«اومونرا» داستان علاقه زياد راوي به آسمان است که بزرگترين آرزويش سفر به ماه است. اين رمان درواقع اولين و مشهورترين رمان ويکتور پلوين است؛ رماني که موجب شهرت ويکتور پلوين خارج از مرزهاي روسيه شد. خواندن اين رمان نيز مثل ديگر آثار پلوين براي خواننده غيرروسي سخت است. بااينحال، حوصله و دقت و وقت ميطلبد. آثار پلوين، بهنوعي ترسيم دنيايي پر از سياهي است؛ البته که در اين تاريکي، شخصيتهاي داستانهاي او مدام در جستوجوي نور هستند.
«وقتي بيدار شدم زمين ديگر معلوم نبود. تنها چيزي که از طريق لنزها ميديدم سوسوي محو ستارههاي دوردست بود. وجود معلق و بيتکيهگاه يک کره عظيم و سوزان را تصور کردم در ظلمات سرد، ميليونها کيلومتر دورتر از نزديکترين ستارهها، آن نقاط کوچک درخشاني که نورشان براي ما تنها گواه وجودشان است؛ چون يک ستاره ميتواند بميرد و بااينحال نورش ميليونها سال در تمامي جهات حرکت کند. پس ما درحقيقت هيچچيز راجع به ستارگان نميدانيم، جز اينکه زندگيشان وحشتناک و بيمعناست، چراکه تمامي حرکاتشان در فضا از پيشتعيينشده و اين قوانين مکانيک و جاذبهاند که احتمال هرگونه برخورد تصادفي را از بين ميبرند. ولي بعد فکر کردم که هرچند بهنظر ميرسد ما انسانها به يکديگر برخورد ميکنيم و ميخنديم و بر شانه هم ميزنيم و بعد به راه خود ميرويم، ولي همزمان در بُعدي مستقل که آگاهيمان جرات نگاهکردن به آن را ندارد، ما بيهيچ حرکتي در محاصره خلأ معلقيم، بيسروته، بي ديروز و فردا، بي اين اميد که بههم نزديکتر شويم يا حتي ذرهاي سرنوشت خود را تغيير دهيم... قضاوتمان از آنچه براي ديگران اتفاق ميافتد نور پُرنيرنگي است که به ما ميرسد و تمام طول زندگيمان بهسوي آنچه تصور ميکنيم نور است پيشروي ميکنيم...»همين نور است که موجب حرکت شخصيتهاي داستـانهاي پــلـوين مــيشود. او در اين سياهيها بهدنبال روزنه نوري براي انسان معاصر است؛ هرچند اين انسان، در جامعه اتحاديه جماهير شوروي زيست کرده باشد.