بستن
کد خبر: ۱۰۰۲۶۷۳

ادبیات به‌مراتب امکان‌های گسترده‌تری دارد تا سینما

ادبیات به‌مراتب امکان‌های
 گسترده‌تری 
دارد تا سینما
آرزو آشتی‌جو مترجم زبان روسی / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: ویکتور پلوین (1962مسکو) از شناخته‌شده‌ترین و مشهورترین نویسنده‌های معاصر روسیه است که سعی دارد با نگاهی انتقادی، انسان و جامعه معاصر را به چالش بکشد. آثار او، متون چندلایه پست‌‌مدرنیستی است که در آن عناصر فرهنگ عامه و فلسفه باطن‌گرایی را با ژانر علمی‌تخیلی ادغام می‌کند. «اومون‌را»، «پیکان زرد» و «زندگی حشره‌ای» سه تا از مهم‌ترین آثار اوست که هر سه نیز با ترجمه پیمان خاکسار در نشر چشمه، محمدرضا قاسمی در نشر نون، و زینب یونسی در نشر نیلوفر به فارسی منتشر شده است. پلوین برای کتاب «فانوس آبی» برنده جایزه بوکر کوچک روسی شد و برای «اومون‌را» و «چاپایف و هیچ» و «امپراتوری B» نیز به‌ترتیب به‌مرحله نهایی جایزه بوکر، جایزه ادبی دابلین و کتاب بزرگ روسیه راه یافت. «نسل پی» هم پرفروش‌ترین اثر اوست که بیش از سه‌ونیم میلیون نسخه از آن به فروش رفته. آنچه می‌خوانید برگزیده گفت‌وگوهای ویکتور پلوین با نشریات روسی است که در آن از زندگی در دوران اتحاد جماهیر شووری می‌گوید تا نویسنده‌شدنش.

کار شما به‌عنوان نويسنده با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي آغاز شد، اين فروپاشي، عليرغم تصرف مطبوعات توسط اليگارشي‌ها، آزادي ادبي بزرگي را به وجود آورد. آيا مي‌شد رمان دوم شما «اومون‌را» را با توجه به برداشت غيرمحترمانه‌اش نسبت به نظام شوروي، پنج سال زودتر در دوره گورباچف ​​ يا چرننکو منتشر کرد؟

درواقع، فکر نمي‌کنم بتوانيم از اصطلاح «فروپاشي» استفاده کنيم؛ چراکه اين اتفاق نوعي روند پيشرفت پيوسته را توصيف مي‌کند. اتحاد جماهير شوروي در لحظه نابود شد. اما حتي در سال 1990، وقتي من «اومون‌را» را مي‌نوشتم، هيچ‌کس در مسکو انتظار نداشت که اين ويراني هرگز اتفاق بيفتد. من تاريخ دقيق را به خاطر ندارم، اما به ياد دارم که من کتاب را روز پيش از کودتايي که اتحاد جماهير شوروي را پايان داد، تمام کردم. بنابراين مي‌توان آن را آخرين کتاب نوشته‌شده‌ من در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي دانست. انتشار «اومون‌را» در اواخر دوران گورباچف ​​کاملا امکان‌پذير بود، زيرا گورباچف ​​دقيقا کسي بود که وسيع‌ترين آزادي بيان را تاکنون در اختيار روس‌ها قرار داده. ديگران چيزي به آن اضافه نکردند. زمان چرننکو بسيار متفاوت بود، هنوز فرصتي براي مراجعه به بيمارستان روانپزشکي براي چنين مواردي وجود داشت.

بنابراين «اومون‌را» در خفا نوشته شده، تا مبادا به خاطر آن به بيمارستان روانپزشکي بيفتيد. اکنون وضعيتي محال را تصور کنيم: اگر يک دهه يا بيشتر گورباچفي در کار ​​نبود، و دوران چرننکو يا برژنف ادامه مي‌يافت، آيا شما «اومون‌را» را براي ساميزدات مي‌نوشتيد يا صرفا براي داخل کشوي ميزتان؟ يا اينکه اصلا هرگز نوشته نمي‌شد؟

بله، در آن صورت من اين روش را ترجيح مي‌دادم: «اومون‌را» پنهاني نوشته شد، مي‌توان گفت که در بيمارستان رواني نوشته شده است. وقتي من «اومون‌را» را مي‌نوشتم، گاهي از کاري که مي‌کردم مي‌ترسيدم. اما اين ترس باقي‌مانده‌ پس‌زمينه‌ بود، هيچ خطر واقعي وجود نداشت. جنبه سياسي اين کتاب براي من مهم نبود. من درباره‌ برنامه فضايي شوروي هجو نمي‌نوشتم، بنابراين اين کتاب هم در روسيه و هم در خارج از کشور موفقيت‌آميز بود. اين رماني درباره بزرگسالي انسان در جهاني پوچ و وحشتناک بود. بخش ترسناک دنياي من روسيه بود، بنابراين کتابي نوشتم که در آن کاوش فضا، همچون استعاره‌اي از کل اسطوره شوروي، پس‌زمينه‌ داستان شد. اين کتاب نه‌فقط به فضانوردان که به قهرمانان فضايي شوروي اختصاص داشت. وضعيتي محال؟ واقعا نمي‌دانم چه بگويم. فرضيه‌ها با موقعيت‌هاي انتزاعي سروکار دارند، اما هيچ کتابي در موقعيتي انتزاعي نوشته نشده است. کتاب‌ها فقط در شرايط مشخص نوشته مي‌شوند.

اگرچه کار نويسندگي خود را از دهه 1980، در دوره گلاسنوست (فضاي باز)، آغاز کرديد، شما خود محصول دوره‌ برژنف هستيد و بسياري از داستان‌هاي شما فضاي مهجور آن زمان را بازتوليد مي‌کنند. اين امر چه تاثيري روي شخص شما داشت؟

نمي‌دانم. من يک پسر معمولي و تک‌فرزند بودم، با پدر و مادرم در مسکو زندگي مي‌کردم، پدرم نظامي بود و مادرم اقتصاددان. نمي‌گويم که کار من به شکلي ويژه با خاطرات دوران کودکي ارتباط دارد. گرچه من دوچرخه‌سواري را دوست داشتم و اين در «اومون‌را» منعکس شده. قهرمان در امتداد بزرگراه دوچرخه‌سواري مي‌کند و يک لحظه‌ متوجه مي‌شود که در داخل گردونه‌ ماه‌‌پيما رکاب مي‌زند. من هميشه دوچرخه‌سواري مي‌کردم تا هواي تازه بگيرم. هيولاي سوسياليسم بر من نيز مانند ديگران تأثير گذاشت. هنگامي که 16 ساله بودم، وارد دانشکده انرژي-تکنولوژي مسکو شدم (دانشجويان از ارتشي آزاد شده بودند که خدمت در آن مانند گذراندن دو سال در زندان بود) و در آنجا به کومسومول (حزب جوانان کمونيست) پيوستم. در آن روزها، انتخاب ايده‌آلي وجود نداشت: يا به کمسومول مي‌پيوندي يا دشمن مردم مي‌شوي و تو را از حزب بيرون مي‌کنند. بنابراين، همه پيوستند، درحالي‌که همه در مورد وفاداري خود به حزب دروغ مي‌گفتند. اگر شما پرسش‌هاي ناراحت‌کننده‌اي مي‌پرسيديد، اخراج مي‌شديد. من همه‌ اينها را از سر گذراندم.

تصــور مــي‌رود آثــار شما اشتراکات اندکي با آثار نويسندگان غيررسمي نسل‌ پيشين دارد. شما با کسي از نويسندگان زيرزميني گذشته در ارتباط بوديد؟ با کارهاي آنها آشناييد؟

نه، من هرگز در هيچ‌يک از اين حلقه‌ها و انجمن‌ها وارد نشدم. هرگز نخواستم در زيرزمين سخنراني کنم، چراکه زماني که من آغاز به انتشار آثارم کردم، در اواخر دهه هشتاد، پرسترويکا جريان داشت و من هرگز هيچ مشکلي با سانسور نداشتم. و البته در کل خيلي دوست و آشنا در جمع‌هاي ادبي ندارم، چراکه شايد بيش از حد آن را مي‌فهمم. آنجا پر از دسيسه و مبارزه است. آنطور که من مي‌انديشم، ادبيات بايد پناهگاه باشد، يک سلول. احتمالا چنين نگاهي به درد پيشرفت کاري نمي‌خورد، اما من اينطور حس مي‌کنم. من نمي‌توانم بگويم زياد ادبيات معاصر روسيه را مي‌خواندم. و البته نمي‌توانم کسي را نام ببرم که بر من تاثير خاصي گذاشته باشد. در زمان خودش من از «خانه‌ پوشکين» بيتوف خوشم مي‌آمد، همينطور رمان عاشقانه و ادبيات قرن نوزدهم، اما همين الان هم مي‌خواهم دوباره آنها را بخوانم. من از فاضل اسکندر خوشم مي‌آيد، کارهاي نخستين او که در دوران شوروي بيرون آمد، چراکه در آنها گرمايي واقعي وجود دارد. و البته نويسندگاني که پيش از اين مي‌زيستند، بولگاکف براي نمونه، من عميقا تحت‌تاثير «مرشد و مارگاريتا» قرار گرفتم. اما خواندن بيشتر نويسندگان جوان برايم جالب نيست. ما در يک دنيا زندگي مي‌کنيم، اما به اشکال مختلفي آن را مي‌بينيم. من پست‌مدرنيسم را دوست ندارم، مانند خوردن گوشت فرهنگي ازدست‌رفته است... ديگر چه کسي را بگويم؟ من از کارهايي هم که از زوفار گارييف خواندم خوشم مي‌آيد. او آرامش دارد، نوعي سکون و من هنگام خواندن کارهايش، احساس خوشبختي مي‌کردم. نويسنده بايد فرستنده‌اي اصيل و منحصر‌به‌فرد باشد که زمان ما را به ابديت پيوند بزند. اين همان چيزي است که گارييف انجام مي‌دهد. اما گمان مي‌کنم نويسندگان خارجي بيش از نويسندگان داخلي بر من موثر افتادند. از مقالات آلدوس هاکسلي خيلي خوشم مي‌آيد، و «گرگ بيابان» هرمان هسه، کارلوس کاستاندا و همه‌ آدم‌هاي تاريک اينچنيني، نويسنده‌هاي غريبه‌گرا و کيش‌باور.

در پايان «اومون‌را»، قهرمان که ظاهرا براي تمام مدت برنامه‌ ماهانه، به سفر مخدري مي‌رود، دوباره سر از شبکه‌ ايستگاه‌هاي متروي مسکو درمي‌آورد. اين البته خوب است که او زنده و سالم است، اما مترو، تصويري از يک تله است، قهرمان به هيچ کجا نرفته است، او دوباره به جهان تکراري و خسته‌کننده‌اش برگشته است. اين کابوس تکرارشونده‌ شخصي شماست؟

من در خواب کابوس نمي‌بينم، اما خواب‌هاي درهم‌وبرهم مي‌بينم. امروز به جايگاه مقدس زرتشتي در پارک مسکو برخوردم، و هيچ امکان بيرون‌آمدن از اين پارک را نداشتم، هيچ‌کس نمي‌دانست در خروج کجاست... اما من فکر نمي‌کنم اين به من منحصر باشد. ما همه در تله گرفتاريم؛ تفاوت دوباره تنها در اين است که برخي از مردم اين ‌را مي‌فهمند و برخي نه. در من اين حس گرفتاري در تله از سن چهارده‌سالگي به وجود آمد، احساس اينکه تو هيچ کنترل واقعي بر زندگي خودت نداري. تو نمي‌تواني آن را تغيير بدهي، تو تحت‌تاثير نيروهاي بيروني هستي. البته مي‌تواني قول بدهي به خودت که تغيير کني. اما اين احمقانه است، بهتر است تنها بر آنچه که بيرون از کنترل تو رخ مي‌دهد نظارت کني. همين. شايد راه خروجي از اين تله باشد. من آدم‌هاي بسياري را مي‌شناختم که به بوديسم دلبستگي دارند، اما فکر نکنم آنها هم پاسخي داشته باشند. مسيحيان نيز پاسخ ندارند. براي اينکه مسيحي بود، بايد دقيقا مطابق آن چيزي زيست که مسيح مي‌گفت، و در اصل اين مي‌تواند امري خوب و درعين‌حال بسيار دشوار باشد، اما من نمي‌توانم برخي الزامات را بپذيرم، براي نمونه صبح يکشنبه برخاستن و به کليسا رفتن. اين خروج از وضعيت نيست. به‌هرحال ما بايد به تمام اين مسائل بيانديشيم. هر انساني درون خودش، چنگکي دارد که بايد از آن استفاده کند. اين همان کاري است که نويسنده بايد انجام دهد. واژه‌ معنويت در جامعه‌ ما به‌شدت مورد استفاده قرار گرفته، همه‌ مردم حتي نويسندگان، تنها درباره‌ آن سخن مي‌گويند، درحالي‌که در عمل تنها درباره‌ پول فکر مي‌کنند. اما به‌هرحال من چنين جعلي را دوست ندارم که بگويم هيچ ارزش معنوي‌اي وجود ندارد. من در نويسندگي يا خواندن اثري که اهميت معنوي نداشته باشد، ارزشي نمي‌يابم. «آمون را» رماني درباره‌ سرنوشت انساني است که در قلب خويش تصميم مي‌گيرد که بزرگ مي‌شود و به ماه مي‌رود. تنها بعدها او فهميد آنچه پشت سر گذاشته بود، سفر حقيقي نبود، بلکه چيزي در مايه‌هاي تحولات روحي بود.

اينطور به‌نظر من مي‌آيد که زماني که شما درباره‌ کتاب‌هاي خودتان سخن مي‌گوييد، آن طنزي را که در آنها هست، نديده مي‌گيريد. «اومون‌را»، بي‌شک، امکان‌هاي بسياري براي گفت‌وگو درباره معنويت پيش رو مي‌گذارد، اما در آن همچنين انبوهي از طنز سياه وجود دارد درباره ‌ روسيه‌ دوران برژنف، درباره ‌همه‌ اين نمادهاي ساخته‌شده از مقوا، قلع و آلومينيوم.

خب بله، منتقدان مي‌نوشتند که اين توصيف افتراآميز از تحقيقات فضايي شوروي است، خب البته که افتراآميز است. من هرگز در واقعيت امر به اين پژوهش‌ها علاقمند نبوده‌ام. دانش زياد هنگام نوشتن به شما فشار مي‌آورد. بهتر است که تنها اندکي بداني، و هيچ دشوار نبود يافتن انبوهي از شواهد از دست‌رفته‌اي که به داستان اصالت مي‌داد. من کودکي‌ام را در روسيه برژنفي گذراندم، البته رمان تاحدي درباره همين است. درباره‌ آن اتمسفري که او تغيير مي‌دهد. اما آنچه واقعا براي من جالب بود، هستي‌شناسي دوران کودکي بود. من ديگر آن آدمي نيستم که عادت داشتم باشم. اما اين ايده را هم نمي‌پذيرم که ما بزرگ مي‌شويم. در «زندگي حشره‌اي»، جيرجيرک جوان گوي سرگين در برابر خود را هل نمي‌دهد، او آزاد است. اما پس از مدتي او شروع مي‌کند به چسبيدن به آن - åãÇäØæÑ کå ÝÑÏíÊ æ ÔÎÕíÊ Çæ- æ Èå ãÑæÑ ÒãÇä ãÚáæã ãí‌ÔæÏ کå ÊäåÇ کÇÑí کå ÔãÇ ÏÑ ÒäÏگí ãí‌کäíÏ، Çíä ÇÓÊ کå Çíä گæí ÈÒÑگ ÑÇ ÏÑ ÈÑÇÈÑ ÎæÏÊÇä پíÔ ãí‌ÑÇäíÏ. ãä ãí‌ÎæÇÓÊã Çíä ÑæäÏ ÑÇ ÏÑک کäã æ Èå‌íÇÏ ÂæÑã کå ÊÇ پíÔ ÇÒ ÂÛÇÒ Çíä ãÇÌÑÇ (ÑæäÏ ÈÒÑگ‌ÔÏä)، åãå‌چíÒ چگæäå ÈæÏ.

از آدمي که مشهور است به اينکه مصاحبه نمي‌کند چه چيزي مي‌توان پرسيد؟ و اينکه چرا اکنون با برقراري ارتباط موافقت کرديد؟ و هنوز بنا به نظر شما، آيا آثار شما پس از مدتي در مدارس تدريس خواهند شد؟ به نظر من شما حقيقتا شايسته‌ اين هستيد.

هرگز خود را متعهد به مصاحبه‌دادن يا مصاحبه‌ندادن نکرده‌ام. من آن کاري را مي‌کنم که دلم مي‌خواهد. به‌جز اينها، ارتباط، عبارتي افسانه‌اي است. اگر شما به صفحه‌اي بنگريد، درمي‌يابيد که ارتباط حتي ميان کلمه‌هايي که ما ردوبدل مي‌کنيم نيز وجود ندارد. درمورد برنامه‌ مدرسه، از ارزيابي شما سپاسگزارم، اما من آثاري خلق نمي‌کنم که لازم باشد بررسي و آموخته شوند. برنامه‌ مدرسه به‌طور کلي، شامل اين واقعيت است که هيچ کودک عادي به تنهايي خودش نخواهد خواند، و براي همين اين برنامه وجود دارد. من دلم مي‌خواست کتاب‌هاي من را در مدرسه مي‌خواندند. اما ترجيح مي‌دهم اين کار زير ميز انجام شود و نه زير شلاق.

نمي‌خواهيد کتاب کودک بنويسيد؟

مي‌توان گفت همه‌ کتاب‌هاي من کتاب کودک‌اند.

کدام يک از آثار شما براي فيلم‌شدن مناسب است؟

به‌نظرم مي‌شد فيلم جالبي از «پيکان زرد» ساخت. کانچالفسکي مي‌گفت تصور مي‌کند چگونه فضاي ديداري چنين جهان/قطاري را مي‌شود ساخت، اما اين پيچيده و گران از آب درمي‌آيد. رمان به‌شدت سينماتوگرافيک است. اما من هرگز تلاش نکردم متني بنويسم که به صورت فيلم ضبط شود. واقعيت اين است که ادبيات به‌مراتب امکان‌هاي گسترده‌تري دارد تا سينما، چراکه فيلم بنا به طبيعت خود، توهمي از رويدادي است که با متريال متراکم مادي در فضايي فيزيکي رخ مي‌دهد. اما متن چنين محدوديت‌هايي ندارد.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی