آرمان - ترجمه از عربی: ستار جلیلزاده / آرمان- گروه ادبیات و کتاب: این روزهای کشور سوریه بر هیچ کسی در جهان پوشیده نیست، از جمله نویسندههای سوری که هر کدام بهنوعی نقبی میزنند به سوریه ویرانشده اینروزها و نوستالژی گذشتهای که دیگر نیست. خانم سمر یزبک (۱۹۷۰-جبله) یکی از نویسندههای برجسته امروز سوریه است؛ نویسندهای آزادیخواه که بسیاری از آداب و سنن خانوادگی و قومی و قبیلهای خود را کنار گذاشت و در بسیاری از آثارش به رهایی از قیدوبندهای سنتی و انعکاس آلام جامعه مردسالار عرب میپردازد و سخن در رهایی از ظلم و ستم مضاعفی میگوید که زن عرب دچار آن است. سمر یزبک در سال ۲۰۱۲ موفق به دریافت جایزه هارولد پینتر شد. از او تاکنون پنج رمان و مجموعهداستان منتشر شده است. آنچه میخوانید سه داستان کوتاه «آن دیگری»، «پیراهن شرابی» و «کاغذهای سفید» است که تصویری از سوریه جنگزده امروز را نیز در خود دارد.
1-آن ديگري
صداي محکم پاهايش تنم را تكهتكه ميكند. از خيابان به خيابان ديگر ميگريزم تا گمش كنم، بيهوده تلاش ميكنم. از هويت او ميترسم و جرأت نميكنم پشت سرم نگاهي بياندازم مبادا او را ببينم. تكهتكههاي تنم را به هم ميچسبانم و از وحشت صداي پاهايش نفس در سينه حبس ميكنم. قدمهايي در سرم كوبيده ميشوند مثل پاندول ساعتي قديمي، چپ... راست... چپ... راست...
تکوتنها در وجودش كز ميكنم: «از من چه ميخواهد؟ براي چه مرا دنبال ميكند؟ از من متنفر است؟ یا ميخواهد مرا بكشد؟»
آنچه مرا به حيرت واميدارد سكوتش پشت سرم است. وقتی ميايستم او هم ميايستد. به عقب كه نگاه ميكنم او هم به عقب نگاه میکند. درست همان حركاتي را كه من انجام ميدهم او هم انجام ميدهد. از اين قايمباشكبازياش وحشت دارم. دو دستش به شدت گلويم را ميفشارند. بوي آرام مرگ، تنم را ميلرزاند. نميتوانم تمركز كنم. فكر ميکنم دچار افسردگي شدهام. تصميم میگیرم از اين كثافت رها بشوم. هر وقت از خواب بيدار ميشدم ميديدمش. او وجودش را پیرامونم تثبيت كرد. وقتي گمش ميكنم همه جا پیاش میگردم. تب تنم را میگیرد و از خانوادهام جدا شده به جستوجوي او میروم. او را دنبال ميكنم و او مرا دنبال ميكند. بايد علت اين تعقيب و گريز و نابودکردن زندگيام را از سوي او بدانم. ديگر حتي ميترسم پلك به هم بزنم و فكري در ذهنم بياورم که مبادا او آن فکر را شكار كند.
غروب يك روز، وقتی داشت پشت سرم ميدويد، ناگهان ايستادم سرم را عقب چرخاندم او نيز سرش را چرخاند. به او فرصت ندادم فرار كند و به سرعت به سمت او دويدم او هم دويد اما به او رسيدم، نميدانم چقدر طول كشيد تا مقابلش ايستادم. مردي که با من تفاوت داشت با همه اوصافش. ميدان شهر پرازدحام بود. او را گوشهاي گير انداختم. دعوامان شد. مردم با لذت به اين منظره کشتوكشتار نگاه ميكردند. سعي ميكردند دخالت نكنند. تنها براي هر دوي ما هورا ميكشيدند. از چشمهایش شهوت مرگ سرريز ميشد... آن زمان كه تيغه كارد دست يكي از كساني که ما را تشويق ميكرد زیر نور خورشيد میدرخشید. صورتم را به سمت ديگري گرداندم و آرزو كردم كه اي كاش دارم كابوس ميبينم. رویازده چشمهایم را باز كردم، ديدم کسی که کارد دستش بود دارد آن را به سويم پرت ميكند. تا آن لحظه نميدانستم چه كسي آن را پرت كرد. دچار سرگيجه شديدی شدم. آخرين چيزي كه پيش از بيهوششدن به خاطر دارم اين است كه ديدم سري بريده انتهاي خيابان دارد غلت ميخورد. نميدانم چقدر طول كشيد تا به خود آمدم.
ملافهها تميز بودند و رختخواب مرتب و بوي ادويه همهجا را فراگرفته بود:«چه اتفاقي افتاد؟ من او را کشتم؟» تصور كردم پليسي كنار در اتاق ايستاده است. تا آن زمان که سلامتيام را به دست آورم. بعد مرا به زندان تاريكی بردند تا آماده اعدام شوم. دوروبرم آدمهايي جمع شدند كه براي اولينبار آنها را ميديدم. پرستار شروع کرد به بازکردن باندها. از كيفش آينه كوچكي بيرون آورد و تبسمکنان از من خواست كه آینه را بگیرم.
وقتي چشم در آينه دوختم غافلگير شدم. آن سر بریده جای سر من توی آینه بود.
2-پيراهن شرابي
بامداد است.
«شايد دوباره او را نبينم.»
زن با خود حرف ميزند و لبها را با زبانش مرطوب میکند تا گرمي زخم كهنه را مخفی كند. ثانیههاي بههدررفته ضربان قلبش را دنبال میکند. عقربه ساعت بدون توقف پیش میرود. زن به طرف ساعت ديواري ميرود و عقربههايش را از کار میاندازد تا زمان باز ايستد. كره زمين از گردش بيفتد و ستارههاي خاموش در فضا آویزان بمانند و جهان به پايان برسد، آنگونه كه آغاز شد... با آتش.
«او مرا دوست نخواهد داشت.»
برای اولين و آخرين بار، مثل دو نقطه در دايرهاي شبيه به هم بودند، اما فاصلهاي بس بزرگ آن دو را از هم جدا ميكرد. او را با اين پيراهن شرابي، پيراهني كه براي اولينبار تنش ديد ملاقات خواهد كرد. تصویر او را با خود به خاك خواهد برد و تنها تكهاي از دنباله آن پيراهن اهتزازكنان بر سنگ گورش باقي خواهد ماند. زن روبهروي گور ميايستد و از خود ميپرسد: «اين مرد كيست؟»
به سرعت سمت تلفن ميرود و رانندهاش را احضار ميكند. راننده شگفتزده ميشود از اينكه چرا بانویش صبح به اين زودي او را احضار كرده و حیرتش زماني بيشتر ميشود كه زن به او گفت كجا برود.
«كجا بانو؟!»
«ميدان اعدام.»
و هر دو ساكت شدند. زن تا اكنون نميدانست كه چه اتفاقي در شرف وقوع است، تنها به اين فكر ميكرد كه وقتي با او روبهرو ميشود از خود خويشتنداري نشان دهد، آنگونه كه شايسته همسرش است. حتي علت اين پيشامد را هم از او نپرسد و اينكه براي چه ناگهان به زندان افتاد.
تب جنگ و كشتار فرصت فكركردن براي آدم نميگذارد. تنها امتيازي كه داشت اين بود كه به زمان و ساعتي كه امروز همسرش در آن لحظات اعدام خواهد شد، آگاه بود. البته تصادفيبودن ماجرا تنها بخشي از اين آگاهي بود بهاضافه مبالغي كه پنهاني به برخي عوامل داده بود. وقتي به در زندان رسيد يكي از نظاميها به استقبالش آمد، كنار او نشست و از راننده خواست كه مستقيم به سمت ميدان اعدام برود.
مرد ايستاده بود مثل كسي كه دارد چاي صبحانهاش را مينوشد. زن از ماشين پياده میشود. لبخندي به او میزند، او را میبوسد مثل هميشه و با حركتی مصنوعی به سمت ماشين برمیگردد. وقتي صداي گلولهها بلند شد، گريه نكرد، فقط شگفتزده از خود پرسید: «براي چه همه اين اتفاقات افتاد؟ چرا به اصرار از آغوش مادر كنده شد و با مردي غريبه كه چيزي جز مهمبودنش در میان مردم از او نميدانست، ازدواج كرد. اكنون و به ناگهان اين مرد از او جدا شده است. زیرا مرگش نيز مهم بوده است. او اکنون بانوي مهمی است چون نقش همسر انسان مهمي را كه لايق اوست بازي ميكند.» با خونسردي به افسر بهتزدهای كه كنارش نشسته بود نگاه میکند و میگوید: «جسدش را ميخواهم.»
ببخشيد مقررات اجازه نميدهد.
افسر از ماشين پياده میشود و زن را با پيراهن شرابياش و بدون گُل و سنگ قبر ترك میکند.
افسر آن را میبیند و با خود میگوید: «این زن مثل آهن محکم است.»
3-كاغذهاي سفيد
وقتی خبر پخش شد، آنچه را شنيده بود باور نميكرد. بالاخره زیر نور آفتاب ظاهر خواهد شد و سايهاش او را در آغوش خود خواهد گرفت و غرق محبتی خواهد کرد که در سینه دارد.
«اما چطور آزاد شد؟»
مرد نظامي خبر داد كه شوهرش آزاد شده و فعلا براي معالجه او را به بيمارستان بردهاند. گوشی تلفن را برداشت و اول به دو پسرش و بعد به بستگان اطلاع داد و به سرعت به سمت بيمارستان رفت. در بيمارستان كنار اتاقش بهرغم آزادیاش، مردی نظامي ايستاده بود. زن داخل اتاق شد. ستِ سرمها دورتادور تختش مثل دستهايي شيطاني پيچوتاب خورده بودند و دستگاهي بزرگ كنار تختش بود. بهجز ملافهاي كوتاه چيزي روي او نبود. روي بالشت موهاي سفيد مردی پیدا بود كه دورتادورش ست سِرُم قرار داشت. فكر كرد شايد اتاق را اشتباهی آمده يا كسي ديگر را به جاي شوهرش آزاد كردهاند. با خود گفت:«نه، اين شوهرم نيست.» جلوتر آمد و به صورتش خوب نگاه كرد. تكهاي پلاستيكي بينياش را پوشانده بود: «نه، این شوهرم نيست. مطمئنا او نيست، من يك ماه پيش او را ديده بودم. اين شكلی نبود، فقط كمي خسته بود.» با سروصدا مرد نظامی را مخاطب قرار داد و اسم کسی را که روی تخت دراز کشیده بود از او پرسيد، مرد نظامي از پرسش او غافلگير شد و اطمينان داد كه او شوهرش است. زن بار ديگر به تخت نزديك شد. بدنش مورمور شد. در چهرهاش خيره شد:«كاش چشمهایش را باز میکرد.» شوهرش قد بلند است، اما اين مرد قدِ كوتاهی دارد. تازه صورت شوهرش گرد است، اما اين مرد اصلا صورتی ندارد و بسيار ضعيف نشان ميدهد. زن دست او را گرفت و عرق دستش با دست تیره مرد درآمیخت. ناگهان متوجه شد كه سوزنهايي در پوست مرد فرو رفته است. عقب برگشت. جويي از اشك در راهروي بيمارستان روان شد و شبِ شهر را با رنگی از شور در آغوش کشید؛ طوری که هيچ بشري اوج فريادهاي دروني و عشقش به مرد را نميتوانست درك كند. آيا اين عاقلانه است كسي درآن واحد هم باشد و هم نباشد؟ به ياد خندههايش از پشت سلول و خاطره روزهاي سرشار از عشق او افتاد. وقتي از دكترها درباره وضعيت او پرسيد، كسي پاسخي به او نميداد و سعی میکردند دخالت نکنند. تنها کسی که داخل اتاق میشد و بیرون میرفت پرستار بود و او هم ساکت میماند، مثل سکوت گورستان.
زماني كه فرزندان و بستگانش آمدند زمزمهها درباره مبتلاشدن او به سرطان و مخفيماندن اين موضوع تا اين روزهاي آخر شدت گرفت. زن نميتوانست روي پاي خود بايستد. بيهوش شد. چند روز بعد وقتی به هوش آمد و بلافاصله سراغ او را گرفت اما هيچكس پاسخ نداد. سكوت سنگيني فضا را گرفته بود... تنها نوه كوچكش نزديك او شد و در گوشش زمزمه كرد: «ننهجون مگه نميدوني كه بابابزرگ ديشب مُرد.»
چیزی را که میشنید باور نمیكرد. آيا همه عمر منتظر مُردن او بوده؟ آيا او با مرگ وعدهاي داشت؟ شگفتزده بود و حس کرد که فضاي اطرافش به اندازه کف دستش شده و با خود زمزمه میکرد: «نه او هنوز توی زندان است و بهتر است كه قصه به اين شكل تمام شود.»
فریادی کشید و روی كاغذها اشكي چكيد... و نوشته کامل شد....
هيكل خود را روي ميز دفترش انداخت و گفت: «پايانش منطقي نيست.»
«اما او واقعا مُرده، البته نه در داستان.»
«تو داستاننويس متوهم و شکستخوردهای هستی و چیز بیمعنایی را خلق کردهای!»
از میز فاصله گرفت و برگههايي سفيد و قلمي آورد و با تحكم گفت: «بيا، حالا پايان داستان را بنويس.»
«ولی من نويسنده اين داستانم نه شما.»
«من هم قهرمان اين داستانم و حق دارم كه در پايانبندي داستان دخالت داشته باشم... زود باش بنويس: چند روز بعد بيمار خوب شد و به زندان برگشت.» به من خيره شد و زمزمه كرد: «اصلا كي گفته من ميخواستم او از زندان آزاد بشود. او لايق آن سلول است...» «بسیار خب مینویسم: و بعد از بازگشت به زندان، همسرش با او ملاقات كرد تا از خاطرهها و عشق گذشته حرف بزنند.» بار دیگر روی برگهها خم شد و در گوشم زمزمه کرد:«اگر داستان این گونه تمام نشود از داستانت بیرون میروم و کاغذهایت سفید خواهند ماند.»