روزي مادر کبري به او گفت: «کبري مادر! برو کتاب داستانت را بيار و برام بخوان ببينم اين همه پول اينترنت ميديم چيزي هم از اين شاد ياد گرفتي تو بچه؟».
کبري که سعي ميکرد خودش را الکي و بيدليل خوشحال نشان دهد به سراغ کتابش رفت. اما هر چه گشت، نتوانست آن را پيدا کند. بين کتابها، اسباببازيها و حتي لباسها را هم گشت اما کتاب داستانش جدي جدي نبود.
کبري پيش مادرش برگشت و با بيحوصلگي گفت: «کتاب داستانم نيست. حتما کسي برش داشته.»
مادر با تعجب گفت: «دِ آخه جز جيگر زده، کي کتاب تو را برداشته؟ جز من و اون باباي در به دردت و داداش، کي تو اين خونهست؟! يکم به جاي اينکه همش سرت تو گوشي باشه، بگرد و ببين کجا گذاشتيش، از وقتي اين کروناي وامونده هم اومده که همشور دل مني، پس مدرسه هم جا نذاشتي! ببين به کسي نداديش؟»
کبري که شوکه شده بود، جواب داد: «نه مادر، ديروز سر کلاس آنلاين، کتابم توي کيفم بود. شايد ديشب دزد اومده؟»
که مادرش گفت: «دزد؟؟ آخه دزد هلک و هلک پا ميشه مياد اينجا کتاب تورو ببره؟ همين کارهارو ميکنيد شماها که آموزش و پرورش عکس دخترهارو از کتاب درسي برميداره ديگه، ديروز که بابات کولر و خاموش کرد رفتي حياط براي کلاس اونجا جا نذاشتي؟.»
که ناگهان کبري يادش آمد که ديروز وقتي به هواي درس خواندن رفت در حياط تا بازي آنلاين کند، زير درخت گوشي تلفن از همهجا بهتر آنتن ميداده، پس احتمالا کتاب همانجاست. پس سريع به سمت حياط دويد.
از دور کتابش را ديد و خوشحال شد که مادرش ديگر سرش غر نميزند، اما وقتي نزديک رفت، خيلي ناراحت شد و گفت: «دَدَم واي».
چون شب پيش باران آمده بود و کتاب خيس و کثيف شده بود و جلد زيباي آن ديگر برق نميزد.
کبري با خود فکري کرد و تصميمي گرفت که با رمز دوم پدرش از اينترنت کتاب جديدي بخرد و سريع جايگزين کتاب قبلي کند تا مادرش به اصل ماجرا پي نبرد. براي همين تا وقتي کتاب ميرسيد بايد براي خودش زمان ميخريد پس گفت: «مامان من ميرم خونه کوکب خانم اينا نيمرو و پنير بخورم، ميگن گاوشونم زبون باز کرده، زود برميگردم جان خودم».