بستن
کد خبر: ۱۰۰۲۷۸۸

روز هالووین

روز هالووین
محمدرضا حیدری

چند وقت پیشا که هالووین بود، شب حدودای ساعت 10، سمت خیابان دیباجی یک سفر به‌هم خورد برای سعادت آباد؛ چون قیمتش خیلی خوب بود قبول کردم و برای اینکه خودم رو راضی کنم گفتم: عوضش تو مسیر خونست دیگه، پیاده که کردم یکسره می‌رم سمت نظام‌آباد، خونمون.

تلفنم زنگ خورد، یک خانمی ب پشت خط بود که گفت:

+ آقا سلام، من مسافرتونم، در پارکینگ رو می‌زنم، لطفا بیاین داخل ما سوار بشیم، فقط نترسینا، ما یکم لباسمون عجیبه.

_ با تعجب گفتم باشه.

بعد عین تو فیلم ها، سریع لوکیشن‌ر‌و برای امیر دوستم فرستادم و گفتم: حاجی من اینجام ، مسافرم یجوریه‌، خبری ازم نشد پیگیر شو.

رفتم داخل پارکینگ که دیدم یک دختر و پسر با شنل بلند و لباس خون‌آشامی وایستادن. رفتم سمتشون سوارشون کردم و راه افتادم.

پسره برگشت گفت:

+ آقا ببخشید اگه ترسوندی‌متون.

_ خواهش می‌کنم ولی من نترسیدم.

دختره گفت:

+یعنی ما با این شنل و چشم‌های سیاه و یخه خونی و دندونای بلند ترسناک نیستیم؟؟

_ نمی‌دونم خانوم چی بگم. شاید برای من عادیه. اخه من پنج سالم که بود یک سمندون داشتیم که موهاش فر بود و شاخ داشت و تخم‌مرغ خام هم می‌خورد. تازه اینکه خوبه، یک دون دون نامی هم بود که بزرگ و زرد بود با کله گرد و چشمای قلمبه که الستون و ولستون همش دلش و می‌شکستن، خیلی باحال بود، من اینارو می‌دیم همش خودم و خیس می‌کردم. اما از حق نگذریم خوب بود برام، پایم قوی شد، چون بزرگ‌تر که شدم عاشق فیلم‌های اره شدم، مثلا طرف دختر و پسر‌رو می‌دزدید، بعد اینا هم سر یک جریاناتی دست و پای هم رو قطع می‌کردن، منم تخمه می‌شکستم و عشق می‌کردم. عجب دورانی بود. دیدم پسره زد زیر گریه از تو آینه نگاه کردم دیدم خانومه هم داره از دهنش کف بیرون میاد، یهو جا خوردم که پسره گفت: آقا ما غلط کردیم، توروخدا برمون گردون خونه، خانمم حالش بد شده، به جوونی ما رحم کن.

منم برشون گردوندم تو پارکینگ خونشون و پولمم گرفتم. ملت ترسو شدناا، همش یکم خاطره گفتم.

از پارکینگ که اومدم بیرون رفیقم مسیج داد، دادا شرمنده من شمالم، برگشتم‌، چشم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی