آرمان - در كوچهپسكوچههاي ونيز مدام گم شده و دوباره پيدا ميشدم. سر يكي از همين پيچها كه خوشحال و مطمئن بودم كه ديگر گم شدهام، ویترین یک مغازه من را پیدا کرد، تصویرش آشنا بود. صورتکهای گریه وخنده، ماسکهای سفید و سیاه، من را به نقطه ضعف زندگیام گره میزد. همیشه در بهترین لحظههای زندگیام که مطمئن میشوم آلزایمر گرفتهام، میآید و طوری پیدایم میکند که صدای آوازخوانهای قايقهای گوندولا به صدای نانخشکیهای میدان انقلاب شبیه میشوند و به محض اینکه میآیم از اسپاگتیهای معروف ونیز لذت ببرم، اسپاگتی لعنتی هم شبیه ساندویچ ماکارونیهای دم دانشگاه میشوند. همان مغازه که تقاطع خیابان انقلاب و جمهوری است که روغن ماکارونیاش به نان لواشش پس میداد و گاز که میزدم از گوشه لبم شره میکرد و پس میداد به مقنعه دوندون شده و سیاه بور شدهام. مقنعهای که چهار سال آزگار در گرما و سرما مسیر میدان گلها تا انقلاب را گز کرده بود.آه که چقدر سخت است در ونیز اسپاگتی با یوروی دههزارتومان بخری و تهش مزه ماکارونی ساندویچی خیابان انقلاب خروجیاش بشود.وقتی میگویم آلزایمر چیز خوبی است دقیقا به همین دلیل است.یک نیروی غریبی به نام خودآزاری و مازوخیسم من را جلوی این مغازه ماسكفروشي میخکوب کرده بود. ماسکها انگار گردنهای آویزانشده بودند. یکی از آنها شاید ناظم يك مدرسه است. سهتا صورتک بههمچسبیده هم انگار آن سه نفر هستند كه دارند به يك دختر افغان بیگناه نگاه ميكنند و وسط همه آنها یک صورتک با سبیل تابخورده دیده میشود که انگار چشمهایش را درآوردهاند و هنوز حلقآویز نشده و فقط چشمهایش را از کاسه درآوردهاند. او نیز حتما یکی از دزدهای کلهگنده است. جهانسومی که باشی بازیهای فانتزی ذهنیت هم اینگونه میشوند. چه کار کنیم وقتی حتی یک رمئو و ژولیت هم نداریم؟!وارد مغازه میشوم، مردی لاغر آنجا نشسته است، صورتش شبیه ماسکهایی است که دارد آنها را میسازد. با خيال راحت و بدون سانسور بلندبلند فارسي حرف ميزنم. اين بزرگترين دلگرمي خرجكردن يوروي دههزار توماني است كه میتوانی هرچه از دهنت درمیآید در فضاهای عمومی بگویی و حرف دهنت را نفهمی وكسي نگوید: «حرف دهنتو بفهم.» با خيال راحت آهنگ «كولی» شجريان را زمزمه میكردم و چه حس خوبی داشت كه اينجا هيچكس نمیفهمد که من چقدر اشتباه و خارج میخوانم و چقدر هميشه در كلاسهای سلفژ بیاستعداد و خنگ بودم. كسي توی دهانم نمیزند كه «با اين صداي نخراشيده شجريان هم میخونه.» دوری در مغازه میزنم و متهمان درجهيك همه با چشمهای درآمده و حلقآويز من را محاصره كرده بودند. جايي كه بقيه شعر يادم رفته بود صداي زير صاحب مغازه را شنيدم كه به فارسي گفت: «هر كدام را دوست داري انتخاب كن.» گفتم: «ايراني هستين شما؟» سوالم هم مثل آوازخواندن و مثل نوع پوششم وسط ونيز مسخره بود. جوابم را نداد، بلند شد و جلو آمد. دانهدانه ماسكها را معرفي كرد. ي جوری میگفت اين پيترو و اين فلاني و آن فلاني است كه من انگار داشتم میگفتم: «اين جميله است و اون كتي و اون يكي رعناست.» گفتم که در دانشگاه تئاتر خواندهام و او هيجانزده از كمدي دلآرته ايتاليا گفت و تئاتر رنسانس و... من نمیفهميدم حرفهاي او براي من نامفهمومتر است يا شجريانخواندن من براي ونيزیها.تهنشينشده كلاسهای رنسانس و بيزانس و... براي من طعم روغن ساندويچ ماكاروني بود و لكههاي پس داده زردرنگش روی مقنعه بور و دوندون شده. يوروی دههرازتوماني خرج كني كه مغزت پر بشود از لكههاي روغن كه با آب سرد و سابيدن در سينك توالت ميدان گلها هم از بين نمیرفت. دوباره برگشت به بحث معرفي ماسكها، من هم براي اينكه كم نياورم موبايلم را درآوردم و خواستم عكس دستهجمعي در گوشیام را به او نشان دهم و بگویم: «اينم جميله و اينم كتي و اون يكي رعنا.» همان عكس كه رعنا انگشتر نشانش را بالا گرفته بود و ما همه خيره به لنز دوربين بوديم و در چشمهایمان برق خوشحالي رعنا بود.در كسری از ثانيه به خودم آمدم و گفتم كه: «نيومدي اينهمه راه و يوروي دههزارتوماني خرج كني تا ماجراهاي تكراري آشنايي اين گروه با هم و... را تعريف كني.» گوشيام را توی جیبم چپاندم. حميد داشت قصه ماسكها را برایم تعریف میکرد؛ اسم صاحب مغازه حميد بود. درست گوش نميدادم. بيشتر در فكر اين بودم كه يك سلفي با ماسكها بگيرم و بگذارم تو گروه تلگرام «خوشگلا». اسم گروه را من انتخاب كرده بودم. بين «خستهها» و «خوشگلا» شك داشتم اما دومي را انتخاب كردم. ناگهان شنيدم كه حميد داشت ميگفت «فرار كرد!» به خودم آمدم و ديدم رسيديم به قصه پيترو. گفت يك دلقك ايتاليايي كه فرار ميكند و به فرانسه میرود. پيترو هم حتما وقتي در شانزليزه قهوه ميخورده داشته به اسپاگتيهاي ونيز فكر ميكرده. ديگر از حميد نپرسيدم كه پيترو آخرش در فرانسه ماند یا به ایتالیا برگشت؟ چقدر دلش براي دلقكبودن در ايتاليا تنگ شده بود؟ حتما مدام راه ميرفته تا گم شود و در نهایت يك مغازه فضول و بدموقع سروكلهاش پيدا شده و پيدایش كرده است.پرسیدم: «پيترو چند؟» یوروي دههزارتومانی را روی ميز گذاشتم و دلقك متواري ايتاليايي را خريدم. كله پيترو را در کاغذ پيچيدم و آن را تا تهران آوردم و عكسش را در گروه گذاشتم. «چه زشته»، «ترسناكه»؛ كامنتهای جميل و رعنا بود. دو تا چايي ريختم و با پيترو نشستيم و حسابي گم شديم.