يهوقتي بود که از کريسمس و بابانوئل و مخلفات مربوطه به اونا خوشم مياومد؛ نه بابت لاکچريبازي که اصلا به گروه خوني بيرنگولعابم نميخوره! نميدونم... شايد چون تلويزيون توي دهه شصت و هفتاد مدام گريه و زاري يا پند و اندرز پخش ميکرد؛ مگه ديگه مناسبتي ميشد مثل نوروز يا روز کودک يا همين کريسمس که صداوسيما ميخواست وانمود کنه به سلايق مختلف اهميت ميده.
واسه ما مهم اين بود که بهجاي اون پسرکي که با کاموايي قرمز و چشماي اشکي مياومد باز هم مرغ سحر ميخوند و دنيارو روي سرمون خرابتر ميکرد، برنامههاي موقتا شاد محدودي پخش ميشد. يکي مثلا مجموعه تنها در خانه که ما از خارجيا بيشتر باهاش نوستالژي داريم! بعد از اون هم اين ارادت کريسمسي تا يه سني باقي موند. ميرفتيم با خواهرم از مغازههاي ارمني سمت وحيديه و زرکش، مجسمه و فيگورهاي بابانوئل و آدم برفي ميخريديم.
حالا اما مثل هر چيز ديگهاي، کريسمس و سال نوي ميلادي يا نه اصلا شمسي برام فاقد معني شده. ديگه خيلي حال نميکنم بشينم کارهاي شنگول در ارتباط با کريسمس ببينم. اتفاقا فکر ميکنم کريسمس يا نوروز هم با همه شادي ظاهري خودش، غمگينه و سنگينه که عدالت نداره. انگار چارلز ديکنز توي سرود کريسمس از همه بهتر يه نماهاي پنهاني از قضيهرو نشون داد. اونهمه اختلاف طبقاتي و مردمي که بهخاطر فقر نميتونستن همرنگ جماعت بشن و بوقلمون گاز بزنن. خب اين چه سنت و اجباريه که اينقدر بيرحمه و بدتر بيپولي آدماي فقير رو به رخ ميکشه؟ نوروز هم همين بود. همون حرف بابا که عيد براي پولداراست. کسي که پول داره، هر روز ميتونه سفره شادي بچينه، يا به درخت کاج زنگوله وصل کنه. کسي هم که فقيره توي هر مناسبتي بايد استرس بگيره. کريسمس خيليوقته که براي من اون شعرآنا آخماتووا شده که ميگفت:کولاک و برف
کولاک و برف
چه غم اگر خيابانها لغزانند
جايي براي رفتن ندارم. (ترجمه احمدپوري)
فکر کنم آخرين کارتونهايي که درباره کريسمس ديدم، آرتورکريسمس بود. ساخته سارا اسميت که سوژه بامزهاي داشت، هرچند با کابوس قبل از کريسمس کارِ تيم برتون و اون فضاي سياه و مُردني وسط آدمهاي شاد و مرفه بيشتر حال کردم. من فکر ميکنم اسکروج حق داشت که از اين مسخرهبازيا خوشش نمياومد. حالا خساستش يه بحث ديگهست... .