براي يک طنزپرداز سخت است سوگواره نوشتن!... زبان خامه ندارد سر بيان فراق. زياد نميديدمت، اما همان گاه گاه که به مناسبتي فرهنگي و اجتماعي يا در محفلي ادبي مينگريستمت، به دل مينشستي چو در ديده نقش ميبستي.... براي من، زلال بودن هميشه جذابتر از شاعر بودن بوده است. اينکه طرف خودش چهقدر مثل شعر و ترانه دلنشين باشد. وگرنه تا دلت بخواهد، شاعر داريم!...
آخرين بار، پائيز دو سال پيش در کانون زمستان شده ديدمش. برگشتم به سمتش و به نشان ادب و احترام، دست بر سينه گذاشتم و به زبان بيزباني گفتمش: دوستت دارم رفيق!.... از خودش ياد گرفته بودم که ميشود هم اهل ادب درس بود و هم ادب نفس. ادبيات بيادب، مفتش گران است. چه شاعراني که فقط در شعر از خوبيها ميگويند. نزديکشان که ميشوي، دنيايي از تنگنظري و حقد و حسد و کينه و کدورت و منفعتطلبي و مصلحتجويياند. اما تو در نگاهم، هيبت و هيات يک قلندر را داشتي. همان قلندران حقيقت - که - به نيم جو نخرند، قباي اطلس آن کس که از هنر عاري است.
خيلي دوست داشتم براي داوري در قندپهلو ازش دعوت کنم. ميدانستم حضورت دلنشين خواهد بود و خوش محضر. و مخاطب دوستش خواهد داشت. اما چه بگويم که قسمت نشد که نشد!..
حسرتش بر دلم ماند.
به مکان و محلي که مينشست، به شوخي ميگفتم: ديرِ راهب!...
با صفا و صميمي بود و لبخندش راه به دل ميبرد. هيچ وقت آن هيبت و هيمنهاش باعث نميشد که درون بيپيرايهاش را از وراي محاسن ظاهرت حدس نزنم. گويي که دهها کودک درون در تو به بازي مشغول و مشعوف بودند. يکي کودکي که از نگاهش معصوميت ميتراويد. يکي کودکي که دائم لبخندي ساده بر لبانش بود. يکي کودکي که شاعرانه به دنيا نگاه ميکرد و لطيف. يکي کودکي که عاشق دوستي و دوستيهايش بود. يکي کودکي که دنيا و دغدغههاي دنيايي برايش خيلي مهم نبود و توپ هفت جلدش مهم بود که ميزد زير هرچه سنگ روي سنگ بند بود.
باري؛ براي من شاعر بودن طرف در اولويت نيست. انسان بودن در اولويت است. و راهبِ رفيق، انسان بود... .
بزرگ بود و از اهالي امروز بود
و باتمام افقهاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب ميفهميد
صدايش به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلکهاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دستهاش هواي صاف سخاوت را ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانهترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير کرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد
هميشه کودکي باد را صدا ميکرد... .