ليبراليسم در سپهر سياسي آمريکا بهترين تسهيلکننده مردمسالاري و شفافيت در امر قانونگذاري است، اما اينکه مداخلهگرايي ليبرال در سياست خارجي آمريکا با روي کار آمدن دموکراتها تا چه اندازه مغاير يا همسو با اين نوع رويکرد در ساختار داخلي آمريکاست با مطالعه کنشهاي سياست خارجي دولت بايدن قابل تحليل است. هژموني ليبرال در سياست خارجي ايالات متحده آمريکا مهمترين رويکرد پيامدهاي انتخاب بايدن بهعنوان رئيسجمهور خواهد بود. گرچه توجه به پيشينه نسبت ميان ليبراليسم و واقعگرايي با عنايت به ماهيت آنارشيکي نظام بينالملل بهتر ميتواند ما را به اين نتيجه رهنمود سازد. بر اين اساس سياست خارجي آمريکا برخلاف دوره ترامپ که مبتني بر واقعگرايي بوده در اين دوره مبتني بر رويکرد ليبراليسم بوده و طبق آن آمريکا در سياست خارجي ميکوشد بر اساس نوعي مهندسي اجتماعي دولت- ملتها را با سياست خارجي خود همگام سازد. سياستي که به جاي آنکه منجر به تقويت صلح و همکاري شود بيشتر ميتواند به تعميق بيثباتي، تقويت رقابت و منازعه در مناطق پيراموني جهان گردد. در همين راستا دولت بايدن ميکوشد با پيگيري هژموني ليبرال در سياست خارجي با گسترش نهادهاي بينالمللي و عضويت مجدد در اين نهادها فرم و چارچوبي را براي کنشهاي کشورها در ساختار بينالملل بهوجود آورد که لازمه آن پيوستن به معاهده پاريس، يونسکو، سازمان بهداشت جهاني، و بازگشت به تعهدات آمريکا به موضوع امنيت فراآتلانتيکي در قالب ناتو است. بنابراين چنين به نظر ميرسد ائتلافهاي بينالمللي به رهبري ايالاتمتحده مهمترين عنصر و قواعد اثرگذاري در سياست خارجي آمريکا به حساب آورده شود. بر همين اساس انتظار ميرود بايدن با تجديدنظر در سياست خارجي آمريکا با رويکرد جديد ليبرالي از گسترش ناتو و اتحاديه اروپا در شرق اروپا حمايت کرده و تلاش پردامنهداري را براي مذاکرات بينالمللي با جمهوري اسلامي ايران بر سر پرونده هستهاي داشته باشد که لازمه آن دادن مشوقهاي لازم به جمهوري اسلامي جهت به عضويت درآمدن به کارگروه ويژه اقدام مالي است. کار بايدن سخت خواهد بود، دولت جديد از طريق ائتلاف با متحدان و نهادهاي بينالمللي بخصوص شوراي امنيت پيشنهاد مشخصتري را به ايران ارائه خواهد داد.موضوعي ديگر که به نوعي متاثر از مورد قبلي است که همواره مورد مناقشه بوده امنيت اسرائيل و حضور در خاورميانه است. اشتباهات مکرر ترامپيسم در مناطق پيراموني نظام بينالملل بخصوص خاورميانه از جمله حمايتهاي صريح از رژيم صهيونيستي در قالب به رسميت شناختن قدس بهعنوان پايتخت يهود و موجه جلوه دادن شهرکسازي اسرائيل و ممانعت از برگشتن اسرائيل به مرزهاي 1967 و همچنين حمايت از حکومتهاي ديکتاتوري منطقه باعث شده کشورهاي رقيب بيشترين سود را ببرند و از نفوذ آمريکا در منطقه کاسته شود. بايدن در پيگيري سياستهاي خود در غرب آسيا هم بايد رضايت نتانياهو را مورد توجه قرار دهد و از طرفي هم باعث فرونشاندن خشم گروههاي ضد غربي اعراب در خاورميانه شود. همانطور که گفته شد ترامپ با ارائه طرح معامله قرن باعث سرافکندگي اتحاديه عرب شد که در اين ميان بايدن بايد با تعديل اين طرح و عاديسازي روابط با اعراب استراتژي متعادلتري را در غرب آسيا دنبال کند و اجماع جهاني را با خود همراه سازد. موضوع قابل تامل ديگر ترسيم استراتژي نوين در برخورد با شرق دور است. آيا تغيير وضعيت چين و روسيه از وضعيت چالشگر نظم آمريکايي به وضعيت حامي اين نظم امکانپذير است؟ امروزه افول قدرت ايالات متحده با قدرتيابي چين (قدرت چالشگر) و متحدش روسيه محور تحليل روابط بينالملل و نظم ژئوپليتيکي به شمار ميآيد. بنابراين دو کشور از منظر نوع محدوديتهاي استراتژيکي که براي منافع آمريکا بهوجود ميآورند درخور توجهاند. با توجه به رشد فزاينده توسعه چين و افزايش توليد ناخالص داخلي اين کشور تا سال 2050 دور از انتظار نيست آمريکا در سياست خارجي خود استراتژي رقابت مبتني بر همکاري و همراه با نوعي بدبيني نسبت به طرفين را مورد توجه قرار دهد هرچند که آمريکا تلاش کند مذاکره و روابط گستردهتري را با چين و روسيه برقرار کند تا در نهايت اين دو کشور بهتدريج تن به نظم اقتصادي تحت مديريت ايالاتمتحده دهند. فرض مسلم است دلمشغولي آمريکا نسبت به شرق آسيا همچنان اصليترين چالش پيش روي دموکراتها در اين دوره باشد.