بستن
کد خبر: ۱۰۰۵۴۹۹

چطور جانش را نجات دادم!

چطور جانش 
را نجات دادم!
حسين جان‌بزرگي

عارضم به حضور مبارک‌تان که من باز هم آمدم تا خاطره‌اي از گذشته براي‌تان نقل کنم. ماجرا مربوط به زمان بچگي‌ست. دوراني که به قول عده‌اي از دوستان، دوران راحتي است و آدم هرچه دلش بخواهد برايش مهيا مي‌کنند. متاسفانه اين قانون براي من صدق نمي‌کرد. يعني وقتي چشمم اسباب‌بازي يا چيز ديگري را مي‌گرفت تا اشکم درنمي‌آمد برايم نمي‌خريدند. يک‌بار به‌طور اتفاقي در کوچه کتک خوردم. پدرم به محض ديدن بادمجان پاي چشمم دلش برايم سوخت و اسباب بازي را خريد. از آن به بعد هربار چيزي مي‌خواستم، مي‌رفتم توي کوچه و سعي مي‌کردم کتک بخورم. يک بار چشمم به يک دوچرخه‌ دنده‌اي افتاد. بنابراين چون دوچرخه گران بود، لازم بود که خيلي زياد کتک بخورم. اين شد که نقشه‌ درگيري با اصغر سگ‌دست، گنده لات محل و نوچه‌هايش را کشيدم. حواسم کاملا جمع بود که حين کتک خوردن، فحش را از قلم نيندازم تا آن‌ها حرص‌شان دربيايد و مرا بيشتر بزنند. بنابراين پشت پنجره منتظر ماندم تا از کوچه‌مان رد شوند. به محض عبورشان، پريدم جلو وگفتم کي گفته تو کوچه‌ ما تند راه بريد؟ ها؟ بعد که هيچ واکنشي نشان ندادند، ادامه دادم بيشعورا اصغر، برخلاف هميشه خيلي منطقي گفت چرا بايد يواش راه بريم؟ يکهو به خودم آمدم و ديدم هيچ جوابي ندارم. گفتم چيزه... آسفالت خراب مي‌شه. بعد با صداي بلندتري ادامه دادم کوري نمي‌بيني چقدر چاله چوله تو خيابونه؟ به‌خاطر اينه که يواش راه نمي‌ريد. از اين به بعد برين در خونه خودتون تند راه بريد. و براي تاثيرگذاري حرفم يک تف انداختم کف خيابان. اصغر باز خيلي منطقي عذرخواهي کرد و راهش را گرفت که برود. ديدم، نه خبري از کتک نيست. داد زدم: «نشنيدم بگي چشم!» کم‌کم مردم آمدند و دورمان شلوغ شد. هر کس از داخل جمعيت با بغل دستي‌اش پچ‌پچ مي‌کرد و دنبال علت دعوا بود. توي همين بحث‌ها بوديم که يک پيرمردي آمد جلو و دست گذاشت‌رو شانه‌ من و گفت چي شده جوون؟ من که واقعا خودم هم نمي‌دانستم چي شده دنبال دليل منطقي بودم. سريع جواب دادم فحش مي‌ده! اصغر سرخ شد. بعد زير لب بر شيطان لعنت فرستاد و گفت من؟ من به تو فحش دادم؟ ديگر نتوانست خودش را کنترل کند. ضربه‌اي به چانه‌ من زد که متاسفانه بقيه‌ داستان را يادم نمي‌آيد. چشم که باز کردم فک‌وفاميل را ديدم که برايم کمپوت باز کرده‌اند. پدر و مادر اصغر هم بودند. گفتند خدا خيرت بده جوون. اصغر امروز تصميم گرفته بود از دنياي لاتي خداحافظي کنه، براي همين مي‌خواست خودشو آويزون کنه. تو جونشو نجات دادي. و يک‌تکه کمپوت گلابي تپاندند توي دهانم.

از آن روز من تبديل به قهرمان محل شدم منتهي چون اينستاگرام و اين چيزا نبود شهرتم نتوانست از حد کوچه‌مان آن‌طرف‌تر برود.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی