كلاس سوم دبستان، در اوج كوتاهي قد و ريزه پيزهگي اندام، زنگ آخر خانم ربيعاني كوبيدرو ميز، همهرو ساكت كرد و جلوي سي و هفت نفر اعلام كرد عبديپور مبصر كلاسه از فردا.
شب، هزار كيلو شده بودم. يهاحساس قدرتي كه تو عمرم تا الان تجربهش نكردم. با ممانم هم با ابرو حرف ميزدم. وقتي رفتم دم توالتِ ته حياط كه بار هفت خانواده بخور روش بود، محل زن عاموم و پسر عاموم و ننهام كه منتظر تو صف نشسته بودن نذاشتم، كوبيدمرو در و به اونيكه داخل بود فقط دو كلمه گفتم: زود باش!
شب قدرت از چشام ميخواست بزنه در و نذاشت پلك بزنم. ميخواستم هوا روشن بشه و اولين روز مبصريم زودتر برسه. رعد و برق قيامت ميكرد. ميتركيد و فلاش مينداخت تو در و ديوار و مو زورم بيشتر ميشد سي فردا.
صبح، بارون سيلاب كرده بود. چكمهام رو از انباري درآوردم. ممانم گفت: «بهنظرم مدرسهها تعطيل باشن». گفتم: «لازم ني تو نظر بدي. مملكت صاب داره». راه افتادم. تا دم در اومد دنبالم گفت: «ايناها پسر عاموهات دختر عاموهات نرفتن. راهنماييها هم نرفتن». گفتم: «لوسَن.»
و دويدم سمت مدرسه فروغي بسطامي. بارون هلم ميداد و مو پس نميرفتم. تو جوب و چاله تا كمر ميرفتم و باز خودم ميكشيدم بالا. ميخواستم وايسم جلو كلاس و نذارم نفس كسي دربياد و هر كي جُم خورد اسمش بنويسم رو تابلو و يه ساعت التماسم كنن كه عبديپور جون ننهات اسمم پاك كن! تو رو خدا!
دلم ميخواست با حد زورم با گُرز بكوبم رو ميز و بگم برپا كه خانم ربيعاني كيف كنه. دويدم. قبر پدر بارون. يكمين روز قدرتم بود. چارچكِ بارون بودم و ميدويدم. هيچكي تو كوچهها نبود ولي مغز وحشيام باور همه چيرو به تاخير مينداخت. رسيدم. فروغي بسطامي... تاريك و خلوتُ خيس بود. چُر كردم. كسي نبود كه روش حكومت كنم، هيچکس! مثل پادشاه قصه شازده كوچولو بودم. كاش فقط يكي اومده بود كه بشينه رو نيمكتُ مو مبصرش باشم. ولي نبود.
اشكم دراومد. روز يكم، قدرت زير پامو خالي كرد. بابا اومد برد نشوندم تو خونهاش كنار زن و بچهاش و پتو سياهي انداخت دورم. همو لحظه از عطش قدرت متنفر شدم. بهنظرش مو گناه داشتم. بهنظرش مو دانشآموز بيچارهاي بودم. بچههاش مثل بدبختا نگام ميكردن.
امروز دارم به اين فكر ميكنم كه خيليها گناه دارن. خيليها زير بارون دويدن كه مبصر باشن و حواسشون نيس كه مدرسه خاليه و هيچكس تو كلاس نيست. هيچكس! كاش يه بابايي ببره پتو دورشون كنه و تو فكر فرو برن.
پي نوشت: با لهجه جنوبي خودمان نوشتم تا حس و حال زيباترمنتقل شود.