بستن
کد خبر: ۱۰۰۱۵۴۸

زنی در میانه زیستن و ادبیات

زنی در میانه 
زیستن و ادبیات
نیلوفر رحمانیان مترجم و منتقد / آرمان ملی - گروه ادبیات و کتاب: کارسون مک‌کالرز (1967-1917) یکی از زنان اسرارآمیز قرن بیستم است: از یک‌سو زندگی «شکنجه‌آور»ش با همسرش ریورز مک‌کالرز و از سوی دیگر ارتباط او با دوستان زن ادبی‌اش و دست‌وپنجه‌نرم کردن با اعتیاد و بیماری. هر دوی اینها در داستان‌های او نیز انعکاس یافته است: «شکارچی قلب تنها» (ترجمه فارسی: شهرزاد لولاچی، نشر افق) نخستین اثر او بود که برایش شهرت آورد و بعدها به فهرست 100 رمان برتر جهان راه یافت. پس از این رمان، آثار دیگری منتشر کرد که مهم‌ترین‌شان عبارتند از: «آواز کافه غم‌بار» (ترجمه حانیه پدرام، نشر بیدگل) و «ساعت بی‌عقربه» (ترجمه زهرا ماحوزی، نشر بیدگل) و «بازتاب در چشم طلایی» (ترجمه شکرا... نجفی، نشر آهنگ دیگر) آنچه می‌خوانید یادداشت جِن شاپلند نویسنده آمریکایی است که برای کتاب اتوبیوگرافی کارسون مک‌کالرز نامزد جایزه کتاب ملی در بخش ناداستان شده. او در این یادداشت مروری کرده بر زندگی شخصی و ادبی کارسون مک‌کالرز و کتاب‌هایی که در طول این سال‌ها از زندگی او نوشته شده است.

کارسون و ريوز کمي بعد از ازدواجشان به کاروليناي شمالي اثاث مي‌‌کشند، اول به شارلوت و بعد به فيتويل. بعدها ريوز ادعا کرد که طي آن مدت مجموعه جستاري نوشته، اما هيچ‌کس آن را نديده است. طي زندگي کارسون، ريوز، نويسنده‌‌اي که هرگز چيزي ننوشت، از سمت منتقدان و مرورنويسانِ پرتعدادي، کارسون مک‌کالرز «واقعي» انگاشته شده است؛ مثل نويسنده‌‌اي در سايه. هيچ مدرکي دال بر اين در کار نيست که چنين حرفي بويي از واقعيت برده باشد. جمله‌‌ کارسون اين است: «بايد بگويم علي‌رغم اينکه مدام مي‌‌گفت مي‌‌خواهد نويسنده بشود، من هرگز نديدم جز نامه‌‌هايش چيزي بنويسد.»

کار ريوز فروشندگي اعتباري بود، هرچند چه مي‌‌شد که با دست پر خانه بيايد، و کارسون هم کل روز در آپارتمان آشغالداني‌‌شان مي‌‌ماند و تقلا مي‌‌کرد بنويسند، منتها از لابه‌لاي صداي دادوقال همسايه‌‌ها نمي‌‌توانست صداي افکارش را بشنود. توصيف خودش از ازدواجش توأم با «خوشبختي» است، ولي مي‌‌گويد توي خانه‌‌اي تنها مي‌‌ماند که «با پارتيشن‌‌هاي تخته چندلا شبيه به مزرعه پرورش خرگوش بخش‌بخش شده بود و براي ده‌دوازده نفر فقط يک دستشويي داشت. در اتاق کناري بچه‌‌ مريضي بود، يک ابله که کل روز ضجه مي‌‌زد. شوهره مي‌‌آمد داخل و يکي مي‌‌زدش و مادره گريه مي‌‌کرد.» کارسون داخل يکي از داستان‌‌هاي گروتسک خودش زندگي مي‌‌کرد. کارسون و ريوز هرگز چندان به آن درجه از نزديکي جسماني باهم نرسيدند و باهم راحت نبودند. ريوز به کارسون خيانت هم کرد، با يکي از دوستان خود کارسون، نانسي، که همان شب اول به کارسون گفت. هنوز هيچي نشده ازدواج‌شان داشت از هم مي‌‌پاشيد. همين شد که کارسون رفت خانه و ريوز در کاروليناي شمالي ماندگار شد.

کارسون برگشت به خانه‌‌ مادري‌اش در کلمبوسِ جورجيا که کتاب تازه‌‌اي شروع کند؛ کتاب «مهمان عروسي» که آن زمان اسم اصلي‌اش «عروس برادرم» بود. اندکي بعد کارسون و ريوز به هم برگشتند، کاري که بعدها تبديل به يک الگو در رابطه‌‌شان شد که مدام از هم جدا مي‌‌شدند و به هم برمي‌‌گشتند، و حين همين کتاب اول بود که به نيويورک رفتند. تصميم ريوز اين بود که با هم‌‌اتاقيِ قديمي‌اش جک آدامز، سوار بر کشتي از شارلوت به نانتاکت برود. کارسون هم تنهايي با اتوبوس رفت. و روز انتشار کتاب «قلب شکارچي تنها» که مي‌‌شد چهاردهم ژوئن 1940، توي اتاق پانسيون «تنها و دورافتاده» نشست. بازخوردها به کتاب متنوع بود، خصوصا براي يک نويسنده‌‌ 23‌ساله. از يک طرف او را يک بچه با چهره‌‌اي بچگانه خوانده بودند و در همان دم از او به عنوان جان اشتاين‌بکِ تازه ياد کرده بودند. ريچارد رايت او را با فاکنر مقايسه کرده و نوشته بود: «او از انسانيت خارق‌العاده‌‌اي برخوردار است که به او به‌عنوان يک نويسنده‌‌ سفيدپوست اجازه داده براي اولين‌بار در داستان‌‌نويسيِ جنوبي شخصيت‌‌هاي کاکاسياهش را با چنان سادگي و انصافي توصيف کند که هم‌‌نژادهاي خودش را». و در تبليغي که براي کتابش در نيويورک‌تايمز منتشر شده بود، تي. اس. استريبلينگ کتابش را «کشف ادبي سال» خوانده بود.

تا چندين روز پس از انتشار کتابش، تنها چهره‌‌ آشنايي که در تمام شهر مي‌‌ديد عکس خودش پشت ويترين کتابفروشي‌‌هاي شهر بود. چه تابستان تنهايي بود، به بُت زندگي‌اش گرتا گاربو تلفن کرد و ديد اصلا و ابدا آدم مهمان‌‌نوازي نيست، درعين‌حال منتظر تماسي از اريکا مان بود که از اروپا کوچيده بود و دختر توماس مانِ رمان‌‌نويس بود که تلگرامي از ويراستارش رابرت لينسکات دريافت کرد که از او مي‌‌خواست در هتل بدفورد ملاقاتش کند. کارسون مي‌‌نويسد همان موقع مي‌‌زند بيرون و کت تابستانه‌‌اي مي‌‌خرد، بدجوري دلش مي‌‌خواسته شبيه همان نويسنده‌‌ جوانِ ستوده‌‌اي باشد که شده بود و نمي‌‌توانست با پيراهن تابستانه‌‌ نخي‌‌اي که از جورجيا با خود آورده بود آنطور باشد. کارسون مي‌‌گويد در بدفورد «غريبه‌‌اي» رسيد: «چهره‌‌اش طوري بود که از همان اول دانستم قرار است تا آخر عمر اسيرم کند.» اينها را در کتاب «روشنايي و نور شب» مي‌‌نويسد: «زيبا، بلوند با موهاي کوتاه لخت. بلافاصله ازم خواست به اسم کوچک ]آنه‌‌ماري[ صدايش کنم و سريع باهم دوست شديم. به دعوت او، فردايش هم او را ديدم.»

آنه‌‌ماري کلاراک شوارزنباخ يکي از بسيار زناني بود که کارسون در زندگي جديدش در نيويورک بهشان برخورد، و از باشکوه‌‌ترين‌‌هايشان هم بود. کت و شلوارش را مي‌‌داد پاريس برايش بدوزند، موهايش شيک کوتاه شده بود و سيمايي سختگير و با جلال و جبروت داشت. يا چنانچه آر. اِل يورک نويسنده‌‌ زن مي‌‌نويسد: «سرش مثل تنديسِ داوودِ ودناتلو بود؛ موهاي بلوندش لخت بود و پسرانه کوتاهشان مي‌‌کرد؛ چشم‌‌هايش آبيِ سير و حرکت مردمکانش آهسته؛ دهانش بچگانه و لطيف با لب‌‌هايي که خجولانه از هم باز بودند. دامن مي‌‌پوشيد و پيراهن پسرانه و يک کت آبي و از سگ من نمي‌‌ترسيد.» فردايش که کارسون و آنه‌‌ماري همديگر را ديدند، درباره‌‌ اعتياد آنه‌‌ماري به مورفين حرف زدند (کارسون تا آن روز اسم اين مخدر را هم نشنيده بود) و راجع به سفرهايش به افغانستان و مصر و سوريه و شرق دور.

کارسون بلافاصله با آنه‌‌ماري صميمي شد. چه کسي نمي‌‌شد؟ سال‌‌ها بود در آرزوي گريختن از کلمبوس و جنوب بود و با اولين کتابش بالاخره توانسته بود بيرون بزند. و وقتي سروکله‌‌ آنه‌‌ماري پيدا شد، چيز ديگري در نظرش آمده بود که مدت‌‌ها بي‌اينکه بتواند با زبان توصيفش کند، اشتياقش را داشت. بازمانده‌‌هاي کمي از ارتباطات کارسون با آنه‌‌ماري بر جاي مانده، اما از نامه‌‌هايش و از يادداشت‌‌هاي تراپي‌‌اش پيداست که کارسون چندان در مورد احساساتش خجل نبوده، نه آن موقع و نه بعدتر. نه روي احساساتش سرپوش مي‌‌گذاشته و نه زير سوال مي‌‌برده‌‌شان. شيفته آنه‌‌ماري بود، همين و بس.

وقتي در هري رنسوم سنتر اينترن بودم، طي اوقات فراغتم نوشته‌‌هاي موجود درباره‌ کارسون را بالاوپايين مي‌‌کردم و ديدم که در بيشتر نوشته‌‌ها آمده که دوستي کارسون و آنه‌‌ماري به‌خاطر رابطه‌ کارسون با همسرش ريوز به حاشيه رانده شد و ناتمام ماند. بايد اين را گفت که به‌نظر نمي‌‌رسد زندگينامه‌‌نويسان يا افرادي که باهاشان مصاحبه کرده بودند اين نوشته‌‌ها را از سر سانسور حقيقت نوشته شده باشند. آخر بيشتر جزئيات زندگي شخصي کارسون در معرض ديد همگان است. اما مساله‌‌اي که هست اين است که تمرکز روي روايتي است که از زندگي «عادي» و روابط «عادي» مي‌‌گويد. در زندگينامه‌‌هايي که از کارسون منتشر شده، نوشته‌‌اند که کارسون نسبت به آنه‌‌ماري علاقه‌اي يک‌‌سويه داشت؛ که يعني «کارسون آنه‌‌ماري را چنان دوست داشت که آنه‌‌ماري نمي‌‌توانست متقابلا پاسخش بدهد» اين را ويرجينيا اسپنسر کار در کتاب «شکارچي تنها» نوشته، همچنين شريل تيپينز در کتاب «خانه‌‌ فوريه» نوشته: «آنه‌‌ماري پاسخي به شوروشوق کارسون نداد.» هرچه بيشتر خواندم، بيشتر به اين نتيجه رسيدم که عواطف کارسون نسبت به زنان يا ناديده گرفته شده يا مورد تمسخر قرار گرفته بود. تراپيستش مري مرسر، در اين بازگويي‌‌ها نقشي کم‌وبيش شبيه به يک پرستار دارد، پرستاري که تيماردار کارسوني است که از نظر احساسي متظاهر و بيمار است. و همين باعث شده که ساير زنان مهم زندگي کارسون - مثل مري تاکر، اليزابت ايمز، ژانت فلانر، ناتالي دنسي موري، ماريل بانکو، جيپسي رز لي، جين باولز-کم‌اهميت نشان داده شوند.

گرچه با خواندن و بازخواندن مکالمات کارسون با مرسر، به درک نسخه‌‌ کامل‌‌تري از زندگي کارسون از منظر رابطه‌‌هايش پي بردم. بيش از پيش بر اين باورم که ما، تکه‌‌هاي سفاليني هستيم که در کنار هم زندگيِ يکديگر را مي‌‌سازيم. از طريق همين رابطه‌‌ها است که من مي‌‌توانم شواهدي براي تبديل‌شدن کارسون به يک زن و به يک نويسنده را بيابم. در زندگي هرکس علايق بسياري وجود دارد، دوستي‌‌هاي بسياري که ميل به مالکيت را با خواست به آدمي ديگربودن درهم‌مي‌‌آميزد. ترکيب همين خواست‌‌ها است که اين اشتياق‌‌ها را گيج‌کننده و خطرناک و نامتعارف مي‌‌کند. ميلي براي دانستن در کار است که از هم اول مشغول شناخت است، کنجکاوي‌‌اي است براي غورکردن در آنچه آدم در اعماق خود بازمي‌‌شناسدش، شهوتي براي آن‌کس که هستي يا آن‌کس که مي‌‌تواني باشي. ريچارد لاوسونِ نويسنده اين‌طور صورت‌بندي‌‌اش مي‌‌کند: «سردرگمي غيرشفافي است، آدم نمي‌‌داند دلش مي‌‌خواهد همراه کسي باشد يا دلش مي‌‌خواهد زير پوست ايشان بخزد و جهان را از منظر آنها ببيند.»

در جهاني که توسط مردها و براي مردها و کاميابي‌‌هاي آنها ساخته شده، از زني که شيفته زني شود مدرکي در دست نيست؛ اصلا مدرکي در کار نيست؛ چون جايي نوشته نمي‌‌شود. دلايلش هم بسيار است، اما شايد بارزترين‌شان اين باشد که خود اين زن‌‌ها هم عامدانه هويت خود را پنهان مي‌‌کنند و در خفا مي‌‌مانند؛ آنطور که در مورد کارسون مي‌‌بينيم، خودشناسي و هويت‌‌يابي برايش دشوار مي‌‌شود؛ چراکه بسياري از کساني که بيش از او عمر کردند در اين باره سکوت کردند و او را در خفا نگه داشتند.

زندگينامه‌‌ها به‌جاي اينکه اسمي از روابط و دوستي‌‌هاي کارسون با دوستان زنش ببرند يا درباره‌‌شان حرفي بزنند، همه را به نفع رابطه‌‌ «شکنجه‌‌وارش» با همسرش ريوز مک‌کالرز کنار مي‌‌زنند، همان مردي که کارسون دوبار با او ازدواج کرد و دوبار از او جدا شد. اين روايت، موجب مي‌شود تا نويسندگان زندگي‌‌نامه‌‌ها هم گويا احساس راحتي کنند که جاهاي خالي را با آنچه خودشان خوش دارند پر کنند و از رابطه‌‌ کارسون و ريوز داستان عاشقانه‌‌ عظيم و توام با استيصالي بسازند؛ داستاني که طبق خوانده‌‌هاي من بيشتر شبيه به تسلسل اغواگري از زني است که در تقلاست تا بر اميال خود نامي بگذارد. شايد هم اين جايگزين‌کردن يک روايت با ديگري کاري خودآگاه و بدخواهانه نبوده باشد. شايد هم ماجرا از اين قرار بوده که داستان روابط کارسون با دوستان زنش پاره‌پاره بوده، و گردهم‌آوريشان را دشوار مي‌‌کرده. براي اينکه بتواني اين تکه‌تکه‌‌هاي داستان زندگي کارسون را کنار هم بگذاري، مي‌‌بايست زندگي‌‌اش را از چشم يک آدمِ کوئير بخواني، کسي که بداند در خفازيستن يعني چه، کسي که بداند چه مي‌‌شود که آدم حتي در غيرمحتمل‌‌ترين فضاها به دنبال انعکاس تجربياتِ منحصربه‌خود بگردد.

براي تفسير يک زندگي راه‌‌هاي بسياري هست. اما چه مي‌‌شود اگر ما بياييم و محتمل‌‌ترين سناريو را انتخاب کنيم، راهي که حداقلِ مقاومت عليه‌اش هست، که به توضيح واضحات بپردازيم به‌جاي اينکه بياييم و سعي کنيم از آنچه به‌نظر عيان است اجتناب کنيم؟

ژوسيان ساويگناو، نويسنده‌‌ کتاب «کارسون مک‌کالرز: داستان يک زندگي» مي‌‌نويسد او شک دارد که کارسون هرگز «وسوسه رمانتيکي» با دوستانش زنش داشته بوده باشد و با آنها وقت گذرانده باشد. او مي‌‌نويسد: «برچسب‌‌هايي اين‌چنيني را کساني به کارسون مي‌‌زنند که خوش دارند هر نوع به حاشيه‌رانده‌شدني را خوار بشمارند و با «هنرمند غيرعادي» خواندن کارسون مک‌کالرز، خود را از او جدا بدانند. اين برچسب‌‌ها را به‌علاوه پارتيزان‌‌هاي دگرباش به‌کار مي‌‌برند - اعم از زن و مرد- که مي‌‌خواهند اين نويسنده را به نفع هدف خود مصادره کنند.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی