آرمان - چهرهاش با آنچه که در صدبار دیدن «داییجان ناپلئون» میشناختم، خیلی تفاوت داشت. با جوان فرصتطلب «دایره مینا» هم، یا پسر عاشق... با همه اینها تفاوت داشت.سالهایش در غربت گذشته بود و رد روزگار به چهره او هم افتاده بود. با وجود دو دهه زندگی در آمریکا، سلیس و روان حرف میزد، بیاندازه محترم و مودب بود و برای من که بازیگری را بدون وقفه ادامه میدادم و پیشتولید و مراحل قبل و حین فیلمبرداری برایم روتین شده بود، تماشای هیجانش موقع تست گریم و تمرین، توجهاش به تمام عوامل صحنه و همکاری فوقالعادهاش، دیدنی بود.شب قبل از شروع فیلمبرداری، با من تماس گرفت. تعجب کردم، فکر کردم یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ حال و احوال خودم و خانواده را پرسید و بعد گفت: «خوشحالم از اینکه قراره با هم همکاری کنیم و امیدوارم فیلم موفقی بشه.»هنوز صدایش در گوشم است. در بیست و هفت سال کار حرفهای تنها باری بود یک همکار آنقدر باتوجه برخورد میکرد. در تمام طول دوران فیلمبرداری هم همینگونه بود. با دقت، وسواس و با تمام انرژی در پشت و جلوی دوربین حضور پیدا میکرد. بعدها دورادور از ایشان خبر داشتم. نمیدانم چه اتفاقی افتاد که دیگر در هیچ فیلم یا سریالی بازی نکرد. اما میدانم که عاشق بازیگری بود.چند وقت پیش خواندم که قرار است در یک سریال نمایش خانگی، حضور پیدا کند. خیلی خوشحال شدم. میدانستم حتما الان هیجانزده شده اما زمان انسانی دایرهوار نمیگذرد. فرصتها از بین انگشتانمان میلغزند و میروند و دیگر هرگز برنمیگردند. مرگ حق است، برای همه است اما این مرگهای باحسرت است که دل آدم را میسوزاند. بزرگترین فریب زندگی ما ساعت بود، عقربهها چرخیدند و چرخیدند و بارها، ساعتها را تکرار کردند. زمان انسانی هرگز نمیگردد، هیچ لحظهای بازنمیگردد و ساعت هرگز تکرار نمیشود. روحشان شاد و یادشان گرامی!