در کتاب «هملت: شعر بيکران» ميگوييد که «هملت»، تجربيترين نمايش دنياست. واقعا فکر ميکنيد «هملت» مثلا از «آوازخوان طاس» يونسکو تجربيتر است؟ آنهم وقتي در انتهاي نمايش يونسکو تمام شخصيتها ميايستند و مشتي حروف بيصدا و صدادار را روي صحنه خطاب بههم فرياد ميکنند؟
اوه، يونسکو به هيچوجه با هملت قابل قياس نيست. حقيقتش نمايشنامهنويسان بزرگ قرن بيستم و حتي قبلتر (ايبسن، چخوف، بکت) همانطور که خودشان هم معترفند، اساسا در تلاش براي بازنويسي «هملت»اند. مساله صرفا اين است که کار هرکس نيست خرمنکوفتن. دوست عزيزم کارن کُنراد چند سال پيش ميخواست «هملت» را کارگرداني کند. به من گفت که سعي کرده روي تصور من از «هملت» که سالها دربارهاش از من شنيده بود کار کند. من جدا حس ميکنم که «هملت»، هنوز هم آوانگاردترين نمايش است، نمايشي که هيچ نمايش ديگري بهپاي آن هم نميرسد. «هملت» تمام آداب و سبکهاي بازنماييِ ممکن را مختل ميکند و در اين کار چنان يگانه و متهور است که رقيب ندارد.
بهنظرتان چه چيز اين نمايش اينقدر آوانگارد است؟ به همان دليلي که در کتابتان نوشتيد؟ که همهچيز در ذهن هملت اتفاق ميافتد؟
تا حدي البته همينطور است و همهچيز در ذهن اتفاق ميافتد. اما بهعلاوه به اين دليل که آنچه مخاطب هم ميبيند شگفتانگيز است. از پرده دوم، صحنه دوم، به محض ورود نقشگردانان، تا پرده سوم، صحنه دوم، و آن صحنه معروف «تله موش»، بهراستي چه ميبينيم؟ کمي شوخيهاي درونتئاتري داريم که مشخصا براساس زندگي شخصي خود شکسپير و رقابت دوستانهاش با بن جانسون است. و نمايشي دروننمايشي ديگر. آنچه نميبينيد همان چيزي است که نمايش قرار بوده به شما ارائه کند: که يعني تقليدي باشد از يک کنش يا بازنمايياي باشد از انسانهاي احتمالي. شما در معرض آتشبازيِ بيشمارْ بدعت و اختراعيد که پشت هم سر ميرسند.
خوانش شما از «بودن يا نبودن» هم يگانه بود. شما تاکيد داشتيد که اين بند تعمقي در باب خودکشي نيست. درعوض بهزعم شما در درون خود يکجور پيروزي است، در مدح ذهن.
بله، اين بند به قدرت ذهن شهادت ميدهد در برابر جهان مرگ. و دريا که سمبلي از آن است، بزرگترين استعاره پنهان «هملت» است.
چطور به اين نتيجه رسيديد؟
در هيچ کجاي نمايش چيزي نيست که با استناد به آن بگوييم هملت دوست دارد خودش را بکُشد. حتي بر يک لحظه هم فکر نکنيد که آنجايي که بالاي سر کلاديوسِ دعاخوان ايستاده هم کوچکترين قصدي براي کشتن کلاديوس در او هست. چنين کاري در نظر هملت پست است. کلاديوس براي هملت پشيزي نميارزد. و ارزش ندارد او را بکُشد. يک جايي در کتابم نوشتهام که با اينکه به «هملت» ميگويند تراژدي، اما راستش چندان تراژدي هم نيست. خداانگاري است، دگرگشت است. يکجور استعلاي قهرمان نمايش است.
دليل اينکه مرگ هملت تا اين حد متعالي است چيست؟ وقتي آدم وقايع را کنار هم ميگذارد، توضيحش سخت ميشود. مثلا اگر تمام اين نمايش داشت در خانه بغلي اتفاق ميافتاد، پايانش ميشد صحنه دهشتناکي از آژير پليسها و صداي جيغ. درعوض وقتي نمايش «هملت» تمام ميشود، احساس بيکراني ميکنيد.
آه. صدالبته که اين يکي از زيباترين و مرکزيترين اسرار ادبيات است که باعث چنين رهايياي هم براي هملت و هم براي مخاطبش ميشود. من هنوز نميدانم چطور بايد به اين پرسش پاسخ بدهم. سوال برايم بيش از حد بزرگ است و نميتوانم يک جواب مشخص به آن بدهم. هملت شخصيت عميقي است. آدم مسالهداري هم هست، گيريم پذيرشش برايمان سخت باشد. ولي ما باز هم از دوستداشتنش دست نميکشيم. ولي حقيقت اين است که او دوستداشتني نيست. او هيچکس را دوست ندارد يا دستکم اينطور بهنظر ميرسد. تمام اين سنت تفسير «هملت» بهنظر من بيمعناست. همين که ميگويند او ديوانهوار عاشق گرترود است! مضحک است! زن بيچاره مسموم افتاده گوشه صحنه و دارد ميميرد و ضجه ميزند: «آه، هملت عزيز من!» و آن وقت او وقتي دارد ميميرد ضجه ميزند: «اي ملکه پست، بدرود!»
حالا که صحبت اين شد که هملت کسي را دوست ندارد... شما درباره اُفيليا گفته بوديد که او زيبايياي داشت «آبستنِ بيرحميِ هملت، که يعني شکست هملت در عشقورزي.» چهجور زيبايياي ماحصل بيرحمي است؟
آه. اُفيليا همانقدر دوستداشتني است که... بگوييم: دِزدمونا يا ژوليت. که يعني خيلي دوستداشتني است. و در قياس با او هملت يک انسان جانورخوي شرير است! هملت اُفيليا را به جنون و خودکشي ميکشاند. هملت تا به انتهاي نمايش، با احتساب خودش، مسئول مرگ هشت نفر است. اما چيزي مانع ميشود که ما از هملت خردهاي به دل بگيريم! واقعا هيچ نمايشي «مثل» هملت نداريم.
پس خود نمايش «هملت» را... چطور ميشود واقعا اجرا کرد؟ تابهحال شده اجرايي از «هملت» ببينيد که فکر کنيد توانسته به عظمت متن نمايش نزديک شود؟
من فقط يک اجرا از «هملت» ديدهام که تحتتاثيرم قرار داد. که آن هم معلوم است، اجراي سِر جان گيلگاد بوده. اداهايش بگويينگويي متناسب نقش نبود. ولي هيچ بازيگر ديگري نميتوانست نزديک به گيلگاد شکسپيري حرف بزند. اگر چشمهايتان را ميبستيد و گوش ميداديد، ميديديد که آن موسيقيشناختياي که از دهان اين مرد بيرون ميآمد، مسحورکننده بود. چارلز لمب، منتقد حيرتآور رمانتيک، ميگويد بهتر است شکسپير را خواند تا اينکه روي صحنه ديد. البته گوته هم قبل از او همين را گفته بود. اما بديهي است که وقتي نمايشي را روي صحنه ميبينيد، فکرهايي به ذهنتان ميآيد که وقتي تنهايي در نمايش غور ميکنيد، خبري از آنها نيست. کارگردانهاي خوبي داريم اما الان بلاي هولناکي هم داريم به اسم کارگردانهاي «هايکانسپت» که بيشتر سرگرمِ بلنداي مفاهيم ذهني خودشاناند تا بلنداي مفاهيم شخص شکسپير. چه کاري از دستمان برميآيد؟
پس يعني شما مدافع اجراي «هملت» در يک آپارتمان در نيويورک، يا اجراي «شب دوازدهم» در فضاي فيلم وسترن نيستيد؟
نه، اصلا. ولي بگذاريد اين را هم بگويم. خاطرم هست که چند سال پيش بابت يک مناظره روي صحنه بودم. مناظره قرار بود با شاخصترين منتقد زنده بريتانيا، سِر فرانک کرمود انجام شود. کرمود چندان از من خوشش نميآيد و من هم نميتوانم بگويم که من هم از او خوشم ميآيد. يک جاي مناظره، يکي از مخاطبان پرسيد: «پروفسور بلوم، بهترين فيلم شکسپيري که ديدهايد کدام است؟» و من گفتم: «راستش دوتا فيلم از آکيرا کوروساوا. فيلم «آشوب» که اقتباسي است از «شاهلير»، و «سرير خون» که اقتباسي است از «مکبث.» که واکنش سر فرانک به اين حرف من اين بود که فاتحانه بگويد: «هرولد است ديگر! زبان شکسپير برايش هيچ اهميتي ندارد. کوروساوا يک کلمه انگليسي نميفهمد.» و من گفتم: «فرمايش شما درست. اما من حس کردم کوروساوا آن درکي را تصوير کرده بود که بهزعم من «شاهلير» و «مکبث» پياش هستند.»
شما چند سال پيش با مطلبي که در والاستريتژورنال درمورد «هري پاتر» نوشتيد، حسابي غوغا بهپا کرديد.
من معصومانه نشسته بودم که سردبير آن صفحه والاستريتژورنال به من گفت مطلبي درمورد «هري پاتر» بنويسم. من پرسيدم: «هري پاتر چيست؟» او هم برايم توضيح داد هري پاتر کيست. من گفتم: «به نظر باب دندان من نيست.» که گفت: «هرولد، آدمهايي مثل من هستند که فکر ميکنند تو به بالاترين درجهاي که ميشود در نقد ادبي به آن رسيد، رسيدهاي. پس جدا بايد بيايي و در اين باره بنويسي.» خلاصه که من هم رفتم به کتابفروشي يِيل و يک نسخه جلدمقواييِ ارزانِ قسمت اول «هري پاتر» را خريدم. هي ميخواندم و باورم نميشد دارم چه ميخوانم. مشخصا آن چيزي که در تحمل من نبود، اين بود که داستان کليشه پشت کليشه بود... خلاصه اينکه، من مطلبم را نوشتم و چاپ هم شد. اغراق نکردهام اگر بگويم مثل اين بود که دروازههاي جهنم باز شده باشد. ده روز بعدش سردبير به من تلفن کرد و گفت: «هرولد، تا حالا چنين چيزي نديده بوديم. بالاي چهارصد نامه عليه يادداشت تو روي هري پاتر گرفتهايم. و فقط يک نامه در ستايشش گرفتيم که آن را هم فکر ميکنيم خودت فرستاده باشي.» من گفتم: «نه، بهتان اطمينان ميدهم که من نبودم.» هيچوقت هم غائلهاش ختم نشد. آن يادداشت لعنتي مدام در تمام دنيا بازنشر شد و به تمام زبانها ترجمه شد من که مطمئنم هرگز هم غائلهاش تمام نميشود. ولي خب واقعا مجموعه «هري پاتر» آشغال است. و مثل تمام آشغالهاي ديگر بالاخره بادش ميخوابد. زمان از گردونه محوش ميکند. چه ميشود گفت؟