حال و روز معلمي در جامعه ما خوب نيست. در اينباره بسيار گفتهاند و اندک شنيدهاند. اما مگر چاره ديگري جز نوشتن و گفتن از اين درد ظاهراً بيدرمان هست. نکته اينجاست که اين درد، تمام اندام نهاد معلمي را فراگرفته است و دست بر هر جاي آن بگذاريم، فريادي به بلنداي همه فريادها برميخيزد. نهاد مدرسه از جمله نهادهاي مهم و ساختارهاي اساسي دنياي مدرن است و هر کشوري که پاي در اين جهان تجدد ميگذارد، از همان ابتداي ورود لاجرم بايد براي ساختن اين نهاد اقدام کند. ملت ايران نيز چنين کرد و از همان دوره قاجار با تأسيس مدارس جديد، تجدد هم آغاز شد. در دورههاي نخست تا سالهاي 1350 معلمي شغلي با منزلت بالاي مادي و معنوي بود. بسياري از بزرگان فرهنگ و ادب ايران معاصر همچون سيمين بهبهاني، اخوان ثالث، جلال آل احمد و بسياري از سياستمداران بزرگ ايران معلم بودند، اما از سالهاي پنجاه به بعد معلمي نه فعاليتي فرهنگي، بلکه به شغلي دولتي و کارمندي تقليل يافت. بهتدريج اين شغل در رديف مشاغل دون پايه قرار گرفت و هر سال از اعتبار اجتماعي و منزلت شغلي آن کاسته شد تا رسيد به لحظه اکنون. جامعه ايران در حالي منزلت و اعتبار معلمي را به شغلي دونپايه فروکاسته است که تربيت و پرورش ارزشمندترين سرمايه خود يعني کودکان و نسل جوان را به آنها ميسپارد و از همين معلمان ميخواهد که فرزندان و نسل جوان را با زندگي و مهارتهاي آنها آشنا سازد، ارزشهاي اخلاقي و معرفتي را به آنها آموزش دهد و نسلي توانمند و کارآمد از هر نظر تربيت کند. چنان جايگاه و اعتبار معلمي را کاسته و خوار کردهايم که ديگر واژه «فرهنگيان» طنين معناداري براي ما ندارد. آنها در گروه فرودستان اجتماعي قرار گرفتهاند. قصه غمانگيزي است نه؟ بايد گفت تراژدي فرهنگ مدرن در جامعه ما همين است. نکته اينجاست که در ميان معلمان نيز سلسله مراتبي و نظم طبقاتي شکل گرفته است و گروهي از آنها مانند معلمان قراردادي و حق التدريسي که در مدارس غيرانتفاعي و امثال اينها فعاليت ميکنند، از جمله محرومترينها هستند. با شکلگيري تحريمهاي بينالمللي در چند سال اخير و ظهور ويروس کوويد 19 و بحران کرونا وضعيت جامعه ايران بحرانيتر شد و ممکن است گمان کنيم وضع فعلي موقتي و گذراست، اما واقعيت تلخ اينست که چندين دهه است که موقعيت معلمي در سراشيبي نزول و فرودست شدن بيشتر و بيشتر است. پيچيدگي اين تراژدي در اين است که اگرچه همه از اين تراژدي آگاه هستند و هستيم و بدون استفاده از چشم مسلح ميتوان اين تراژدي را مشاهده کرد، اما چرا جامعه و نظام حکمراني ايران، عزمي براي مواجهه با اين بحران ندارد؟ اين پرسش واقعا معمايي است که پاسخي براي آن ندارم. گمان ميکنم پرحرفي و لفاظي باشد، اگر بخواهيم براي آگاه کردن از اهميت آموزش و همچنين جايگاه معلم در اين نظام صحبت کنيم. مگر ميشود کسي از مديران و تصميمسازان اين نظام حکمراني نداند که اهميت آموزش چيست و جايگاه معلم در آن کجاست؟ اگر گمان کنيم که تاکنون صداي معلمان و روايت اندوهناک تراژدي فرهنگيمان را کسي روايت نکرده، اين نيز سخني دور از واقعيت است، زيرا سالهاست که رسانهها، محققان و اتحاديههاي صنفي معلمان و حتي گزارشهاي رسمي نظام آموزش و پرورش از سقوط معلمي در ورطه فرودستي سخنها راندهاند و ميکنند، بنابراين نميتوان گفت صداي معلمان، خاموش است. مسأله تنها اين نيست که در نظام حکمراني توجه جدي به تراژدي فرهنگ مدرن ما نميشود، بلکه در درون جامعه نيز شاهد نوعي بيتفاوتي جدي نسبت به سقوط معلمي هستيم. گويي جامعه نيز پذيرفته که معلمي شغل دون پايهاي است و نيازي نيست که ما بيش از اين در انديشه آنها باشيم. از اينرو فرودست شدن معلمان دغدغه جدي مردم هم نيست. در اين موقعيت تراژيک ما بخواهيم يا نخواهيم نظام آموزشي و مدرسهايمان هر روز بيش از گذشته رو به زوال خواهد رفت. سال گذشته بود که من و چند تن از محققان ديگر از «مرگ مدرسه» صحبت کرديم و در کتابي با همين عنوان اين هشدار را داديم. قصه ما اين نبود که هيچ مدرسه يا معلم کارآمدي در اين سرزمين وجود ندارد، بلکه روايت ما از ناکارآمدي کليت نهاد مدرسه و برنامههاي درسي بود.