درز پنجره رو باز بذاريد توي شباي پاييزي. نه بهخاطر اينکه دچار گازگرفتگي و اين چيزا نشيد (که اونم توي قرن بيست و يکم موضوعيه البته) واسه اينکه اگه شانس داشته باشيد و کولر نزديک باشه بهتون، صداي بارونو روي کانالش بشنويد .
اگرم کولري درکار نباشه، صداي آبي که از زير چرخ ماشينا پخش ميشه و جريانِ آبِي که از ناودون سرازير شده حالتونرو خوب ميکنه و مطمئن ميشيد يهروز معمولي نيست و نکته داره - البته اگه از اين آدمايي باشيد که وقتي يکي يدونه ميزنه پس گردنتون ميگيد«آخيش، چقدر گردنم درد ميکرد».
اين چيزا قديما حالمونو خوب ميکرد، الان ولي شايد همه حواسمون بره سمت اينکه فردا چي بپوشيم که مثل ديروز خيس و تيليس نرسيم سرکار يا اينکه يهدفعه ديگه انباررو بگرديم ببينيم اون پوتين مشکيهرو کجا گذاشتيم که پيداش نيست.
يا حتي فکر آسفالت وصله و پينه پشتبوم و ايزوگامي که هزينش سر به آسمون ميزنه بياد سراغمون.
ميگن توي بعضي کشورا اتوبوس سر ساعتي که توي برنامه نصب شده به ديوار نوشته شده ميرسه توي ايستگاه و چندثانيه توقف ميکنه و ميره و هر روز سر ساعت مشخص.
ماکه نديديم ولي اوني که ديده بود به اين سوي چراغ قسم ميخورد.خوب نيست؟ فکرشو بکن پنج دقيقه قبل از رسيدنش ميزني بيرون و دقيقا وقتي رسيدي توي ايستگاه پاتو ميزاري روي پله اول اتوبوس.
ديگه لازم نيست مدام سرک بکشي به سر خيابون و ببيني وسيله نقليه تا کمر آلوده به دودِ زيرِ بارون خيس خورده، با ارتفاع غيرمتعارفي در راه هست يا نه، بعد بايد حدس بزني... .
راهآهن؟ وليعصر؟ و آخرش همه ايستگاه يکصدا باهم بگن «اتوبوسِ واحدِگشتِ »
و اين اولين کارگروهي اول صبحت بشه!
چند دقيقه بعد توي ايستگاه بعدي دوميش هم انجام ميديم.
«يه تکون به خودتون بديد ماهم جا ميشيما» و همه با هم يهتکون درجا و... جلالخالق! جاشدن!
خلاصه که ميزان لذت بردن از آب و هوا عجيب به خط فقر بستگي داره، هرچي بالاتراز خط باشي بيشتر لذت ميبري!
پاييز و زمستون بهونهاي ميشه بري دور دور و لبو باقالي بخوري کنار خيابون يا شال و کلاه کني بري اسکي و... .
پايينِ خط که باشي، دغدغت درز کفشته که باز شده و سرريز شدن کاسهاي که گذاشتي زير شير فلکه شوفاژي که چکه داره و.... لذت که نميبري هيچ، غصهاي هم سوار ميشه روي غصههاي ديگهات.
راستي پوتينه هم پيدا نشد!