ديشب آخرين تيرم به سنگ خورد، آقا رضا همسايه طبقه بالايي را ديدم و گفتم که بيايد و مشکلات فعلي کشور در همه زمينهها را به عهده بگيرد، نگاهي کرد و گفت من چرا با اين گردن چاق و کلفتم زير بار مشکلات نميروم؟! آن وقت او که با استخوان پنجاه کيلو است و گردن نازکي دارد بايد اين همه مشکل را به عهده بگيرد؟! حق هم داشت، انصافا براي اين همه مشکل به چند ميليون گردن احتياج داريم که دراز و بزرگ و پهن باشند و بتوانيم مشکلات را مثل بند رخت از آنها آويزان کنيم.
مديران کشور هم از اين وضعيت ناراضي و شاکي و عصبي هستند. نمونهاش همين چند وقت پيش بود که مدير يکي از کارخانههاي خودروسازي کشورمان گفت مديران هم به افزايش قيمت خودرو معترض هستند. فکر کنم اگر خودروها خودشان هم زبان داشتند به قيمتشان معترض ميشدند، مردم هم که به اين افزايش قيمتها اعتراض دارند، پس چه کنيم!؟
تنها راهحلي که به ذهنم رسيد اين بود که از کشورهاي ديگر مقصر وارد کنيم و مشکلات کشور را گردن او بيندازيم، مثلا چين و هندوستان اين همه آدم دارند که يا در کارخانه صابونسازي کار ميکنند يا پشت درختها ميرقصند، بعيد است درآمد اين شغلها زياد باشد، در نتيجه ميتوانيم يک پول تپل به آنها بدهيم و به عنوان گردشگرِ مقصر وارد چرخه سياسي و اقتصادي کشور کنيم. کاري هم با آنها نداريم، اين مقصرها که قرار نيست موسسه مالي و اعتباري بزنند و اقتصاد را مختل کنند و نهايتا لپ آنها را بابت کار اشتباهشان بکشيم، قرار است هر اتفاقي که ميافتد انگشت اشاره را به سمت آنها بگيريم و بگوييم تقصير ايناست و سرمان را تکان بدهيم و زيرلب يکسري حرف به آنها بزنيم و چشم غره برويم.
در نتيجه حالا که همه از وضعيت موجود ناراضي هستند، يک آگهي چاپ کنيم و در آن بنويسيم: «به تعدادي مقصر با حقوق ثابت، بيمه و پورسانت نيازمنديم!».