ديروز باز هم با صداي دعوا از خواب بيدار شدم. رفتم ببينم چه خبره که ديدم چندنفر افتادن به جون يهسحابي و دارن خرابش ميکنن. از اونجايي که کنجکاوي جزئي از ژن برتر وجودمه طاقت نياوردم و رفتم ازشون پرسيدم که چرا دارن سحابيرو ميکوبن که يکيشون با لهجه اهالي بندرمشتري گفت: اين سحابي جاي اشتباهي درست شده و بايد تخريب بشه چون غيرقانونيه و قوانين مستحکم کهکشانرو برده زيرسوال. اون طرف هم سحابينشينها داشتن داد و فرياد و التماس ميکردن که تورو خدا سحابيرو خراب نکن. حالا ما اين همه اتم سرگردان در فضا رو چيکار کنيم و کجا ببريم؟
خلاصه ديدم خيلي شلوغ پلوغه حوصلهام سررفت و بيخيال تماشا شدم، فقط تا جايي فهميدم که يکي از سحابينشينها گوگرد گرفت زير اکسيژنهاي دور و برش و يهآتيشي راه انداخت که انگار چندتا اتم هم توش بود و داشتن ميسوختن.
کلافه از سر و صدايي که باعث شده بود بد از خواب بيدار بشم و روتين پوستيم خراب بشه رفتم يه سر و گوشي آب بدم و ببينم ديگه چه خبره.
چند روز پيش يکي از اين سياهچالهها خراب شده بود و نشتي شهابسنگ داشت. هرچي هم مهندسي کرديم نفهميديم چي شده و کجاي کار ايراد داره. داشتيم همينطوري تو سر و کله خودمون ميزديم که خبر رسيد يکي از اين شهابسنگها رفته تا زمين و توي اندونزي خورده به سقف خونهيه مرد خوششانس. لابد ميپرسيد چرا خوششانس؟ که بايد بگم چون شهابسنگي که از سياهچاله پرت شده بود و رفته بود سمت زمين حاوي کلي عناصر کمياب و فضايي بود که خيلي به درد دانشمندان و پژوهشگران کنجکاو زمين ميخورد که بگردن ببينن بالاخره از کجا آمدهايم و آمدنمون بهر چه بوده! براي همين شهابسنگرو از آقاهه خريدن و اونم ديگه لازم نيست بشينه کنج خونهش تابوت درست کنه. باز خدا رو شکر نرفته بود سمت خاورميانه چون مطمئنم اگه به اونجاها خورده بود باعث ميشد يه انفجار مهيب صورت بگيره و جمعيت زمين در بهترين حالت، نصف بشه!
همينجوري به گردش و جمعآوري اخبار ادامه دادم که فهميدم معاون و وزير سالمزيستي زحل با هم دعواشون شده و معاون ميخواد استعفا بده چون فکر ميکنه وزير بلد نيست درست تصميم بگيره و سوءمديريت داره و اصلا به فکر اهالي زحل نيست. ميگفتن آقاي وزير اعتقاد داره که هيچ بيمارياي توي دنيا نيست که با يهکم جوشونده حل و فصل نشه و معاون ميگه جايي که علم پيشرفت کرده ديگه نبايد از راههاي قديمي براي کنترل بيماري استفاده کرد و خلاصه دعوا بين صنعتي و سنتي اوج گرفته بود. حالا هي وزير ميگفت بابا من زحل رو تعطيل کردم ببين! همه ميرن سرکار، ببين شهر چه شلوغه، سفينه فضاييهاي عموميرو ببين! همهرو سر و کله هم سوارن. اين يعني تعطيلي ديگه! چجوري بايد مديريت کنم ديگه که تو راضي بشي آخه؟! ولي معاون به خرجش نميرفت و پاشو کرده بود تو يه کفش که استعفا استعفا. آخرش هم وزير گفت باشه برو! ولي اگه رفتي ديگه هيچوقت برنگرد، چون اگه برگردي همه ميفهمن من از اول هم، براي اين مسئوليت بزرگ، زيادي کوچيک بودم!