چهچيزي شما را به سمت شخصيتي چون کارل فابريتوسِ نقاش و خلق رمان «سهره طلايي» سوق داد؟
ميشود گفت اين برايم نوعي هديه بود. وقتي راجع به تاريخچه نقاشي مطالعه ميکردم به اين هديه رسيدم. او در جواني مُرد. تا آنجاييکه از سرگذشتش اطلاع داريم فردي انقلابي بود و معروفترين شاگرد رامبراند به حساب ميآمد، نقاش بزرگ دوراني که در آن ميزيست. اگر به «سهره طلايي» نگاهي بيندازيم ميبينيم که توصيف روشنايي روز است. اين همان تکنيک نورپردازي رامبراند است، اين روشنايي و نوري است که از درون ميتابد. فابريتوس از اين تکنيک بهره گرفته تا کيفيت نور خورشيد را به تصوير درآورد. آن شکل از روشنايي و نور روز که فرمير در آثارش از آن استفاده ميکند از فابريتوس گرفته شده و اين نور فصل مشترک ميان فابريتوس و فرمير است. او در نوشتن فوقالعاده بود و آنقدر ناشناس است که فقط کمي از او ميدانيم. حتي نميدانيم واقعا وجود داشته يا خير. او در مرز بين داستان و واقعيت قرار دارد؛ جايي ميان افسانه و واقعيت.
و در اين بلاي ناگهاني جانش را از دست داد.
هنرمند ديگري از آن دوره نقاشيهاي زيادي از شهر دلفت هلند پس از انفجار کشيده است، همان انفجاري که فابريتوس در آن کشته شد. اين نقاشيها واقعا در ذهن ماندگارند- دودي که از خرابهها بلند ميشود، اندک شعلههاي آتشي که هنوز روشنند و پرندههاي سياهي که در هوا پرسه ميزنند.
پس ميتوان گفت تا حدودي به تئو (شخصيت رمان سهره طلايي) شبيه است و حادثه انفجاري را که مادرش در آن کشته شد، زنده ميکند.
حتي نميدانم اين نقاش قبل از اين انفجار چه چيزي را نقاشي ميکرده، اما ميدانم که بعد از وقوع اين انفجار تنها موضوع نقاشياش همين بوده است. وقتي مجسمه بوداي بزرگ در باميان نابود شد اين ايده به ذهنم خطور کرد که درباره قسمتي از هنر بنويسم که در خطر است يا شايد بهکل نابود شده است.
اما بهنظر ميرسد که فابريتوس بعدا به رمان اضافه شده و رمان نميتواند از او الهام گرفته شده باشد.
من همه کتابهايم را با يک حالوهواي عمومي شروع ميکنم و قبل از اينکه داستان اصلي را نقل کنم يک فضاي اوليه عمومي وجود دارد. در کتاب «گذشته رازآميز» اين فضا اتاقي سرد است با شيشه مرکبي در دست و احساس غربت و دلتنگي حاصل از دوربودن از خانه. حسي که براي اولينبار تجربه ميشود. نوشتن اين کتاب واقعا 20سال قبلتر در آمستردام شروع شد؛ کار نوشتن اولين کتابم در آنجا بهخوبي انجام شد و درنتيجه من زمان زيادي را آنجا سپري کردم. کتابهاي زيادي نوشتم. بسياري از چيزهايي که آنجا نوشتم درنهايت به شکل رمان درنيامد. هميشه با خودم دفترچهاي داشتم و در آن مينوشتم، مثلا چيزهاي زيادي درباره ژاپن نوشتم که هيچوقت در قالب رمان درنيامد و احتمالا درآينده هم اين اتفاق نميافتد.
يکي از موقعيتهاي مکاني مهمي که در «سهره طلايي» وجود دارد نيويورک است. آيا واقعا اولين رمانتان درباره شهرهاي بزرگ بود؟
نيويورک درواقع براي من همان آمستردام جديد است. من از 1987 بهطور ناپيوسته در نيويورک زندگي کردهام. آن قسمت از «سهره طلايي» که با حالوهواي خيابان تيرهوتار و ويران پارکاستريت شروع ميشود، پارکاستريت با چراغهايي نيمهخاموش، بعد ناگهان اتفاقي با حالوهواي چارلز ديکنزي رخ ميدهد. وضعيت تئو حالوهواي آثار ديکنز را دارد. من بهشخصه علاقه زيادي به ديکنز دارم و ميتوان گفت اين احساس تا حدودي در من نهادينه شده است.
پس لزوما با هدف اينکه يک رمان طولاني به سبک ديکنز بنويسيد شروع به نوشتن نميکنيد؟
درواقع من هيچوقت قصد نوشتن يک رمان طولاني نداشتهام، هميشه به خودم ميگفتم اين کتاب بايد خيلي کوتاه باشد، اما اين اتفاق هرگز نيفتاد.
بنابراين شروع کتاب در هالهاي از ابهام بود، از نظر حالوهوا و موقعيت زماني و مکاني داستان؟
بله دقيقا. کاملا تيرهوتار و مهآلود. نميدانيد براي مدتزمان طولاني قرار است چه کاري روي رمان انجام دهيد و تا حدودي شبيه يک دردسر بزرگ به نظر ميرسد. اگر به يادداشتهايي که مربوط به اوايل نوشتن کتاب است نگاهي بياندازيد ممکن است فکر کنيد که اين آدم ديوانه است يا از اين کتاب رمان درنميآيد، اين دقيقا چيزي است که تمام کتابهايم در ابتدا به نظر ميرسند. تلاش براي توضيحدادن رمانهايم به سايرين بيشباهت به توصيف يک خواب براي ديگران نيست.
در اين کتاب بخشهاي متهورانهاي وجود دارد که نوعي استيصال و سرگشتگي پسابحران را به تصوير ميکشد. اولين نمونهاش تجربه تئو در موزه متروپوليتن بعد از بمبگذاري تروريستي است و دومي هم مربوط به عواقب ناگهاني و خشونتباري است که در آمستردام رخ ميدهد. اينکه شما او را در وضعيتي دگرگونشده به تصوير کشيدهايد بسيار اثرگذار است. بهنظر ميآيد صحنههاي موزه را بعد از حادثه يازده سپتامبر نوشتهايد.
بعضي از آنها را بعد از آن حادثه نوشتم و بعضيها را هم قبل از آن. درواقع اگر به جنبه فني و نحوه بمبگذاريها دقت کنيد متوجه ميشويد که باهم فرق دارند و اين نوعي بمبگذاري درون زمين شبيه آنچه در اوکلاهما رخ داد است.
درباره شرايط تئو بعد از حادثه کمي توضيح دهيد، اينکه او هيچوقت نميفهمد کجا و با چه کسي است.
من اول تمام آن قسمت را نوشتم بعد آن را بخشبخش کردم. تا حدودي ميشود گفت همهچيز را بدون نظم باهم درآميختم. نوشتن اين بخش واقعا سخت بود. تحقيقات زيادي انجام دادم، چون موضوع ترکيدن بمب در يک ساختمان بود و اين مساله در واقعيت رخ نداده بود. من بودم که بايد آن را خلق ميکردم. خلق تصويري از پودر سفيد پخششده در فضا، حجم زيادي از دود و... به هيچ چيز ديگري شباهت ندارد. چيزي است که تابهحال نديدهايم. نوعي متفاوت از حادثه است و من براي اينکه بدانم چطور بايد باشد تحقيقات زيادي کردم.
اما وقتي که کتاب را ميخوانيم اينطور بهنظر ميرسد که يک حادثه بمبگذاري را شخصا تجربه کردهايم.
خودم هم هرگز در چنين شرايطي نبودهام، فقط کمي دربارهاش خواندهام، اما تجربههاي زيادي از حوادث رانندگي دارم و ميدانم چطور زمان کُند ميشود و کمکم از حرکت ميايستد. آن حالوهوا را تا حدودي ميشناسم، کارهاي عجيبي که ممکن است در آن شرايط انجام دهي يا چيزهايي که اصلا به خاطر نميآوري. يکي از جذابترين مولفههاي رمان اين است که خودت را در داستان ببيني و تجربهاش را از درون احساس کني. در فيلم چنين چيزي رخ نميدهد، چون فقط به شخصيت داستان نگاه ميکني، اما نميداني در ذهنش چه ميگذرد و چه احساسي دارد. رمان تنها جايي است که ميتوانيد شخص ديگريبودن را تجربه کنيد.
شخصيت تئو تا حدودي به شخصيت خودتان شباهت دارد؟
نميشود گفت کاملا شبيه هستيم، اما برداشت او از مسائل و نگاهش به زندگي خيلي از من دور نيست.
اين روزها نويسندههاي زيادي را ميبينيم که از تکنولوژي و تاثيرش در پرتشدن حواس شکايت دارند، با توجه به اينکه در مزرعهاي در ويرجينيا زندگي ميکنيد، آيا شما هم چنين مشکلي داريد؟
خب من از وقتي نوشتن کتاب آخرم را به پايان رساندم بيشتر از روزي پنج دفعه سراغ گوشي موبايلم ميروم، اما قبلا اينطور نبودم و فقط هفتهاي يکبار پيامهايم را چک ميکردم. گوشي را در قسمتي از خانه گذاشته بودم که آنتندهي بهتري داشت. اما الان اوضاع تا حدودي تغيير کرده و من مشخصا نميتوانم چنين کاري را انجام دهم، چون در آن صورت مردم پاشنه در خانهام را از جا درميآورند!
شخصيت تئو هم مانند ريچارد در «گذشته رازآميز» يک مرد است. دليل خاصي وجود دارد که راويهاي آثارتان مرد هستند؟
من راويهاي آثارم را به تناوب تغيير ميدهم، گاهي مرد و گاهي زن هستند، مثلا کتاب «دوست کوچک» درباره يک زن است و در مجموع حالوهواي کتاب هم زنانه است. من ويراستار سرشناسي دارم که ميگفت «گذشته رازآميز» هرگز کتاب خوبي نخواهد شد؛ چون کتابي که نويسندهاش زن و راوياش مرد باشد هيچ شانسي براي موفقيت نخواهد داشت، اما آن کتاب با راوي زن درست از کار درنميآمد، چون در آن صورت اين سوال پيش ميآمد که آيا اين زن شيفته برخي از شخصيتهاي مرد داستان است. آنوقت کتاب ديگري ميشد که شباهتي به آنچه الان است، نداشت.
واقعا در اين سبک از رمان اين موضوع نااميدکننده وجود دارد که اکثر خوانندگان انتظار دارند شخصيت زن داستان بايد سرانجام ازدواج کند يا دستکم شريک زندگياش را پيدا کند و وارد يک رابطه عاشقانه شود. حتي مخاطبان درباره اين موضوع باهم بحث و تبادل نظر ميکنند که او با کدام يکي از شخصيتها ازدواج ميکند. درواقع اين سبک از داستانها براي مردم خوشايندترند.
موضوع جالبي هم که در اين زمينه وجود دارد اين است که وقتي اين اتفاق نميافتد و سرانجام داستان به ازدواج شخصيت زن داستان ختم نميشود بعضي از خوانندگان واقعا عصباني ميشوند. مخاطبان دوست ندارند فکر کنند که يکي از آن کتابها با پايان موردعلاقهشان را خريدهاند و بعد متوجه شوند که آنطور نيست. حسابي عصباني ميشوند. من يکي از نقدهاي اين رمان را که منتقد ادبي، استفن کينگ، نوشته و در نيويورکتايمز منتشر شده بود خواندم. قسمتي در آن وجود داشت که حتي نميتوانستم آن را بخوانم، قسمتي که او ميگويد چطور با وجود اينکه زن هستم و هيچوقت در جمعهاي مردانه نبودهام توانستم روابط صميمانه ميان مردان را آنقدر دقيق و خوب توصيف کنم؟ درواقع بايد بگوييم من در چنين جمعهايي بودهام. دوستان و همکاران زيادي داشتهام که مرد بودند و روابط خوبي هم داشتيم. اين روابط با آنچه ميان تئو و بوريس وجود دارد تفاوت چنداني ندارند. ميخواهم بگويم روابط ميتوانند فراجنسيتي تعريف شوند. اگر شخصيت تئو دختر بود آنوقت مجبور ميشدم روابطي عاشقانه وارد داستان کنم.
اينکه ميبينم تعلق خاطر به موضوعات عاشقانه و ازدواج به اين دليل است که مردم فکر ميکنند مهمترين بخش زندگي هر زن ازدواج است، شايد چون خوانندگان دوست دارند راجع به شخصيتهايي بخوانند که بيشتر به خودشان شباهت دارند.
بله درست است. من افرادي با اين ويژگي سراغ دارم. جالبترين نکته در نوشتن کتاب اين است که زندگي جديدي خلق کنيد و براي خواننده هم اين کيفيت تا حدودي صادق است، چون با رمان زندگي کاملا متفاوتي را تجربه ميکند. من نميخواهم درباره زندگي خودم بنويسم و هدفم از نوشتن کتاب روايت زندگيهاي ديگر است.