بستن
کد خبر: ۱۰۰۳۵۹۶

تاکسی بِت!

تاکسی بِت!
محمدرضا حیدری

چقدر خوبه که هر روز براي هم آرزوي خوب بکنيم و به‌هم ديگه انرژي مثبت بديم، اينجوري حتما دنيا جاي قشنگ‌تري مي‌شه.

امروز دم غروب وقتي مسافرم نشست تو ماشين با لبخند مليحي گفتم:

+ خانم خيلي خوش اومديد، فقط خدمت‌تون عرض کنم که کرايه شما سه تومن بيشتر مي‌شه.

- اواا، آخه براي چي آقا؟

+ چون من معروفم!

- يعني چي؟؟ چه ربطي داره، اصلا مگه کي هستي شما؟ نکنه راجر واترزي؟

+ اي بابا خواهر، راجر بنده خدا که چند وقته شده تحليلگر مسائل سياسي، ديگه تو خط کار نمي‌کنه.

- نه بابا، بنده خدا، چرا، خيلي خوش‌تيپ بود که. چي شد آخه؟؟

+ هيچي، از بس تو اين ترافيک تهران گاز ترمز کرد، ديسکش زد بيرون، افتاد گوشه خونه. حالا جديدا لطف کردن به عنوان کارشناس تو تلويزيون استخدام شده. مي‌دونيد که ما راننده تاکسي‌ها، شم سياسي‌مون بالاست.

- بله درسته، راستي چند وقت پيشا من سوار يک ماشين شدم، طرف مي‌گفت من ارنست همينگويم، خيلي عجيب بود.

+ آخ اخ، حتما هم تمام راه حرفاي سنگيني مي‌زد؟

- اره اما آدم جالبي بود راستي نگفتيد، شما براي چي معروفي؟؟

ماسکم و برداشتم و گفتم:

+ واقعا من و نمي‌شناسين؟؟ بابا منم ديگه، همون که تو روزنامه جديدا بهش ستون دادن خاطر‌‌هاش‌رو بنويسه. نشناختين؟؟

- آهان، الان که دقت کردم شناختم‌تون، آقا واقعا دست‌تون درد نکنه، از وقتي مطالب شما چاپ مي‌شه بيشتر رغبت مي‌کنم با روزنامه شيشه پاک کنم. چه دماغ وسيعي دارين ماشالا.

+ واقعا ؟ خيلي خوشحال شدم. تاحالا اينقدر تعريف نشنيده بودم، خيلي سپاس.

- واي امروز روزه شانس منه. مي‌شه واقعا؟! خيلي ممنون. راستي شما که اينقدر مهربوني مي‌شه بگي با چه شيشه‌شويي بهتر مي‌تونم شيشه‌هارو تميز کنم.

+ والا چي بگم، خيلي وارد نيستم، اما چشم از واحد تحقيق و توسعه مي‌پرسم، خبر مي‌دم. اما اجالتا با اين کف دارا پاک کنيد، فکر کنم خوب باشه.

ديگه تقريبا نزديک شده بوديم، صداي ضبط را کم کردم و گفتم:

+ سرکار خانوم رسيدم، واقعا خيلي خوشحالم کرديد با حرف‌هاي انگيزه‌بخش‌تون.

- خواهش مي‌کنم، من که کاري نکردم، دماغ خودتونه. راستي من چهارتومن بيشتر واريز کردم و اميدوارم يک روزي اينقدر معروف بشيد که شما هم سايت شرط‌بندي بزنيد، زود جيب ما ملت رو خالي کنيد و پولدار بشيد و به خم ابروي کج ما بخندين.

+ واي خيلي ممنون چه آرزوي قشنگي، چقدر شما مهربون هستين آخه. حتما به افتخار اين لحظه قشنگ، اسمش و مي‌ذارم #تاکسي_ بت.

پياده شد و رفت ولي من اشک شوق کنج چشمام حلقه بست. گوشيم ر‌و خاموش کردم و با يک حالت غريبي رفتم سمت منزل.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی