چند وقت پیشا که هالووین بود، شب حدودای ساعت 10، سمت خیابان دیباجی یک سفر بههم خورد برای سعادت آباد؛ چون قیمتش خیلی خوب بود قبول کردم و برای اینکه خودم رو راضی کنم گفتم: عوضش تو مسیر خونست دیگه، پیاده که کردم یکسره میرم سمت نظامآباد، خونمون.
تلفنم زنگ خورد، یک خانمی ب پشت خط بود که گفت:
+ آقا سلام، من مسافرتونم، در پارکینگ رو میزنم، لطفا بیاین داخل ما سوار بشیم، فقط نترسینا، ما یکم لباسمون عجیبه.
_ با تعجب گفتم باشه.
بعد عین تو فیلم ها، سریع لوکیشنرو برای امیر دوستم فرستادم و گفتم: حاجی من اینجام ، مسافرم یجوریه، خبری ازم نشد پیگیر شو.
رفتم داخل پارکینگ که دیدم یک دختر و پسر با شنل بلند و لباس خونآشامی وایستادن. رفتم سمتشون سوارشون کردم و راه افتادم.
پسره برگشت گفت:
+ آقا ببخشید اگه ترسوندیمتون.
_ خواهش میکنم ولی من نترسیدم.
دختره گفت:
+یعنی ما با این شنل و چشمهای سیاه و یخه خونی و دندونای بلند ترسناک نیستیم؟؟
_ نمیدونم خانوم چی بگم. شاید برای من عادیه. اخه من پنج سالم که بود یک سمندون داشتیم که موهاش فر بود و شاخ داشت و تخممرغ خام هم میخورد. تازه اینکه خوبه، یک دون دون نامی هم بود که بزرگ و زرد بود با کله گرد و چشمای قلمبه که الستون و ولستون همش دلش و میشکستن، خیلی باحال بود، من اینارو میدیم همش خودم و خیس میکردم. اما از حق نگذریم خوب بود برام، پایم قوی شد، چون بزرگتر که شدم عاشق فیلمهای اره شدم، مثلا طرف دختر و پسررو میدزدید، بعد اینا هم سر یک جریاناتی دست و پای هم رو قطع میکردن، منم تخمه میشکستم و عشق میکردم. عجب دورانی بود. دیدم پسره زد زیر گریه از تو آینه نگاه کردم دیدم خانومه هم داره از دهنش کف بیرون میاد، یهو جا خوردم که پسره گفت: آقا ما غلط کردیم، توروخدا برمون گردون خونه، خانمم حالش بد شده، به جوونی ما رحم کن.
منم برشون گردوندم تو پارکینگ خونشون و پولمم گرفتم. ملت ترسو شدناا، همش یکم خاطره گفتم.
از پارکینگ که اومدم بیرون رفیقم مسیج داد، دادا شرمنده من شمالم، برگشتم، چشم.