1
من از تو هيچ در اين رهگذر نميخواهم
وَ... هم حضور تو را مُختصر نميخواهم
اگرچه حرف توقف به رهسپاران نيست
قبول کن که تو را ره رهگذر نميخواهم
تويي که از منِ پنهانِ من خبر داري
کسي که نيست مرا با خبر نميخواهم
زمانه از تو هزاران شبيه ساخته است
هنرشناسم و شبههنر نميخواهم
بخواه تا اثري از زمانهات باشي
دقايقي که ندارد اثر نميخواهم
بهعمر يک غزلِ حافظانه- در من باشي
فقط همين و از اين بيشتر نميخواهم
2
حرفي براي گفتن اگر بود
ديوارها
سکوت نميکردند
ديوار!
آيا زبان آجري تو
در بندبند سيمان
محصور مانده است؟
ديوار!
ديوار!
گوياترين جواب تو... آوار.