بستن
کد خبر: ۱۰۰۶۷۹۱

بچه کشاورز !

بچه کشاورز !
محمدرضا حیدری

داشتم مي‌رفتم سمت خيابان کريم‌خان که تلفنم زنگ خورد.

گفتم: بله بفرماييد؟

صداي پشت تلفن گفت: باز تو منو نشناختي؟

من با يکم ترديد گفتم: مسئول محترم شما هستين؟

صداي پشت تلفن گفت: آفرين، بزن قدش، لپت‌رو بکش از طرف من، زبل شديا شيطون بلا.

من با خوشحالي گفتم: من کوچيک شمام، شما خوبي؟ خانواده خوبن؟

مسئول محترم گفت: شکر، من که همش زير مسئوليت استخون خورد کردم، خانواده هم که اين بچه‌ها رُسم‌رو کشيدن. راستي مي‌گم من از اينجا برج ميلاد‌رو مي‌بينم، تو هم مي‌بيني؟

من گفتم: معيار شاخص آلودگي شده برج ميلاد ديگه، بله بله، چه هواي دلي شده، قشنگ دونفره است.

مسئول محترم با يکم جديت گفت: اولا خودت‌و جمع کن، مگه اينجا اينستاست که هوا‌رو نفربندي مي‌کني. بعدشم ديدي چه هوايي درست کرديم، قشنگ نفس بکش و تو شُشت ذخيره کن.

من با تعجب گفتم: دست شما درد نکنه، اما ظاهرا مي‌گن باد اومده، مگه باد هم بخشي از فعاليت‌هاي شماست؟

مسئول محترم با يکم دلخوري گفت: دستت درد نکنه، بشکنه اين دست که نمک نداره. مي‌دوني سر همين باد ما چقدر مذاکره کرديم و زور زديم تا بياد. بادها‌رو لب مرز تخليه مي‌کردن، نسيمش ميومد اينجا. پسر خوب ما اگه نبوديم هوا هم نمي‌ذاشتن بياد، کجاي کاري جَوون؟

من با ناراحتي گفتم: راست مي‌گينا، حواسم نبود. خيلي ممنون. مسئول جان اما حس مي‌کنم دلت پره، از خانواده پرسيدم يکم شاکي بودي، درست مي‌گم؟

مسئول محترم يک آهي کشيد و گفت: دست روي دلم نذار که خونه، بچه‌هام هم عين خودم براي مردم زحمت مي‌کشن اما ديده نمي‌شن و از کسادي بازار هم نالونن.

من با حس همدردي گفتم: واقعا؟ دست مريزاد. شغل‌شون چيه؟

مسئول محترم: يکي از پسرهام کشاورزي مي‌کنه. اون يکي بنگاه رفع نياز داخله داره.

من با خيلي تعجب گفتم: واقعا کشاورزه؟ خيلي سخته که!

مسئول محترم يکم صداش و پايين آورد و گفت: بله عزيزم، شغل‌هاي سخت‌و ما خودمون برمي‌داريم تا مردم اذيت نشن. با چندتا از دوستاش مزرعه استخراج بيت‌کوين دارن. اگه بدوني چقدر پول برق مي‌دن و تازه تو بيابون زحمت مي‌کشن و عرق مي‌ريزن.

من که کامل گيج شده بودم گفتم: جسارت نباشه من نمي‌دونم چيه اينکه فرمودين، اما اگه خواستين من مي‌تونم بذارم روي داشبورد ماشين يا به سوپري محل بسپارم براش محصولش و بفروشيم که کمکي کرده باشم.

مسئول محترم با خنده فراوان گفت: پسر تو خيلي با نمکي، دلم باز شد بهت زنگ زدم.

من گفتم: ارادت دارم، خيلي لطف دارين، راستي بنگاه رفع نياز داخله دقيقا يعني چي؟

مسئول با يکم ناراحتي گفت: اي بابا، با هزار جور بدبختي و به اين و اون رو زدن از چند تا بانک وام بدون بهره گرفته و دست بيل وارد کرده، حالا ساخت‌و‌ساز رفته تو رکود فروشش کم شده که واقعا طفلي خيلي تحت‌فشاره. اين بچم از بچگي هم خوش شانس نبود.

من با تعجب گفتم: دست بيل؟ مگه اونم وارد مي‌کنن؟

مسئول محترم گفت: قشنگ معلومه دغدغه محيط‌زيستي نداريا! پسر جان درختي که تو مملکته ببريم دسته بيل کنيم خوبه يا بريم درخت جاي ديگر و دست بيل کنيم بياريم؟

من که واقعا کيف کرده بودم از اين ايده گفتم: آقا من نمي‌دونم خوابم يا بيدار که اين همه ايده‌هاي محيط‌زيستي ازتون مي‌شنوم، اما حتي اگه خوابم باشم دارم کيف مي‌کنم، اون از هوا، اينم از درخت‌ها. دست مريزاد.

مسئول محترم با خوش‌رويي گفت: عزيزم، معلومه که خوابي اما منم خيلي خوشحالم که با تلپاتي دوست به اين خوبي پيدا کردم، اگه ديگه کاري نداري من برم خواب يک دوست ديگه، يه کم بهش آرامش بدم، فعلا خدانگهدار... .

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی