اين چندمين باري است که در همين مدت کوتاه در مورد خودرو مينويسم، کف دستم مو درآورد اما هيچ راهکاري براي حل مشکل خودرو انديشيده نشد. طبيعي هم است، چون يک تعدادي از مسئولان گرفتار ويلاسازي هستند، يک بخش ديگر که مشغول ويلاسازي نيستند گرفتار تخريب ويلاهاي دسته اول هستند، وقت ندارند که صرف اين قبيل اباطيل کنند، اما از آنجايي که بنده به فکر شما عزيزان هستم، بالاخره يک نفر را پيدا کردم (فرضي!) که بتوانم دو کلام با ايشان صحبت کنم؛ بلکه گره از کار مردم باز شود:
من: آقا اين بازار خودرو چرا اين شکليه؟!
مسئول: ميبيني خراباتي؟! بازار مکاره شده، وجدانا ديگه نميشه يهپرايد خريد! راستي اين چه اسم و فاميليه که تو داري؟!
من: حالا اونو ولش کن! ناسلامتي شما مسئولي، شما بايد گره از کار مردم باز کني!
مسئول: ببين خوشتيپ من! عسل من! ما چقدر بايد گره از کار مردم باز کنيم، بابا يهبارم مردم گره از کار ما باز کنند، هميشه مسئول يهدفعه هم رمضون!
من: جناب مسئول عزيز! الان قيمت خودرو رفته بالا، مردم توان خريد ندارند، ماشين خارجي هم که هيچي!
مسئول: همين ديگه! چشم ما انقدر نبايد به خارجيا باشه که.
من: خب ماشينهاي توليد داخلم خيلي گرون شدن!
مسئول: ميبيني؟! وحشتناکه!
من: پس من به عنوان يه جوون چيکار کنم؟!
مسئول: جان من! تو ديگه بزرگ شدي، خدا اصلا پارو واسه چي به انسان داده؟! که باهاش راه بره! راه برو جوون، قدم بزن، زير باران اصلا قدم بزن، عاشقانهتر از رانندگي زير بارونه، با اين وضع ترافيک!
من: خدمات پس از فروش چي؟!
مسئول: عزيزم شما ماست ميخري؟! بعدش دنبال خدمات پس از فروشش ميري؟! بنده از همين تريبون اعلام ميکنم که مردم فکر کنن ماشين، ماسته! خلاص!
من: اين مسئوليت خيلي سنگين نيست؟! 24 ساعت که به فکر حل مشکلات مردميد، دو دقيقه اومديم خودتونرو ببينيم!
مسئول: منم که اولش همينرو گفتم، منتها چه کنيم که عشق به خدمتيم، خود من الان همين عشق به خدمت نبود، توي خونه نشسته بودم داشتم شعر يادت نره... ببخشيد برنده باش نگاه ميکردم، همهاش تقصير شماست که انقدر پرتوقعيد، بابا مسئولينم آدمن، حق استراحت دارن، از کِي شما انقدر بد بار اومديد؟!