دکتر علي مطهري در چند ماهه اخير بارها بر اين نکته تأکيد کرده است که اگر تندروهاي اصولگرا با فتح پاستور قدرت را کاملاً به قبضه خود درآورند، ديگر نه فقط با تصويب لوايح مربوط به اف.اي.تي.اف و توافقنامه برجام مخالفت نميکنند بلکه در جهت عاديسازي رابطه با آمريکا نيز گام برميدارند. آقاي مطهري چنين اتفاقي را منجر به رفع تحريمها و گشايش اقتصادي در کشور ميداند اما در عين حال نگران آن است که قدرت يکپارچه اصولگرايان، فضاي سياسي و فرهنگي کشور را بيش از اين مسدود کند. اگر آقاي مطهري نسبت به بخش نخست حرف خود مطمئن باشد، به نظرم بخش دوم سخن او چندان محلي از اعراب پيدا نخواهد کرد! در حقيقت من هم حضور اصولگرايان در پاستور را تسهيلکننده آغاز عاديسازي رابطه با آمريکا ميدانم اما تا حدودي برخلاف نظر علي مطهري نسبت به انجام اين کار صددرصد مطمئن نيستم. با اين حال، اگر در اين مورد حق با آقايمطهري باشد، ديگر نبايد نسبت به بستهتر شدن فضاي جامعه پس از عاديسازي احتمالي چندان نگران بود، چراکه آرايش نيروهاي سياسي در ايران به محضِ آغاز روند عاديسازي احتمالي، از بنياد دگرگون خواهد شد. فرض آقاي مطهري ظاهراً اين است که ميتوان با حفظ همين آرايش سياسي کنوني و نوع توازن قواي داخلي، عاديسازي رابطه با آمريکا را هم به سرانجام رساند، در حالي که به نظر من اين غيرممکن است! در واقع، اصولگرايان به قصد به حاشيه راندن يا حذف اصلاحطلبان از حيطه قدرت در دو دهه گذشته، نوعي ايدئولوژي براي خود سامان داده و در بين حاميان و هواداران خود ترويج کردهاند که اساس آن بر مخالفت دائمي با رابطه با آمريکا و تبعات آن استوار است. گرچه اين ايدئولوژي به نظر من بر مبناي منافع سياسي مشخص و زودگذري شکل گرفته، اما به منظور جلب وفاداري حاميان و بسيج سياسي آنها، تحتعنوان «دفاع از ارزشها» در قالب امري ابدي و ازلي و غيرقابل انعطاف تبليغ و ترويج شده است. از اين جهت، هرگونه تلاش براي عاديسازي رابطه با آمريکا از سوي تندروهاي اصولگرا، به معناي تجديدنظر مبنايي است؛ اما چنين تجديدنظري در درجه نخست، هواداران يا اصطلاحا پايگاه اجتماعي آنان را با بحران هويت روبهرو ميکند. به عبارت ديگر، پس از اعلام رسمي سياست عاديسازي، هواداران يا بايد به دفاع از اين سياست برخيزند که در اين صورت، عملاً جايگاه سياسي آنها در جامعه تغيير ميکند و به نيروهايي مانند برخي از حاميان اعتدالگرايان و اصلاحطلبان شبيه ميشوند يا اينکه در برابر چرخش ايدئولوژيک نمايندگان سياسي خود ايستادگي کرده و نسبت به سياست جديد تمرد کنند که در آن صورت، به ناچار به حاشيه رفته يا به فرضِ اصرار بر رفتار خود، مورد فشار و تهديد قرار ميگيرند. با حذف يا به حاشيه رفتن بخشي از پايگاه اجتماعي اصولگرايان، نياز آنها به يارگيري از ديگر نيروهاي اجتماعي جنبه حياتي به خود ميگيرد. چنين نيروهايي طبعاً بايد حامي عاديسازي رابطه با آمريکا و پيامدهاي مختلف آن باشند که عمدتا در بين اعتدالگرايان و اصلاحطلبان يافت ميشوند. کوشش در جهت جذب اين پايگاه اجتماعي به نوبه خود نيازمند حمايت از مطالبات سياسي آنان است و طرح اين مطالبات از زبان اصولگرايان هم يعني همان اتفاقي که از آن به عنوان «استحاله» ياد ميشود! اين در حالي است که طرف مقابل ماجرا يعني دنياي غرب نيز هيچ علاقهاي به عاديسازي رابطه و رفع تحريمهاي اقتصادي به بهاي بستهتر شدن فضاي سياسي و فرهنگي ايران ندارد. ميدانم که در ايران هنوز بسياري از روشنفکران، دنياي غرب را موجودي امپرياليستي ميدانند که روابط خود را با ديگر کشورهاي جهان، فقط بر مبناي کسب منافع مادي و سود اقتصادي تنظيم ميکند و هيچ دغدغه ديگري ندارد. از نگاه من، چنين تصوري حداقل بسيار اغراقآميز است اما اگر آن را هم مبناي تحليل قرار دهيم، «منافع غرب» با چنان ابعاد پيچيده فرهنگي تداخل يافته است که حتي منافع مادي آن هم با رعايت سطحي از آزاديهاي سياسي و فرهنگي در جهان تأمين ميشود! براي نمونه، عربستان کشوري است که رابطه اقتصادي و سياسي و امنيتي نزديکي با جهان غرب دارد و منافع آنان را به رسميت ميشناسد. اما وقتي همين عربستان در جريان ربايش جمال قاشقچي سبب قتل او شد، جامعه غربي يکپارچه عليه آن به شديدترين وجه موضع گرفت! چرا؟ چون در تعيين سياست غرب، مجموعهاي از زنجيره عظيمي از نهادهاي مدني و مجامع روشنفکري و سازمانهاي حقوق بشري و بنگاههاي رسانهاي و افکار عمومي و هزاران امر ديگر نقش بازي ميکنند.