«گربهها تصميم نميگيرند» آخرين کتاب ناتاشا اميري است که «هولا... هولا»، «عشق روي چاکراي دوم»، «با من به جهنم بيا» و «بعد ديگر نميتوان خوابيد» از ديگر آثار اوست و شايد کاملترين اثر او. او رمان و فضاي شخصيتمحور و موقعيتمحور آن را خوب ميشناسد و آثارش خصوصيت منحصربهفرد دارد. او با ايجاز آدمهاي داستانش را که آگاهانه توان تبديل به شخصيتمحوري رمان را دارند در قالب داستان کوتاه قرار ميدهد و برشهايي از زندگي آنها را به تصوير ميکشد؛ گويي رماني کوتاه کوتاه را پشت رو داريم ميخوانيم.
برشهايي که هم در ايجازش به شخصيت توجه شده و هم موقعيت انساني و مکاني، و توجه و پرداخت اين مهم کاري دشوار است و بيترديد حاصل تجربياتي است که او در عرصه نوشتن حرفهاي تجربه کرده و از سر گذرانده است.
نــويـسـنــدهاي کــه نويــسنـدهشــدن و داستاننويسشدن حاصل انتخاب و کشف است و غزاله عليزاده پاي او را به عرصه ادبيات داستاني باز کرده و اين امتيازي است که او از آن برخوردار است که از حضور نگاه بزرگبانوي داستاننويسي چندوجهي در همان آغاز شروع جدي خود بهرهمند گرديده است.
حُسن ادبيِ ناتاشا اميري در اين نکته است که آگاهانه بستر داستان کوتاه را براي نمود کارش انتخاب ميکند و در اين مسير ادامه ميدهد؛ عرصهاي که فعلا ميتوان چنين دربارهاش نظر داد که در آن موفق است و گواه ديگر اين امر، استمراري است که او در اين عرصه تاکنون داشته است.
او نگاهي رئاليستي به زندگي اجتماعي معاصر دارد و تصويرهايي را از فضاي شهري جامعه و زنانگي به نمايش ميگذارد؛ زنهايي که او در موقعيت به تصوير ميکشد هم شخصيت هستند و هم چالشي اجتماعي را تجربه ميکنند و خنثي نيستند و از واکنشهاي خود با مخاطب سخن ميگويند: «مرد من!» و توي لحنش حسي پنهان بود که يعني از داشتن چنين تکيهگاهي به خود ميباليد. انگار فقط کنار او وجود داشت.»
داستانهاي «گربهها تصميم نميگيرند» همچون دري است که پشت قايق روي دريا ميماند و نويسنده ذرهاي از واکاوي موقعيت انساني غفلت نميکند با روايتي که هم صراحت دارد و هم با يکدستي تمام رو به جلو ميکند و وجوه زن امروز را تحليل ميکند: «دختري تُرشرو با جوشهاي بلوغ در همه درسها بالاترين نمره را ميگرفت، اما وقتي پدر به صورتش سيلي زد که حق ندارد خانه دوستش بماند تمام قرصهاي توي جعبه داروها را خورد.»
جايي در داستان «تنگه» قهرمان داستان به دکلهاي انتقال برق نگاه ميکند و نويسنده توصيفي به شدت داستاني و درعينحال وصف حال زندگي و موقعيت آدمي را در اين نگاه به تصوير ميکشد. او ميگويد که او و همراهش گويي از روي نقشه جغرافيايي در حال گذر هستند و در داستان «زالوساز» با اين ديالوگ کليدي روبهرو ميشويم که کليد ورود داستان است: «آقاي ترکاشوند از اينکه جمله با صداي بلند از دهانش بيرون آمد جا خورد: «معشوقه سابقم همسايهم شده.»
نويسنده در اين مجموعه از اهميتگفتن سخن ميگويد؛ گويي ما نيز در چالشهاي قهرمانان داستانهاي او ميتوانيم شريک باشيم و از منظري ديگر اين اتفاقها براي هرکسي از جمله ما نيز ميتواند اتفاق بيفتد: «هنوز نگاهم نکرده بود و انگار حرف قطعشدهاي را ادامه دهد، گفت بچهها را پيش پدرشان فرستاده چون بايد خودش را جمعوجور ميکرده است. صدايش کمي ميلرزيد، شايد يادش افتاد قبلا توجيه ميکرد: «فقط به خاطر بچهها همهچي رو تحمل ميکنم!» صبرش لبريز شده بود يا خيلي راحت، دروغ ميگفت.»
نويسنده، با در عين جديبودن، از طنز و کارکردش نيز غافل نيست: «يونجه اگه اندازه تو اعتمادبهنفس داشت، تا الان دوبار زعفرون داده بود.» صريحبودن جزو ويژگيهاي ادبي نويسنده محسوب ميشود و عاري از هرگونه شعارزدگي: «چند کبوتر را ديدم، بال نميزدند و باد بود که آنها را ميبرد. گفتم: «نميشه اداي پرواز رو درآورد... وگرنه چه فرقي با تو قفسبودن داري؟»
اســاس داستـانهاي «گــربهها تصميــم نميگيرند» روابط اجتماعي آدمهاست؛ زير آسمان زندگي. از دسترفتن، از دستدادن، خيانت، سرگذشت، به دستآوردن، تلافيکردن، تلاقي پيداکردن، سقوط، فضاي مجازي، زنبودن، و زنانگي: «سهيلا ايوبي ناگهان در تصميمي جنونآميز با خواستگاري که همسايهاش معرفي کرد، در عرض يک هفته ازدواج کرد. آنجا بود که فهميدم الگوهاي بهسازيشده فرکانسي هم براي او ديگر نتيجه نخواهد داد. از مرد خوشش نميآمد. فرهنگشان به هم نميخورد، اما استدلالش اين بود: «بايد اين کار رو بکنم!» چون اين تنها چيزي بود که به نظر ميرسيد سالهاست به تعويق افتاده. ترس از قضاوت ديگران و حس جاماندن از زندگي هم البته بود.»