دکتر جان بعضي شبها اصلا دل و دماغ ميهماني ندارم. چه کنم که دست خودم نيست و تا پلکهايم سنگين ميشوند وسط ميهماني هستم. ديشب ولاديمير پوتين سردرد و تهوع داشت. صداي مردي رنجور و مسکين از گوشه سالن آمد که ميگفت: «من هم همينطور!» دوستم پرسيد: «کرونا نيست؟ چي خوردين؟» مرد مسکين پاسخ داد: «يادم نمياد آخرين باري که غذا خوردم کي بود اما يادم مياد نون و چاي شيرين بود.» پوتين شفافسازي کرد که: «ما واکسن کرونا زديم اون موقع که مد نبود! ناهار هم استيک با سس قارچ خوردم که روتين يکشنبههاست. خودم ميدونم، تهوع من به خاطر جتلگه!» رازي داد زد: «پوتين؟» پوتين گفت: «بله؟» رازي گفت: «بندهات بازه!» خودش و خيام غش غش خنديدند.
هاينريش بل با بغض گفت: «همه تهوع داريم. يکي از گرسنگي يکي از سيري. دردهايي در اين دنيا هست به آن عظمت، که ديگر در برابر آنها از اشک کاري ساخته نيست.» سعدي گفت: «پوتين خان پز چيرو ميدي؟! فردا متغير شود آن روي چو شير. ما نيز برون شويم چون موي از ماست». پدري در ميان هياهوي ميهمانان دنبال دختر جوانش ميگشت. ميگفت صبح رفته دانشگاه و برنگشته. پوتين بيتوجه به پدر نگران گفت: «از بس محلول ضدعفوني استفاده ميکنم پوستم خشک شده. کسي کرِم نداره؟» رازي از آن طرف سالن داد زد: «پوتين؟» پوتين گفت: «ديگه چيه؟» رازي گفت: «واکس بزن». پدر نگران و مستاصل هنوز دنبال دخترش ميگشت. بنلادن گفت: «حالا جورج فلويد نبوده که! يهنفر بوده که از بدو تولد بايد زنده به گورش ميکردي. خودت کمکاري کردي و برادران مارو به زحمت انداختي.» مامي به اسامه گفت: «باز لاي در باز موند تو پلشت اومدي تو؟ يه دمپايي به من بدين حساب اينو يکسره کنم.» رازي گفت: «دمپايي نداريم. پوتين بديم؟» خيام خنديد و گفت: «امشب همه راضي، از رفيقمون رازي.» صائبتبريزي پدر نگران را کنار کشيد و آهسته گفت: «آن قاتلي کز اوست مرا چشم خونبها، خواهد به مزد دست ز من خونبها گرفت.»