بستن
کد خبر: ۱۰۰۳۵۷۰

از تنهایی تا فراموشی...

از تنهایی تا فراموشی...
نیلوفر اجری منتقد ادبی

 

 

 

داستان «انتظار ابدي» هم به لحاظ فرم و هم محتوا تمام آنچه را از يک داستان کوتاه انتظار مي‌رود در خود دارد. از شخصيت‌هاي تنک و محدود آن، که به راوي، همسرش و مسعود (دوست راوي) خلاصه شده‌اند تا تک‌‌مکاني‌بودن از نظر جغرافياي داستاني به اين معنا که تمام داستان در يک واحد مکاني و به فاصله‌ انتظار راوي در کوچه براي رسيدن دوستش (مسعود) بيان مي‌شود. با اين مقدمه درمي‌يابيم داستان به سياق پس‌نگر روايت شده است.

امين فقيري در بسط متن از دادن اطلاعات داستاني گسترده به مخاطب خست مي‌ورزد و اين امر را به حداقل ضرورت داستان کاهش مي‌دهد. اما اين نه به معناي مشکل‌داشتن داستان، بلکه به معناي دست‌بالاگرفتن مخاطب است. در اين نوع داستان، مخاطب بايد به تک‌تک جمله‌هاي داستان دقت کند تا اطلاعات داستاني را از دل آن بيرون بکشد و با کنار‌هم‌گذاشتن آنها به بار معنايي که مدنظر نويسنده بوده، دست پيدا کند.

از نظر زباني درعين سادگي، تشبيهات و آشنايي‌زدايي‌هايي در متن وجود دارد که در انحصار نويسنده است. به‌عنوان مثال در توصيف کوه اين‌گونه مي‌گويد: «کوه با آن شکاف فريادمانندش همانند يک دُشنام زشت آنجا سبز شده بود. موذي، موذي، موذي!» واضح است که اين تشبيه با تشبيهات هميشگي «کوه» در داستان‌هاي معمول متفاوت است. در اينجا کوه نه به‌عنوان سمبلي از پايداري و قدرت، بلکه به‌عنوان نمادي از آزار معرفي مي‌شود. همانطور که برف هم فقط از جنبه‌ آزارنده و سرما موردنظر قرار گرفته، نه جنبه‌‌هايي مانند زيبايي يا پاکي.

فضا و زماني که داستان در آن روايت مي‌شود کاملا گزينشي و هم‌سو با هدف داستان انتخاب شده. زمستاني سرد و استخوان‌سوز که ناتواني‌هايي جسمي شخصيت اصلي (راوي) را بيش از پيش برجسته مي‌کند و از اين طريق حتي شخصيت‌پردازي هم در متن تعميق پيدا مي‌کند. علاوه بر آن فضاي سرد داستان به گسسته‌شدن روابط انساني و درنتيجه تنهاماندن راوي نيز اشاره دارد که مي‌توان اين تنهايي و گسست را به جامعه‌ انساني تعميم داد که راوي درواقع نماينده‌ آن است. بي‌اسمي راوي هم شايد دليلي آشکار بر همين قابليت تعميم به گستره‌ وسيع‌تر انساني باشد تا شخصيت‌ از طريق نام‌گذاري به يک شخص خاص محدود نشود.

شخصيت و شخصيت‌پردازي در داستان «انتظار ابدي» هم درست مانند دادن اطلاعات، در حد ضرورت است و نه فراتر از آن. ما حتي سن راوي را که شخصيت اصلي نيز به‌حساب مي‌آيد با همان اطلاعات محدودي حدس مي‌زنيم که از طريق دردهاي جسمي و همچنين روابط و جايگاهش در ارتباط‌هاي محدودش با جامعه‌ کوچک ادبي پيرامون خود دارد. به اين حلقه‌ دوستان اهل ادب هم به قدر نياز اشاره شده و نويسنده از دام بيان تجربه‌هاي زيستي و زياده‌گويي، با موفقيت گذشته. از همسر راوي نيز تنها يک صدا و نه حضور کامل را داريم. گرچه همين صدا و پيش از آن بيان ترسي مبهم از سرزنش اين زن هست که به بازشدن گره‌ داستاني کمک مي‌کند. اما همين حضور حداقلي نشان مي‌دهد نويسنده تا چه اندازه به مهندسي داستان و ضرورت‌هايش دقت داشته. درواقع مي‌توان گفت، «انتظار ابدي» از آن دست داستان‌هاي کم‌يابي است که اگر حتي برگي در آن به زمين مي‌افتد، دليلي دارد و مثال معروف کاربرد «تفنگ چخوف» در داستان را مي‌شود در اين متن به‌عينه شاهد بود.

با وجود تمام اين اختصارات اين داستان را نمي‌شود در مجموعه‌داستان‌هاي ميني‌مالي قرار داد که ساختاري خطي و معنايي تصريحي دارند. چراکه هم نوع پس‌نگر روايت و هم معناي تلويحي، متن آن را از اين‌ دسته داستان‌ها جدا مي‌کند. بنابراين کوتاهي اثر آن را به سمت تصريحي و يک‌بار مصرف‌بودن سوق نمي‌دهد؛ چراکه از تجربه‌ نويسنده در حذف حاشيه‌ها و پرهيز کامل از اطناب نشات مي‌گيرد.

اگر بخواهيم در محتواي داستان دقيق‌تر شويم بايد بگوييم، داستان «انتظار ابدي» داستان تنهايي آدم‌هاست. آدم‌هايي که حتي اگر به‌ظاهر و به‌دليل ضعف‌هاي جسماني، خودشان و ديگران را فراموش کنند اما درد تنهايي را نمي‌توانند فراموش کنند يا به آن عادت کنند و خو بگيرند. همچنان که راوي در جملات پاياني داستان، همراه با يک تلخيص زماني گنگ (که نيازي به بازگويي دقيق زماني ندارد) از فراموشي مي‌گويد که توام با انتظار است. انتظاري که حتي به آن صفت ابدي داده شده. اين فراموشي پيش از آن به‌صورت تلويحي درمورد «مسعود» هم بيان شده. و مي‌توان نتيجه گرفت، غمي که مسعود از آن نمي‌گويد، ولي فکر و ذهنش را (از ديد راوي) مشغول کرده همين فراموشي تدريجي است. نقطه‌ اوج داستان شايد همان‌جايي باشد که اين فراموشي هم به اوج خود مي‌رسد. تا آنجاکه عنصر ناگزير فراموشي باعث مي‌شود که مسعود با وجود تمام ارادتي که به راوي دارد، او را فراموش کند و در انتظار خود باقي بگذارد. در انتها اما شاهد هستيم که گويا راوي هم به سرنوشتي مشابه دچار شده. از اين نظر است که مخاطب نسبت به شخصيت آيروني پيدا مي‌کند و متوجه دليل انتظار ابدي که گريبان شخصيت را گرفته مي‌شود و حتي قصور مسعود نسبت به راوي هم دليل پيدا مي‌کند و اين‌گونه است که نويسنده بدون اينکه نامي از بيماري فراموشي يا آلزايمر بياورد، تبعات انساني آن را نشان مي‌دهد؛ آن‌هم از راه بيان يک صحنه از زندگي راوي.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی