در سوم دي و چهارم دي، دو حادثه اتفاق افتاده است، از جهتي، مرتبط با هم؛ يکي شيرين و ديگري تلخ!
سوم دي، زادروز بزرگمردي در تاريخ و ادبيات (تاريخ ادبيات) روزگار معاصر ماست که خواندن تاريخ را براي ما شيرين کرد. گفتارش و نوشتارش، هر دو، آميخته با حلاوت طنز بود و در محضرش محال بود شوخطبعي نباشد.
با آن لهجه شيرين سيرجانياش که وقتي چشمش به يک کرماني همولايتي ميافتاد، ميزد کانال دو و چنان با لهجه حرف ميزد که نه انگار دهههاست ساکن تهران است.
باستانيپاريزي، سواي تاريخنويسي و نويسندگي و طنزپردازي، شاعر توانايي هم بود. نقل است که يکبار در مجلسي در کنار مرحوم استاد ايرج افشار، دوست ديرينش، ايستاده بود که جواني از حاضران، ابياتي از يک غزل معروف و دلنشين او را از حفظ خواند:
ياد آن شب که صبا در ره ما گل ميريخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل ميريخت
سر به دامان منت بود و ز شاخ گل سرخ
بر رخ چون گلت آهسته صبا گل ميريخت...
باستانيرو به ايرج افشار کرد و گفت: اگر هزار جلد کتاب هم بنويسي، هيچکس حرفهاي تو را اينچنين(مثل شعر) حفظ نخواهد کرد!
چهارم دي نيز سالمرگ بزرگمردي ديگر در عرصه جنگلکاري و توسعه فضاي سبز است: مهندس کريم ساعي که باني و سازنده پارک زيباي ساعي در شمال تهران است و همچنين درختکاري دو طرف خيابان وليعصر، که خدايش بيامرزاد و روحش هميشه سبز باد. مردي که در قالب تنديسش در گوشهاي از پارک ساعي روي نيمکتي نشسته است و گويي که آرام، مراقب فضاي سبز اطراف است.
و اما سوم دي و چهارم دي چه ارتباطي به هم دارند؟
بنا به نقلي، گويا استاد باستاني که سوم دي به دنيا آمده است، چهارم ديماه 1331 با هواپيماي شيراز عازم تهران است و بليت در دست، که اعلام ميکنند مهندس ساعي نيز عازم پايتخت است و بسيار هم عجله دارد و کارش ضروري، اما هواپيما جا ندارد و بليتي نيست. دکتر باستانيپاريزي، بزرگواري ميکند و بليتش را به مهندس ميدهد و ميگويد من عجله ندارم؛ شما که عجله داريد، برويد و مهندس ساعي براي هميشه ميرود. متاسفانه آن هواپيما در آن پرواز سقوط کرد و انساني شريف و خدوم از ميان ما رفت.
و سرنوشت چنين نوشت که استاد باستاني بماند و باز تاريخ را بنويسد.