آرمان - کافه شلوغ و شلوغتر میشود، قبلتر بارها اینجا بودهام اما برای دید و بازدید با عزتا... انتظامی عزیز و حرفهای شوخی و جدی با وی که خاطراتش در ذهن، فراموشنشدنی و برایم جذابترین است. در واقع ما فقط همکار نبودیم بلکه بیشتر از سه دهه بچهمحل و همسایه بودیم.آن شب اما حس غریبی بود، اینجا همچنان خانه عزت بود و نبود، همهچیز دگرگون شده بود و اسمش را گذاشته بودند خانهموزه عزتا... انتظامی، دلتنگی محوشدن خانه مسکونی او بماند برای من اما کار خوبی شده است، بازسازی کامل خانه و تبدیل این مکان به آنچه اکنون است و من همان شب میهمان الهام پاوهنژاد بودم و رفتم تا اجرای تکنفرهاش را در نمایشنامه «کافه پولشری» ببینم. و این بخش از خانه در کنار موزه و یک سالن نمایش هشتادنفره یک کافه است، یک کافه واقعی با فضای صمیمی و دوستداشتنی، کافه شلوغ و شلوغتر میشود.لحظاتی بعد با شنیدن صدای تیکتاک ساعت نمایش شروع میشود و الهام در نقش یک زن کافهچی شروع میکند، میزها را تمیز و مرتب میکند و سرویس میدهد و میچرخد و مشتریان کافه را نیز به بازی میگیرد. برای هر واکنش آنها پاسخی بداهه دارد، حتی واکنشش به سکوت مشتریان نیز، افکارشان را هوشمندانه حدس میزند و بعد همچنان ادامه میدهد.از خاطرات زن کافهچی با مردها میگوید و رفتار بعضیهایشان که موفق میشود تو را بهعنوان یک مرد اندکی شرمگین کند.جذاب است و دیدنی نمایش قصه زنی که سالهاست تلاش کرده روی پای خودش بایستد و زندگی کند و بعد عاشق شود و اینقدر دلدل کند و حرفش را نزند تا بالاخره مرد را از دست بدهد بیآنکه به او گفته باشد که چقدر دوستش دارد و...نمایش تمام میشود، تو دوست داری ادامه داشته باشد. الهام پاوهنژاد در «کافه پولشری» یادآوری میکند که آرتیست، آرتیست است و منتظر بودجه و امکانات و خیلی موانع دیگر نمیشود و یکنفره حتی در یک لوکیشن معمولی بیامکانات نور و دکور و... میشود کار کرد و خلاق بود و موفق! به او خسته نباشید میگویم.