روي ميزم هم دست نزد؛ با وجودي که خيلي راحت ميتوانست آن را بردارد. يک راست به سراغ يخچال رفته و فقط گوشت و مرغ و ماهيهاي توي فريزر را بيرون کشيده بود. (احتمالا الان پيش خودتان ميگويد اينا چقدر پولدارن. توي يخچالشون گوشت و مرغ و ماهي پيدا ميشه) بعد با خطي خوش که نشان ميداد احتمالا از تحصيلکردههاي مملکت است روي در فريزر نوشت حلال کنيد مجبور بودم.
مطمئنم اگر اين اتفاق در کشور ديگري ميافتاد، گوينده را بهدليل واهي بودن زياد، راهي تيمارستان ميکردند اما خوبي زندگي در اينجا اين است که هر اتفاقي هم که بيفتد باز باورپذير است. اين مزيتي است که ما داريم.
مادر تا چند روز يکريز گريه ميکرد به حال ما جوانها. بعد با دلسوزي خاصي روبه من کرد و گفت خاک تو سرتون. شما جوونا چي از زندگي فهميديد؟ گفتم ما چيزي نفهميديم؟ بعد کمي فکر کردم و ديدم راست ميگويد واقعا چيزي از زندگي نفهميديم. الان مثلا جوانيم و بايد اوج خوشيمان باشد. البته من يک نظريه دارم که نشان ميدهد اينها تقصير خودمان است. مثلا ببينيد الان در آمازون يکسري قبايل بدوي زندگي ميکنند که دور هم گراز شکار ميکنند و خيلي هم خوشحالند. چرا؟ چون اينها آستانه لذتشان بالا نرفته. بنابراين با هر چيز کوچکي خوشحال ميشوند. براي همين است که در کشور ما هم سعي ميشود جوانها در حد خيلي زيادي تحت فشار قرار بگيرند تا آستانه لذتشان رشد نکند و بتوانند با هر چيز کوچکي خوشحال شوند. اصلا آيندهنگري مسئولين را آدم ميبيند دلش ميخواهد از خوشحالي يقهاش را پاره کند.
همين قديميهاي خودمان را ببينيد، با قاطر رفتوآمد ميکردند. چي شد؟ مردند؟ نه، خيلي هم از ما بهتر زندگي کردند. چون علاوه بر چيزهايي که گفتم، تحمل بالايي هم داشتند و مسير دوساعته را شش روزه طي ميکردند. انقدر متحمل. حالا ما انقدر کم طاقت شدهايم که وقتي سرعت اينترنت پايين ميآيد يا وقتي گازمان را صادر، يا برقمان را قطع ميکنند يا بهخاطر گرسنگي، دزد، يخچالمان را خالي ميکند سريع داد وهوارمان بلند بشود؟ آدم انقدر سوسول و کمتحمل؟ شما هرچقدر جلز ولز کنيد، مسئولين کار خودشان را ميکنند پس بهجاي اين داد و هوارها سعي کنيد در زندگيتان چيزهاي کوچک خودتان را بزرگ کرده و لذتش را ببريد!