عبدالرضا حياتي در «رودررو با مرگ» با شعفي خاص از مرگ مي گويد. شيون و شين او ظاهري است. درحقيقــت اوست که به آن جوان افتــخار مي کند يا شايد بهنوعي حسودي مي کند. از اينکه خود در نوبت است دلش مي گيرد: «هرروز/ زاده مي شوم از مرگ/ و کتاب زندگي ام/ برگبرگ/ مي شود.» آيا اين نوعي مرگ آگاهي است؟ کسي که زندگي را در مرگ نفس مي کشد و تمامي آينه ها را با آه خود کدر مي کند. پس تکليف آن چراغ هايي که در انديشه او مي سوزند چه مي شود؟ شايد شانهبهشانه مرگبودن شاعر را بهنوعي «خودشيفتگي» سوق داده باشد که جهان را فقط در قامت مرگ به نظاره نشسته: «هيچ کس نيست/ تنها مردي ژوليده را مي بينم/ که در رقصي ناموزون/ به خود مي پيچد و/ گم مي شود در گردباد» يا «باور مرگ تو/ چه سنگين بود/ وقتي شانه هاي مرتعش شهر/ زير بار واقعه / درهم شکست». مرگ را برازنده قامت خود مي ديده است. دوستان و آشنايان حق ندارند کوه مرگ را بر شانه هاي خود بگذارند. مرگ مِلک طلق شاعر است. کسي نبايد جرات نزديکشدن به آن را داشته باشد.
اما اين نيست که شاعر خود را مرکز جهان بپندارد، بلکه نگاهش را متوجه جامعه مي کند: «من فقر را ديدم/ که دزدانه/ از پله هاي قامت نحيف پسرک همسايه/ بالا مي رفت/ تا پاک کند/ قرص ناني را/ که در دفتر مشقش/ کشيده بود به مهر» يا «سهم ما از نفت/ اين است/ که در زير سايه/ لوله هاي قطور آن/ در شرجي بنشينيم/ و با خيال راحت/ سيگار دود کنيم.»
در شعر زير بهنوعي از عصيان مي گويد و ياس و خستگي را مذموم مي دارد. اين انديشه در باور خوانندگان دفتر رشد مي کند که چرا مرگ در وجود چنين انديشه توفندهاي لانه کرده بوده، به گونه اي که از مداوا سر باز مي زده تا با خيال راحت به ملاقات «مرگ» بشتابد: «چه مي شود کرد/ وقتي سيلي، باورترين صداست/ که در ايوان کابوس ها مي پيچد/ من براي عبور لحظه ها/ به انتظار هيچ ساعتي نمي مانم/ و هيچ گاه/ از عقربک هاي مسموم/ که زمان را کشته اند/ نخواهم پرسيد/ که ياس چه رنگي دارد/ اي کاش/ به پرهاي شکسته پرواز/ که در قفس بالــش ها مدفونند/ اعتــماد نمي کردم.»
زماني که ما قصد عموميتدادن به دردهاي خود را داشته باشيم «حديث نفس» از خاکستر آنها شعله مي کشد! اگر اين پديده بتواند به تمامي روح و روان شاعر را در اختيار بگيرد، آنگاه شاعر به ساحت «خودشيفتگي» نزديک مي شود. البته اين مساله در مورد عبدالرضا حياتي مصداق ندارد: «کوچه باغ کودکي ام/ پر از بوي نارنج و ترنج است/ اگر پيري بگذارد.../ از پنجره انتظار/ مردي سرمازده هر روز/ با دستان يخي/ گلــويم را مي فشــارد/ و سال هاي سياه را/ به يادم مي آورد/ سال هايي که ملخ ها هجوم آوردند/ مادرم چکاوک مي گريست/ و پدر/ با دکاني از خميازه/ دلش را گره مي زد به طاق آسمان/ ملخ مي خورديم/ و هيچکس نمي پرسيد/ چرا گندم هايتان/ در باغ انتظار/ سترون مي رويند/ بچه که بوديم/ با ريگ هاي احساسمان/ هر روز مي کوفتيم/ به لوله هاي قطور نفت/ تا خورشيد/ زودتر از هميشه/ بر بام دست هايمان/ طلوع کند/ از شرجي بپرسيد/ چگونه/ از بلندترين بيد خشکيده باغ سيد/ با تير و کمان/ به آشيانه کرکس ها/ شليک مي کرديم/ تا گنجشک هاي کُنارمان/ بي واهمه/ به روياي پرواز بيانديشند/ کودکي هاي ما/ از حسرت نداشتن/ پر بود/ با دستان اشتياق/ و چشماني پر از خواهش/ بارها/ جوي کوچه ها را/ به دنبال پول خُرد/ چنگ مي زديم/ تا کودکي هايمان بوي لجن مي گرفت/ آن روز/ با مشتي پر از پول سياه/ به شهر مي رفتيم/ تا با ديدن فيلم «آواره»/ به آوارگي عادت کنيم/ روزي/ سر به شانه هاي دبستان کودکي ام گذاشتم/ و به ياد «علي مرو به کنار حوض» اشک ريختم/ و به دنبال مزار «دارا» و «آذر»/ تمام قبرستان روستا را/ زير و رو کردم/ کاش «آن مرد با اسب» مي آمد / و مرا با خود/ به روياهاي سبز خود مي بُرد/ کاش.»
شعر بالا (مزار بيزاير) نمونه زيبايي از شعر روايي است. مضمــون شعــر از دوران خاص کــودکي مي گويد که کمابيش خواننده با آن ارتباط برقرار مي کند. اين شعر بهانه اي براي شاعر است تا اوضاع اجتماعي زمانه خود را در قالب واژگاني بهغايت ساده بيان نمايد. يکي از ويژگي هاي بارز اين دفتر، سادگي بيان است که مطمئنا از قلب پاک و نگران شاعر آن حکايت دارد. و درنتيــجه، شعر از پيچيدگي هاي خاص خود به دور ميماند و همه گير مي شود.
عبدالرضا حياتي «چکيده هنر» بود. همواره همانند گنجشکي ناآرام، از اين شاخه هنر به شاخه ي ديگري از هنر مي پريد. باشد که مجموعه نمايش نامه هايش نيز گردآوري و چاپ شود. غبار فراموشي را از روي اين هنرمند زدودن، فقط با چاپ آثارش امکانپذير است: «شعر/ زبان زخم است/ وقتي/ کبوتر خواب/ از آسمان نمناک پلک هايت/ هواي پريدن / ندارد.»
نام کتاب: به خانه نمي رسي
سروده: عبدالرضا حياتي
ناشر: خوزان