مادر از اول آذر دارد ميرقصد، خودش قبول ندارد، اما من مطمئنم از اول آبان، يا شايد هم مهر دارد ميرقصد. تمام مدت هدفون به گوشش است و معلوم است آهنگهاي شادش را گوش ميدهد، چون ريتم کارهايش تند است.
پانزده سالي ميشد که مادر اين موقع سال ميبُريد، بيحسوحال روي کاناپه، جلوي تلويزيون دراز ميکشيد و ليوان دمنوشش را روي ميز ميگذاشت و کنترل بهدست بيآنکه چيزي ببيند کانال عوض ميکرد. گاهي حتي نا نداشت کانال عوض کند. اهل ديدن فيلم و سريال نبود. از مستند و حياتوحش هم خوشش نميآمد. اخبار را هم ممنوع کرده بود که روانش را بههم ميريخت. فقط موسيقي گوش ميکرد، صبح تا شب. هدفونش را ميزد و با موسيقي پختوپز و بشوروبساب ميکرد. هميشه شاد گوش ميکرد. خيلي که دلش ميگرفت، يا ما و دنيا بهش بد ميکرديم، به آهنگهاي غمگين روميانداخت.
مادرم تمام پاييز بيمار بود. روي کاناپه واميداد. اگر هم کاري ميکرد، آهسته و بيرمق بود. هفتهاي هفتبار هم کارش به بيمارستان و سُرم ميکشيد. آزمايشها هم چيزي نشان نميدادند.
من که ميدانستم مادرم «سندرم شب يلدا» دارد. اما مادر قبول نداشت. يکبار هم تهديدم کرد چيزي به کسي نگويم، مخصوصا پدر يا مادرِ پدر.
پدرم شب يلدا به دنيا آمده، و مادرش بابت اين زايمان خوشوقت، 69 سال است به خودش ميبالد، و مادرم 55 سال آزگار است که شب يلدا ندارد، از وقتي ازدواج کرده.
مادرِ پدرم، 68 سال است براي پسرش که شب يلدا به دنيا آمده مهماني ميگيرد. همه فاميل را دعوت ميکند و انتظار دارد همه به اين جشن بروند.
سفره شب يلداي مادرِ پدرم هرسال رنگينتر و گستردهتر از سالهاي قبل ميشود. از تولد پدرم، در دوران بچگي، فقط هندوانهخوردنمان يادم مانده؛ و مادر که حرص ميخورد و زيرلب به ما بچهها سفارش ميکرد فقط يک قاچ کوچک هندوانه بخوريم. اما مادرِ پدرم با صداي بلند ميگفت هندوانه شب يلدا خوردن دارد، هرکه بخورد، يک سال مريض نميشود. تخمه هم بود، و شام مختصري، مثلا پلو و قيمهاي، قورمهاي، کرفسي، چيزي. بزرگتر که شديم، بهجاي تخمه، آجيل بود، بهجز هندوانه، انار دانکرده و گلپرزده، و غذا دو رقم شده بود.
حالا اما يلداهاي مادرِ پدرم، مهمتر از نوروز شده. پارسال که از دم در حياط، دو رديف شمع چيده بود، قدمبهقدم، تا در اتاق. داخل خانه، از جلوي در انار چيده بود، و انارها، کمکم قاچ خورده بودند، و چند قدم جلوتر غنچه شده بودند و جلوي ميز، روي زمين، يک طغار بزرگ انار دانکرده بود. روي ميز، چهارتا هندوانه بزرگ بود که مثل کشتي حضرت نوح، همه ميوههاي فصلي و غيرفصلي، سردسير و گرمسير را در خود جاداده بودند. جابهجا هم شيرينيهاي خانگي و دسر و ژله بود که روي ميزهاي عسلي، توي ظرفهاي نقره و مسي و سراميک چيده شده بود.
دورتادور اتاق، مخده و پشتي گذاشته بود و قليونهاي بلند و کوتاه، و ميز شام هم که هرچه بگويم کم گفتهام. هفت رقم خورش سنتي و سه رقم پلوي رنگي و سالاد و ماست و خيار و سبزي تازه.
همه مهمانان، کل فاميل دهانشان باز مانده بود. مادرِ پدرم، مدام قربانصدقه پسرش ميرفت که در اين روز مهم به دنيا آمده، و پدرم که عادت کرده بود، فقط سالي يکبار ديده شود، نميدانست اينهمه نعمت و برکت را که ناگهان از آسمان نازل شده بود، کجاي دلش بگذارد.
چندسالي هم ميشود که مادر پدرم از اول تا آخر مجلس، آن ترانه کذايي را پخش ميکند و همه را مجبور ميکند با آن برقصند. سال گذشته که کلي هزينه کرده بود و يک گروه حرفهاي را دعوت کرده بود. همه مهمانان که جمع شدند، گروه حرفهاي را مجبور کرد سه دور با آن ترانه برقصند. خودم دم در شنيدم که سرگروه به مادرِ پدرم گفت قرار نبود سه دور برقصند. و خودم ديدم که مادرِ پدرم دويستهزار تومان کمتر از قرارشان داد و شامنخورده فرستادشان بروند. مادرم را هم ديدم، زيرپلهها نشسته بود و زير نور شمع داشت براي خودش فال حافظ ميگرفت.
مادرم عاشق نوروز است، سورِ چهارشنبه را ميستايد، مهرگان و تيرگان را دوست دارد، اما يلدا برايش فرق دارد. شايد چون شاعر است. عاشق شعر و شمع و شب و شکوفه است. مادرم نقاش است. مادرم سهتار ميزند. 55 سال است شب يلداي خيالي مادرم با شب يلداي واقعياش فرق دارد.
امسال اما، مادر از اول آذر دارد ميرقصد، از اواسط آبان، يا شايد هم مهر. خودش قبول ندارد، اما همه ميدانيم دليلش چيست. امروز با آبوتاب برايمان گفت که شب يلدا ميخواهد زير نور شمع، خطاطي کند، سهتار بزند، شعر بخواند، فال بگيرد، با ما مشاعره کند، آواز بخواند، آواز بخوانيم، برقصد، برقصيم. خودش قبول ندارد، اما همه ميدانيم بهخاطر قرنطينه است. يلداي امسال، اگر براي همه خانهنشيني و محدوديت است، براي مادرم جشن بيکران است.
26 جماديالدسامبر 2099