صبح جمعه است که دارم به تصويرت نگاه ميکنم و لبخند نميزنم. گوشم به راديوست، اما ديگر صداي تو نيست. ديگر خبري از هنرمندي تو نيست. تنها ياد توست که صدايش در خاطر و خاطرهها ميپيچد. و البته که تنها صداست که ميماند... .
استاد رضا عبدي را خيلي دوست داشتم. نه فقط براي هنر ارجمندش، که به خاطر شخصيت ارزشمند و چهره مهربان و متين و باوقارش. عين پدري مهربان، هميشه لبخند به لب داشت و دست نوازش بر دلهاي اطرافيان. عبدي بود متخلق به اخلاق معبود که رحمان و رحيم است و زيبايي و لبخند را دوست دارد.
آخرين باري که ايشان را ديدم جايي رفتيم که همه رفقاي هنرمند و سفرکرده عبدي عزيز در آنجا آرام گرفتهاند. قطعه هنرمندان بهشت زهراي تهران. 12 ارديبهشت 1391 خورشيدي بود.
به ابتکار عزيز ارجمندم سعيد توکل (يکي از نويسندگان و تهيهکنندگان صبح جمعه با شماي راديو ايران)؛ به پاس گراميداشت روز معلم، نشست انجمن طنز و تبسم در جايي برگزار شد که روزي همه ما در آنجا باز دور هم جمع خواهيم شد. در آن محفل، چند دقيقهاي هم پشت تريبون رفتم و سخن گفتم. در حالي که نگاهم به اسامي هنرمندان روي قبور بود: کيومرث صابري فومني (گلآقا) و منوچهر نوذري و حسين گلستاني و عمران صلاحي و... و گاهي نگاهم را ميگرفتم و متوجه هنرمندان زندهاي ميشدم که در محفل حضور داشتند. بزرگاني چون استاد رضا عبدي عزيز. همان چهره هميشه خندان، عين گل هميشه بهار. انگار که با نوازش نگاهش دلم را آرام ميکرد که فقط به آرامگاه هنرمندان رفته نگاه نکن؛ ما نيز ادامه همان قافلهايم و هنوز هستيم. پس بيا تا قدر يکديگر بدانيم/ که تا ناگه ز يکديگر نمانيم.
فراموش نميکنم دهه 60 را که يکي از دلخوشيهايم گوش سپردن به برنامه صبح جمعه با شما بود. و آميز عبدالطمعي که نماد آدمهاي چسبيده به مال دنيا بود و اهل احتکار و گرانفروشي و خست طبع و آب از دستش نچکيدن! دقيقا قطب مخالف شخصيت و منش حقيقي خود استاد عبدي. و شگفتا که چه زيبا و ماهرانه و دلنشين، ايفاگر اين نقش ماندگار بود. ميگفت که قريب چهل سال، آميز عبدالطمع شدم تا مردم ايران لبخند بزنند. لبخند خالي نبود که. تبسم و تفکر توامان و همزمان بود