اولين چيزي که بايد در مورد مجموعهداستان «آتشبازي» و نويسندهاش بيان شود، لحظاتي است درخشان که ريچارد فورد توانسته تفکرات خواننده را با خود در يک راستا قرار دهد. داستانهاي «آتشبازي» بسيار متمرکزند، بنابراين نهتنها تماما توجه خواننده را به خود جلب ميکند، بلکه باعث ميشود ما مدتي طولاني را صرف ورقزدن کتاب کنيم. اين ترکيبات نرم و کنايهآميز است که آقاي فورد را از ديگر نويسندهها متمايز ميکند.
برخي از نگرانيهاي فورد به صراحت در داستانها بيان شده، برخي ديگر هم از طريق تعاملات پيچيده ميان سبک، ساختار و سکوت القا ميشوند. اين صداي اولشخص است که هشت داستان از ده داستان را روايت ميکند: «امپراتوري» و «آتشبازي» اگرچه با سومشخص روايت شدهاند، اما با انعکاسي محکم، بهطور انحصاري و از طريق يک آگاهي واحد در جايي از داستان به صميميت و شدت ميرسند.
از قضا، اين روايت سومشخص است که اجازه ميدهد فاصلهاي بين گوينده و قصهاي که دارد روايت ميکند ايجاد شود، بهاينترتيب خواننده کتاب هم خود را يکي از شخصيتهاي داستان تصور ميکند.
شخصيتهاي مرد قصههاي فورد، اغلب سفيدپوست و بين 25 تا 40 سال دارند، کساني که دغدغهشان حراست از شجاعت ذاتي و بهدستآوردن قدرت است و مرجع صحبتهايشان اغلب رابطه، خشونت، جرم يا ورزش است.
اگرچه بعضي از آنها ممکن است قوي، پرخاشجو و حتي مسئول باشند، اما ظاهر آنها نهتنها وجود يک جهان زنانه و کنجکاو، بلکه فرصتي براي مشاهده چگونگي تاثير زنان بر مردان و چگونگي انطباق آنها با دنياي مردان است. وقتي زنان به تکيهگاه و حافظان سنتي و معنوي مردان تبديل ميشوند، نحوه نفوذ آنها نيز تغيير شکل مييابد. براي مثال گروهبان بنتون، او زني زيبا و اغواگر است، و هرگز هم مشخص نميشود که آيا او اين خصلت را از قبل داشته يا توسط فردي ديگر دچار اين احساسات ميشود.
در قصههاي فورد شخصيتهايي را ميبينيم که در حال هشداردادن به شرکاي ديگر خود هستند، هشدار درباره اينکه چقدر در معرض خطر هستند و چقدر بايد از اين واقعيت آگاه باشند، بنابراين در روابطشان بسيار با احتياط رفتار ميکنند. عقدههاي عاشقانه مانند بازي صندلي و موسيقي است. يک مکان براي نشستن، دو يا چند فرد محتاط که دور هم ميچرخند ، محاسبه ميکنند، از شي مورد نظر دور ميشوند و اضطراب و ترس، زيرا هيچکس نميداند چه موقع موسيقي متوقف ميشود.
چگونگي رفتار اشخاص در اين داستانها با نحوه عملکرد افراد در زندگي حقيقي مرتبط است. آقاي فورد هم نميخواهد ما اين سکانسها را فراموش کنيم يا بهتر است بگوييم داستانهايش اين اجازه را به ما نميدهند.
پاسخها و ديدگاههاي آقاي فورد عجيبوغريب نيستند، اما قطعا متفاوتند. ما ياد ميگيريم که هيچچيز مسلم نيست و بايد در مورد درست يا غلطبودن هر عملي ترديد کنيم. با آقاي فورد به دنيايي سفر ميکنيم که تجارب ما را درباره تصميمگيري در شرايط سخت افزايش ميدهد و همچنين يادگيري اينکه هميشه نتايج اعمال ما، با آنچه فکرش را ميکرديم، يکي نيست. کساني هستند که در طول زندگي در آستانه ازهمپاشيدن قرار ميگيرند، اما تصميمشان زندهماندن و جنگيدن تا لحظه آخر است، ما بايد پيگير آنها باشيم و مثل آنها. رابطه عميق شخصيتهاي آثار فورد با خوانندگان باعث ميشود که گاها به خود بگوييم: اين دقيقا خود من است... .
بستر داستانهاي «آتشبازي» جايي در غرب است، شايد نيوجرسي. صداها، احساسات، موسيقي جاريشده در نثر، و حساسيت شخصيتها همه نشانههايي از غرب است، اما وقتي تاريخ وجود نداشته باشد، مکان از بطن قصه ربوده ميشود. بههرحال بيشتر شخصيتها سرگردان هستند، ريشهکن شده و آواره، بهنوعي سلب مالکيت شدهاند، وقتي داستانهاي زندگي خود را تعريف ميکنند در مکان و منطقه ديگري هستند. گياهان و جانوران، جنگلها، دشتها، جويبارها و کوهها، تريلرها، متلها و هرآنچه در نقاشي فورد وجود دارد ميتواند بيانکننده فرهنگي خاص باشد.
آقاي فورد در حال آزمايش و ايجاد گسترش در مرسومات شيک داستاننويسي معاصر است. داستانهاي آقاي فورد توجه ما را به خود جلب ميکند؛ زيرا انسان را در مرحله تصميمگيري قرار ميدهد. او سرعت عمل را کم ميکند، بلندگوها را به جلو ميآورد و اجازه ميدهد تا به گفتوگو بپردازيم و درباره آنچه اتفاق افتاده اظهارنظر کنيم. راوي «آتشبازي» ميگويد: «حقيقت وسيلهاي براي خدمت به شماست، اگر اجازه بدهيد.» فورد ميخواهد شما را به حقيقت نزديک کند؛ زيرا دليلي براي گمراهي وجود ندارد، حقيقت بايد ابزاري براي استفاده شما باشد نه مانعي بر سر راهتان؛ بنابراين انسان بايد با آنچه برايش مهم نيست کنار بيايد و اينــقــدر دربــارهاش صحبــت نکند. شايـد يکي از پيــامهاي آثار فورد همين باشد.